جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

ملیت اندیشمندان ایرانی




فرهاد عرفانی مزدک



اخیرآ دعاوی جدیدی پیرامون ملیت اندیشمندان، شعرا، ادبا و فلاسفه و دانشمندان ایرانی، در گوشه و کنار مطرح میشود که گاه حیرت انگیز بنظر میرسند! کار به جائی رسیده است که کسانیکه کوچکترین صلاحیتی در هیچ حوزۀ اندیشه ورزی ندارند، در رسانه ها و نشریات، به انتشار مطالبی (( گاه توهین آمیز )) در باب ملیت و تعلق ملی بزرگان اندیشهء ایران، اقدام می کنند.

البته این داستان، یعنی جعل تعلق ملی بزرگان ایرانی، از زمانی آغاز شده است که اندیشمندان ما، اغلب آثار خویش را به زبان عربی ارائه می کرده اند، بدانجهت که در زمان ایشان، زبان عربی، زبان « تحمیلی » تمامی مناطقی بحساب می آمده که تحت سیطرۀ اعراب بوده است، درست همانند اکنون که بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان در سطح جهان، از زبان انگلیسی بجهت انتشار هر چه گسترده تر عقاید و نظرات خویش سود می برند، اما این بحث خاص، که تعلق ملی اشخاصی که ملیت ایشان امری آشکار و اثبات شده است، نفی شده، و با جعل و فریب و نیرنگ و تاریخسازی و انواع و اقسام دروغ و حقه بازی، به پروندۀ تاریخی کشورهای تازه تأسیس ضمیمه شود، امری کاملأ جدید است و عمر آن به عمر دولت رئیس جمهور سابق آمریکا، آقای بوش، و همچنین طرح استعماری بریتانیای حقیر، مبنی بر فروپاشی فرهنگی ایران، و تغییر جغرافیایی سیاسی آن، قد می دهد!

بر اساس راهبرد فوق « همانگونه که پیشتر در مقالات متعدد بدان اشاره کرده ام » قرار است که در یک جریان زمانی نسبتأ طولانی؟! و بتدریج، با ملت سازی بر اساس ویژگیهای قومی و منطقه ای و عوامل فرهنگی و زبانی و مذهبی و تاریخسازی جعلی، کا ر را بدانجا رسانند که، از سوئی ملت ایران را از داشته ها، تهی ساخته، از سوی دیگر، مردم را بجان همدیگر انداخته، و در نهایت، با ایجاد کشمکشهای دائمی در منطقه، سیاست خود را پیش ببرند.

نکتۀ قابل ذکر و بسیار با اهمیت که باید مورد توجه مردم و روشنفکران ایرانی قرار گیرد اینستکه: نباید تصور شود با تغییر دولتها در آمریکا و انگلیس، این سیاستها کنار گذاشته شده است! بهیچوجه!! همانگونه که ذکر شد، این سیاست، سیاستی راهبردی است و با تغییر دولتها، منسوخ نمی شود، بلکه با شیوه های پخته تری، تا رسیدن به هدف، تداوم می یابد. اگر بخواهیم نمونه هائی از تلاشها و اقدامات صورت گرفته در این سالها را برشمریم، به اختصار، به موارد زیر می توانیم اشاره کنیم؛

1- کتمان هویت ایرانی اقوام، در پیش از تشکیل دولتهای ماد و هخامنشی، و تراشیدن تاریخهای جعلی برای این گروههای انسانی.

2- ایجاد شک و تردید در اصالت مدنی دوره های هخامنشی، اشکانی و ساسانی، و کتمان هویت و اصالت فرهنگی و ارزشی آنها.



3- نفی اصالت، استحکام و همچنین نقش شگرف زبان فارسی، در تداوم هویت مشترک ایرانی، از هزاره های پیش از میلاد تا امروز! و رو در رو قرار دادن گویشها و زبانهای محلی با آن.


4- نفی و ایجاد تردید در صحت و سلامت و درستی آئین های ایرانی، که هماره، همچون حلقه های اتصال، ایرانیان را در طی تاریخ متحد ساخته است.


5- آمیختن فرهنگ اصیل و تاریخی ایرانیان، با جهل و خرافه و رسوم غیر ایرانی و ارتجاعی .


6- جعل تعلق ملی و هویت اندیشمندان و بزرگان ایرانی، و نسبت دادن آنها به غیر ایرانیان و فرهنگهای بی ریشه و کشورهای تازه تأ سیس.


7- جایگزین کردن فرهنگ تسامح ایرانی، در مبحث اعتقادات و آراء و ادیان، با کشمکشها و تضادهای جعلی مذهبی و فرقه ای و آئینی .


8- بومی سازی فعالیتهای اجتماعی – سیاسی و فرهنگی، بجهت جلوگیری از در آمیختن قومیتها، و ایجاد موانع قومیتی برای پیشگیری از کسب هویت فراقومی و ملی این گروههای محلی.


9- تأکید برهویت و حقوق قومی – قبیله ای، بجای کسب هویت ملی و حقوق شهر وندی.


10- قلب مفاد کتب درسی در نظام آموزشی، کاهش کیفیت علمی، جعل تاریخ و نپرداختن به شاخصه های ملی و تاریخی، بجهت پرورش نسلی از جوانان ایرانی که فاقد هویت ملی و تاریخی باشند ( توسط عوامل مستقیم و غیر مستقیم در دستگاه حکومتی و آموزش و پرورش ).


11- حمایت گسترده مالی، تدارکاتی، اطلاعاتی و رسانه ای از گروهها و دسته های تجزیه طلب.
در این رابطه، کشورک هائی! همچون آران ( آذربایجان قلابی )، و همچنین: کانادا، سوئد و نروژ، ترکیه و آلمان، بسیار فعال هستند. سفارتها و عوامل فرهنگی کشورهای نامبرده، بعنوان واسطۀ اجرائی سیاستهای لندن و واشنگتن عمل می کنند.


12- گره زدن سرنوشت سیاسی ملت ایران، با معضلات و مشکلات منطقه هائی از جهان، که هیچ ارتباطی بر اساس منافع ملی، با منافع و مصالح ایرانیان ندارند.


با توجه به آنچه آمد، اکنون می توان درک کرد که جنجالهای صورت گرفته بر سر هویت ملی اندیشمندانی همچون مولانا جلال الدین، ابوریحان بیرونی، خوارزمی، زکریای رازی، نظامی، و دیگر بزرگان ایرانی، ریشه در کدام سیاستها دارد.

شاخصه های تعلق ملی بزرگان کدامند؟

اگر بخواهم خیلی مختصر به این شاخصه ها اشاره کنیم، می توانیم عواملی همچون؛ محل تولد و رشد و نمو این اندیشمندان، در زمان مورد نظر، و جغرافیای سیاسی وابسته به آن، تعلق قومی وملی و فرهنگی، تعلق زبانی ( بجهت خلق اکثریت آثار، و در نهایت، آنچه خود این بزرگان نسبت به تمایلات ملی و میهنی نشان داده اند، ذکر کرد. ناگفته نماند که همۀ این عوامل، با هم می توانند تعلق ملی را نشان دهند، نه فقط یک یا دو عامل!!!

بعنوان مثال، دانشمندی که در بغداد بدنیا آمده، به صرف اینکه در زمان مورد نظر، این منطقه تحت سیادت ایرانیان بوده، ایرانی نمی شود! بلکه باید از منظر قومی – زبانی و فرهنگی نیز به حوزۀ هویت ایرانی تعلق داشته باشد و یا برعکس، دانشمندی یا شاعری که اکنون محل تولد و یا مرگش در کشوری غیر از ایران است، به صرف تغییر جغرافیای سیاسی، به آن سرزمین تعلق نمی گیرد، بلکه همۀ عوامل فوق، باهم، شاخصۀ هویت وی می باشند.

آنچه در حال حاضر، بیشترین زمینه را برای سوء برداشت فراهم آورده، محل تولد افراد فوق الذکر از سوئی، و از سوی دیگر، وجود برخی آثار به زبانهائی غیر از زبان فارسی است ( اغلب عربی ).
مثلأ محل تولد مولانا، بلخ بوده است، و محل وفات وی قونیه، که اکنون بخشی از سرزمین ترکیه امروزی است. این خود محملی شده است تا ساکنین این دو منطقه، مدعی هویت وی، در تعلق به جغرافیای سیاسی کنونی باشند. در حالیکه، در زمان حیات مولانا، بلخ، یکی از شهرهای اصلی خراسان و ایران محسوب می شده است و در جغرافیای سیاسی نیز، خبری از ترکیه امروزی نبوده است، و امپراطوری عثمانی هم که بیست و هفت سال پس از مرگ مولوی بنیان گذاری شده است و در دوران حیات مولانا، ، گسترۀ وسیعی از سرزمینهای مختلف، با زبانها و قومیتهای گوناگون بوده، که بسیاری از اندیشمندان ( از جمله مولوی و خانواده اش )، در گریز از تهاجم مغولها، بدانجا رفته، و یا در آنجا جابجا شده اند.
بجز آثار مولانا، که اکثر آنها، و مهمترین آنها، بزبان فارسی نوین ( و نه حتی گویش دری! ) است، یک نگاه گذرا به محتوا، نوع نگرش و جهان بینی، سبک و سیاق ادبی و روحیات و فرهنگ منعکس شده در آثار وی، بخوبی و قاطعانه مؤید این نظر است که او شاعر، نویسنده و اندیشمندی ایرانی است که تمامی تاریخ اندیشه ورزی این سرزمین را در کارنامۀ خویش دارد.

شما در آثار مولوی، هیچ نشانی از جهان بینی محدود روستائی و یا قومی – قبیله ای و چوپانی و طوایف بیابانگرد و مهاجم ( همچون ترکان و مغولها ) را نمی یابید. اساسأ چنان فرهنگهائی، با آن پیشینۀ تهی از مدنیت و اندیشه ورزی، قادر نبوده اند که در دامان خود، خالق دیوان شمس تبریزی و مثنوی معنوی را بپرورانند.

جالب اینجاست که مولانا « خود »، در جای جای آثار، با بدویت، بربریت، تهاجم و غارت و خصایص حیوانی این طوایف، مرزبندی مشخص دارد و انسان را به اندیشه و عشق و محبت و انسانیت و عدم تعصب و قشریت فرا می خواند. اینموضوع در مورد افرادی همچون نظامی و رازی و ابن سینا و بیرونی و سعدی و دیگران نیز صدق می کند.

حقیقت اینستکه این بزرگان ایرانی، اساسأ مرزهای تفکر محدود نگر و منطقه ای را پشت سر گذاشته بوده اند، و به وجود انسانی، فارغ از تعلقات و تعصبات قومی – قبیله ای و حتی مذهبی می اندیشیده اند، و عظمت ایشان، درست بر همین اساس است.

این برای ایرانیان مایۀ مباهات است که بزرگی این اندیشمندان و آثار بجای مانده از ایشان، آنچنان است که گروههای بی پیشینه، یا بی هویت را، بر آن می دارد، که در کسب اعتبار و هویت، از ایشان استفاده نمایند، اما همزمان، بسیار غیر منصفانه است که هویت تثبیت شده ایرانی ایشان را، مورد تردید قرار دهند و آنها را به پروندۀ تهی خود الصاق نماند! و از اینطریق بخواهند برای خود آبرو و اعتبار و تاریخ مدنیت و اندیشه ورزی کسب کنند.

ریشۀ مشکل در کجاست؟


اگر دقت شود، موج بوجود آمده در عرصۀ غارت همه جانبۀ هویت ایرانی و شاخصه های آن، در دو – سه دهۀ اخیر، بلندی خاصی یافته است، و این نیست، جز، بی توجهی مسئولین حکومتی در ایران، که نسبت به حفظ و حراست از میراث فرهنگی و معنوی و مادی کشور، بی اعتناء بوده، و زمینه را برای سوء استفادۀ دشمنان تاریخی ملت ایران فراهم نموده اند. ایشان، بر اساس یک نگاه مطلق گرا و متعصب، که: هر آنکس مانند ما نیست، از ما نیست، اندیشمندان این سر زمین را هم بی نصیب از آسیب نگذاشته اند. آنها نخواسته اند که این بزرگان را به همانگونه که هستند، یعنی همۀ تفاوتهایشان با حاکمان امروزی، و افکار و سلیقه و آئین و مرام ایشان، بپذیرند، و آنها را بخشی از مجموعۀ سازندۀ هویت ایرانی بحساب آورند. هر کس را به بهانۀ تفاوتی که در مذهب، یا آئین، یا نگرش و جهان بینی، با آنها داشته است، از دایرۀ توجه، بیرون گذاشته اند. نتیجه این شده است که دیگرانی که به ارزش این گوهرهای ناب پی برده بوده اند، در پی تصاحب آنها بر آمده اند.

باید توجه داشت که نوع نگاه ما به تاریخ و شخصیتهای تاریخی، باید کاملآ متفاوت از برداشت های گوناگون امروزی ما باشد. باید بپذیریم که کسانی همچون خیام نیشابوری یا فردوسی یا زکریای رازی یا عین القضات همدانی و... دیگرانی همچون ایشان، بخشهای برجسته و اصلی تشکیل دهندۀ هویت ایرانی و ملی ما هستند. بی اعتنائی به ایشان و کنار گذاشتن آنها و حراست نکردن از این میراث گرانقدر، دقیقأ به معنی خودکشی ملی! است. به زبان ساده، یعنی به تاراج گذاردن هستی یک ملت و یک فرهنگ عظیم، که مدنیت امروزین بشر، بر شانه های آن استوار است.

این را با قطعیت می گویم، و بر این باورم که: هیچ مدنیتی و هیچ فرهنگی تا زمان حاضر، قادر به معرفی شخصیتهائی همچون حکیم ابوالقاسم فردوسی، حکیم عمر خیام نیشابوری، زکریای رازی و سعدی و حافظ نبوده است!

تمامی افکار بزرگان اندیشۀ شرق و غرب، از یونان و هند باستان تا اروپای عهد نوزائی، و حتی تا امروز، همه، تنها بخشی کوچک از اندیشه های سترگ کسانی همچون فردوسی و خیام را منعکس می کنند! و درست بر همین اساس است که امروز شاهد برخوردهای نا متعارف در عرصۀ تعلق هویتی این افراد هستیم.

بر همۀ ایرانیان است که در گام اول، با شناخت این بزرگان و اندیشه هایشان، و در گام دوم، با پاسداری از تعلق ملی آنها، به حراست از هویت و کیستی خود بپردازند و به این بیاندیشند که ایرانی، معنائی بسیار فراتر از تعلق به یک حوزۀ جغرافیای سیاسی دارد، و گسترۀ آن، همۀ جهان اندیشه و انسانیت است...

18-1-1388

شنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹


ایرانیان ومسئلۀ یهود


فرهاد عرفانیمزدک


تا پیش از حملۀ مسلمانان به ایران ( در تاریخ و اسناد موجود و باقیمانده از هزاره های گذشته ) هیچ نشانی از تعصبات دینی و مذهبی و نژادی و طایفه ای، در بین مردم ایران، دیده نمی شود. شواهد موجود، نشان از وجود دائمی فرهنگ تسامح و مدارا در بین این ملت دارد. چه پیش از تاریخ تشکیل اولین دولت در ایران، و چه پس از آن، حداقل در طی شانزده قرن، هیچکس بدلیل داشتن دین و آئین و وابستگی قومی و نژادی، مورد اذیت و آزار و دشمنی قرار نگرفته است. این فرهنگ، قطعأ با آموزه های زرتشت از سوئی، و از سوی دیگر، ضرورت سازگاری با دیگران در سرزمینی که همیشه تاریخ، متشکل از افراد و طوایف گوناگون، با روحیات و عقاید مختلف بوده، رابطه داشته است، چه در غیر اینصورت، هرگز این مردم نمی توانسته اند، هم بعنوان یک ملت ادامه حیات دهند، و هم اینکه خالق ژرف ترین و گسترده ترین مدنیت و فرهنگ موجود بشری باشند. این روحیۀ مدارا و همزیستی مسالمت آمیز، در بین اندیشمندان و بزرگان هنر و ادب ایران، حتی تا قرنها پس از تسلط عربهای مسلمان، ادامه پیدا کرد و این فرهنگ را در جای جای ادبیات باقیمانده از قرون گذشته می توان دید؛
آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا


و اما در آنسوی مرزهای ایران، اوضاع کاملأ متفاوتی حاکم بوده است. باز هم بر اساس شواهد تاریخی و اسناد موجود، فرهنگ حاکم بر قبایل عرب، فرهنگ ستیز و خشونت و درگیری و خونریزی دائمی قبایل و طوایف و اقوام و ادیان و مذاهب گوناگون بوده است. بهترین شاهد بر این مدعا، تاریخ سدۀ اول ظهور اسلام در شبه جزیرۀ عربستان است. اولین درگیریهای خشونتبار را با اعلام پیامبری توسط محمد، بین او و هوادارانش، با پسر عموها و بستگان و قوم و قبایل نزدیک و دور وی، می بینیم.

در فاصله کوتاهی پس از هجرت وی به مدینه و استحکام پایه های عقیدتی و سیاسی او، اولین ستیز را بین تازه مسلمانان و یهودیان مدینه می یابیم. این تهاجم خونین و غارت و چپاول مال و اموال یهودیان ساکن مدینه را شاید بتوان اولین حرکت ضد یهود از جانب مسلمانان عرب تلقی کرد. سرکوب خونین و تاراندن این مردم، به صرف داشتن اعتقادات متفاوت و یا برخورداری از امکانات مالی، در واقع، سنگ بنای دشمنی تاریخی بین مسلمانان و یهودیان تلقی می شود.
پس از وقایع مدینه و بازگشت محمد به مکه، تا زمان مرگ وی، شاهد درگیریها و کشتارهای فراوان بین مسلمانان وغیر مسلمانان از سوئی، و از سوی دیگر، بین خود مسلمانان، بدلیل دگراندیشی و وابستگی قبیله ای، هستیم. اگر چه این درگیریها، در ظاهر ماهیت عقیدتی دارد، اما در واقع، برخاسته از عصبیت و تعصب عربی از طرفی، و از طرف دیگر، وجود فرهنگ غارت و چپاول در بین قبایلی است که همیشه تاریخ، نه از طریق تولید اقتصادی، بلکه از طریق راهزنی و چپاول دیگران، زیسته اند و ادامه حیات داده اند.
محمد، خود، زمانی می تواند در بین اعراب جایگاهی بیابد که با خدیجه، یعنی ثروتمندترین زن عرب ازدواج می کند. تا پیش از آن، او فردی منزوی و طرد شده از جانب اطرافیان است.
پایه و اساس همه چیز در نزد عرب، میزان تملک و دارایی افراد بوده است و این بدست نمی آمده است، جز از طریق وابستگی خونی، ویا توسل به زور و غارت دیگران! ابن خلدون، در نوشته های با ارزش خود، تصاویر جالبی از پس زمینه ای اجتماعی و اقتصادی درگیریهای دائمی و خشونت بی حد و حصر و تعصب و عصبیت عربی ارائه می دهد و هم اوست که این ویژگیها را در برابر فرهنگ مدنی و پیشرفته ایرانیان در همان دوره می گذارد.
پس از تهاجم سبعانه مسلمانان به ایران، که در ظاهر به بهانه گسترش اسلام صورت پذیرفت، اما در واقع، به جهت غارت و چپاول بزرگترین و ثروتمندترین تمدن آنروز جهان انجام شد، و حاکم گشتن صدها ساله اعراب مسلمان بر ایران، که همراه با نسل کشی و سرکوب و اختناق بی نظیر بود، طبیعتأ آموزه های تفکر جدید و سنتهای قوم و قبیله ای عرب، توسط حاکمان جدید، ترویج و گسترش یافت. از این پس تا قرنها، تاریخ ایران، تاریخ نزاعهای عقیدتی و گسترش خونریزی و ویرانی و ترویج خرافه است.

عرب مسلمان، اساسأ غیر مسلمان ( در اینجا ایرانیان ) را آدم بحساب نمی آورد. برای او، این سرزمینهای جدید، منبع عظیم غارت و چپاول ثروت و گرفتن مالیات و نابودی همۀ نشانه های مدنیت بجای مانده از گذشته بود. آثار و ابنیه، ویران، و کتب، سوزانده شده و یا به آب سپرده می شوند. اندیشمندان و شعرا و هنرمندان و صنعتگران، یا گردن زده می شوند، و یا به سرزمینها ی مجاور می گریزند.
مسلمانان عرب، دگر اندیشی را بر نمی تابند و زبانی غیر از زبان خودشان ( عربی ) را به رسمیت نمی شناسند و دینی غیر از اسلام را نمی پذیرند و یا اگر بپذیرند، آن را مشروط به دادن جزیه؟ می کنند. با ملت ایران، در سرزمین خودشان، مانند بردگان رفتار می شود. روحیۀ خودباوری و عزت نفس، برای صدها سال، با سرکوب مداوم روبرو می شود. مردمان بر اساس نوع عقاید خود، دسته بندی و طبقه بندی می شوند. بر هر منطقه ای حاکمی عرب را تعیین می کنند که وظیفه ای جز سرکوب و گرفتن مالیات ندارد. اسلام بر ایران، از گذر قتل عام نیمی از جمعیت آنروز کشور، و به بردگی گرفتن نیمی دیگر! حاکم می شود. داشتن دین و عقیده و سنت گذشتگان، جرم محسوب می شود و بخاطر فارسی صحبت کردن، زبانها از دهان ها بیرون کشیده می شود و در چنین شرائطی است که همۀ آن سنن عقب مانده و ارتجاعی قوم و قبیله ای عرب، از طریق اعتقاد به دین جدید، بر فرهنگ ایرانی، تحمیل می شود. جای مهر و محبت و عشق و دوستی را خشونت و سبعیت و عصبیت می گیرد. بجای فرهنگ مدارا و تسامح، فرهنگ نفرت و کینه و ستیزۀ جوئی حاکم می شود. تفکر محدود و مسدود و قوم و قبیله ای، بجای تفکر باز، ژرف نگر و همه بشری می نشیند. دیگر ملاک خوب بودن، انسان بودن نیست، بلکه مسلمان بودن است! بجای راستی و درستی، که آموزه های زرتشت بوده است، فرهنگ دروغ و ریا و تزویر، حاکم می شود. علم دوستی ایرانیان، در یک دگردیسی طولانی، به خرافه و موهوم گرائی تبدیل می گردد. بساط شادی و زندگی و ستایش طبیعت بر چیده می شود و سفرۀ غم و اندوه و گریه و ستیز با طبیعت و حیوانات، پهن می شود. سگ نجس می شود و ماهی، مکروه! نکبت و ذلت و خفت، بجای عزت و شکوه و بزرگی و عظمت می نشیند... رهبران نبردهای وحشیانه و خونریزیهای گسترده، پس از مرگ، به امامزاده تبدیل می شوند و کار ایرانی می شود ستایش و مدح قاتلین و متجاوزین به سرزمین و ناموس و عزت اجداد وی!!
ایرانی، آنچنان از خود تهی می شود که، رسم عرب، رسم او می شود. آئین عرب، آئین او می گردد و او به بزرگترین دشمن گذشتگان خود تبدیل گشته، به خود زنی می پردازد. دستگاه حاکمیت عرب را در قالب دستگاه روحانیت، بازسازی، و بر همۀ شعون زندگی اش حاکم می کند، و از این رهگذر، خواری و خفت و فرومایگی را جاودانه می سازد!!

( 2 )

پس از استقرار جمهوری اسلامی، مرده، چوب می خورد! همۀ آنچه می رفت تا در سایۀ تلاش اندیشمندان ایرانی، به موزه ها سپرده شود، نبش قبر شده، و به سیاست و زندگی روز تبدیل می شود. ارتجاعی ترین افکار و خرافی ترین اعتقادات و عقب افتاده ترین سنتهای قومی – قبیله ای عرب مسلمان، از پستوهای دستگاه روحانیت بیرون کشیده می شود و بر همۀ ارکان حیات ملت ایران، از آموزش و پرورش و دانشگاه گرفته تا عرصۀ سیاست و اقتصاد و فرهنگ، حاکم می شود. هر چه به عرب و عربیت و اعتقادات وی مربوط می شود، ستایش می شود و هر چه به ایران و ایرانیت و گذشته وی تعلق دارد، مورد نفی و نفرت قرار می گیرد، کار تا آنجا بالا می گیرد که حتی در فیلمها و سریالهای تلویزیونی ساخته شده در جمهوری اسلامی، افراد منفی و دزد و قاتل و جنایتکار و بد سرشت، اسامی اصیل فارسی پیدا می کنند و نیکمردان و اندیشمندان و متفکرین و انسانهای خوب و مفید، اسامی اصیل عربی!!! از دستاوردهای مهم حاکمیت سی سالۀ جمهوری اسلامی، یکی هم نهادینه کردن تفکر قومی – قبیله ای میراث عرب مسلمان و نگرش ارتجاعی و واپسماندۀ جامعۀ برده داری و زمینداری، بر همۀ سازمانهای اداری و کشوری است. محتوای کتابهای درسی فرزندان ایرانی، از هویت، تاریخ و فرهنگ ایرانی زدوده می شود و جای آن را ارتجاعی ترین و خرافی ترین افکار عقب مانده اعصار بربریت و جاهلیت عرب مسلمان می گیرد. با تمام قدرت تلاش می شود تا جهان بینی و نگرش همه بشری ملت ایران، که در هزاره های تاریخ، برجسته ترین ویژگی وی بوده است، نابود شده، و نسلی پرورش یابد که از گذشته خود هیچ نداند و هویت خود را و جغرافیای فرهنگ خود را حداکثر تا فاصله یک ده و روستا و یا شهرستان همسایه حساب کند!
ملت ایران را هزار پاره می کنند و نام آنرا بومی سازی می گذارند. گویشها و زبانهای محلی را در برابر زبان مشترک و حلقۀ اتصال ملت ایران و اساس هویت تاریخی وی، یعنی زبان فارسی می گذارند و به آن حق و حقوق قومی؟! نام می نهند. هر چیز که رنگ و لعاب ضد ایرانی و ضد وحدت دارد را بر می کشند و به آن میدان می دهند. نتیجۀ چنین سیاستی، پیدایش نسلی می شود که فاقد هویت است و از گذشتۀ خود هیچ نمی داند و آویزان مهملات و خرافات و دست ساخته های استعمار است.
بر چنین پس زمینه هائی است که دستگاه حاکمه، مساله ای عربی و قومی، و اختلافی سرزمینی، و کینه ای تاریخی، که بین اعراب مسلمان و یهودیان در اسرائیل و فلسطین در جریان است را، به مسألۀ اصلی ملت ایران تبدیل می کند، و جماعتی را همانند گوسپند بدنبال خود می کشد!
در حالیکه کشور، گرفتار هزار و یک معصل حل نشدنی است و تا گردن در لجنزار نکبت و فلاکت فرو غلتیده است ، دستگاه حاکمه و همۀ امکانات ملت ایران، در اختیار مشتی از رهبران مفتخور، خودخواه، متعصب و خائن به مردم عرب قرار می گیرد. بر طبل نفرت از اسرائیل و صهیونیسم و یهود کوبیده می شود و مسألۀ اصلی ملت ایران، می شود مسألۀ یهود!!
سرمایه های ملت ایران، به شکم دشمنان تاریخی این ملت ریخته می شود. در حالیکه مردمانی از همه نقاط ایران، با فقر و بیکاری و گرانی و اعتیاد و عقب ماندگی دست و پنجه نرم می کنند، رهبران گروههای به اصطلاح مبارز فلسطینی و لبنانی به تهران می آیند و با صدها میلیون دلار به کشورهای عربی باز می گردند...
رهبران جمهوری اسلامی، بر اساس مجموعه ای از موهومات عقیدتی و منافع اقتصادی، حیات ملت ایران و سرنوشت او را با مسأله ای گره زده اند که در اساس، هیچ ربطی به ملت ایران نداشته و هیچ سنخیتی با گذشته، هویت و تاریخ و فرهنگ این کشور ندارد. هیستری ضد یهود، ویژگی و خصیصه ای غیر ایرانی است و مسألۀ صهیونیسم هم، موضوعی سیاسی – تاریخی بین اعراب و حاکمان اسرائیل است. این مسائل، توسط حاکمان ایران، فقط و فقط بجهت فرا فکنی و فرار از مشکلات داخلی و پاسخگوئی از جهت سه دهه ناتوانی در مدیریت سیاسی – اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ملت ایران مطرح می شود.
ملت ایران، هرگز ضد یهود نبوده است و هموطنان یهودی، هزاران سال است که مانند مردم دیگر، برادرانه و دوستانه با هموطنان خود زندگی می کنند. صهیونیسم نیز مانند همه پدیده های سیاسی دیگر که خارج از مرزهای ایران وجود دارد باید در چهارچوب منافع ملی ملت ایران مورد بحث قرار گیرد. در حالیکه اکنون به دست مایه ای برای تمامی حرکتهای ضد ملی بدل شده است.
امروز، هر مزدور استعمار و هر نوالۀ بیگانه ای زیر این علم رفته، تا تلاشهای ضد ایرانی و ضد مردمی اش را مشروعیت ببخشد. تحت عنوان مبارزه با صهیونیسم، آزادی را از ملت ایران گرفته اند، حقوق او را پایمال می کنند، او را سرکوب می کنند ، به شخصیت و هویت تاریخی وی توهین می کنند. به جعل و تحریف تاریخ اش می پردازند و همۀ هستی یک ملت بزرگ را بازیچۀ موهومات خرافی و عقیدتی و سیاستهای همسو با سیاستهای استعمار و همسایگان فرصت طلب قرار داده اند.
آنچه در پایان این نوشتار باید گفته شود اینستکه؛ ملت بزرگ ایران با هیچ کشوری و هیچ ملتی و هیچ دین و آئینی و مرامی و نژادی، مشکلی ندارد. مردم ایران، مردمی شرافتمند، انساندوست و صلح طلب هستند که تنها برای آزادی خود می کوشند، و برای دیگر مردمان، در سایر نقاط جهان، آزادی، عدالت و صلح و خوشبختی آرزو می کنند. هر ندائی غیر از این، ندائی غیر ایرانی است، اگر چه از درون این مملکت شنیده شود!!!
امروز ملت ایران، بر سرنوشت خود حاکم نیست، و کسانیکه در حاکمیت، از سوی ملت ایران سخن می گویند، نمایندگان و سخنگویان ملت ایران نیستند! ایران، همانند کشوری اشغال شده است که بیگانگان بر آن حکومت می کنند. بنا بر این، سیاستهای اعلام شده توسط این حاکمیت نیز، ربطی به ملت ایران ندارد!

20-4-1388

پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹

پیرامون اجلاس کشور های حوزۀ دریای مازندران


اجلاس دریای مازندران، بدون ایران؟!!!


فرهاد عرفانیمزدک



برگزاری اجلاس کشورهای حوزۀ دریای مازندران، بدون ایران، نقض حقوقی تمامی مقاوله نامه های گذشته، چه در زمان وجود اتحاد شوروی و چه پس از آن است. بر این اساس لازم است که:


1 – سفیران چهار کشور حوزۀ دریای مازندران، به وزارت خارجه احضار و مراتب اعتراض رسمی ایران به ایشان ابلاغ گردد.

2 – به چهار کشور روسیه، قزاقستان، ترکمنستان و آران ( آذربایجان قلابی )، تذکر داده شود که مصوبات چنین اجلاسی، فاقد مشروعیت حقوقی خواهد بود و ایران، مصوبات و توافقات احتمالی را به رسمیت نخواهد شناخت.

3 – رسماً اعلام گردد که؛ یا ایران باید به این اجلاس دعوت شود و یا برگزاری چنین اجلاسی لغو شود.

4 – در صورت پایفشاری کشورهای فوق الذکر بر برگزاری اجلاس بدون حضور ایران، متقابلاً ایران تمامی معاهدات گذشته را لغو نموده و بر اساس عهد نامه های رد و بدل شده در دوران اتحاد شوروی، حاکمیت خود را بر پنجاه درصد از دریای مازندران، اعمال خواهد کرد!


جمهوری اسلامی موظف است بر اساس دفاع از منافع ملی و تمامیت ارضی ایران، هر چه سریعتر به اجرای موارد ذکر شده، اقدام نموده، و مردم ایران را در جریان اخبار مربوطه قرار دهد. در غیر اینصورت، ملت ایران، مسئولیت هرگونه تعرض و خسرانی را در این رابطه، مستقیماً متوجه حاکمیت کنونی خواهد دانست!

18 – 6 – 1388
www.maghalatemazdak.blogspot.com

شنبه ۱۵ اوت ۲۰۰۹


مسئلۀ رهبری جنبش


فرهاد عرفانی مزدک


از جملۀ موضوعات مهم مطروحه در هر جنبش و حرکت سیاسی – اجتماعی، مسئلۀ رهبری، شرائط آن و چگونگی پذیرش این رهبری، توسط مردم است. در همین ابتدا باید ذکر کرد که موضوع رهبری و ویژگیهای آن، در انواع جنبشها، متفاوت است، به زبان دیگر، رهبری یک حرکت کارگری، یک اتحادیه صنفی و یا یک انجمن احقاق حقوق زنان، با رهبری یک جنبش سراسری اجتماعی، که اغلب منجر به نوعی انقلاب می شود، تفاوت ماهوی دارد و اینها را نباید با هم در آمیخت. آنچه مورد نظر این نوشتار است، همین مورد آخر، یعنی رهبری آنچنان جنبشهائی است که در بر گیرندۀ حرکت گسترده طبقات، اقشار، صنوف و توده های شهری و روستائی، در جهت یک تحول عمیق اجتماعی – سیاسی است که اغلب موجب تغییر رژیمها و حکومتها می شود.
لازم به ذکر است که پدیدۀ رهبری جنبشهای از پیش طراحی شده و ساختگی موسوم به انقلاب؟ نارنجی!! نیز، مورد نظر این مقاله نیست.

رهبری یعنی چه؟

رهبری یک جنبش اجتماعی، به معنی ساماندهی، سازماندهی و هدایت گام به گام مردم، با طرح منسجم و روشن خواستهای توده ای، در قالب طرح شعارهای ملموس و ارائه برنامۀ جایگزین ( بجای آنچه قرار است نفی شود ) است. رهبری جنبش، در عین حال، به معنی بالا بردن سطح آگاهی مردم شرکت کننده در جنبش و پرورش کادرهای متخصص در زمینه های مدیریت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نیز هست.

رهبری جنبشهای اجتماعی، کاری تدریجی، مداوم، و همراه با سنجش دائمی ظرفیت توده ها و هماهنگ ساختن این ظرفیتها، با شعارهای تاکتیکی، است.
رهبری یک جنبش اجتماعی، همچنین به معنای انتخاب آنچنان روشهائی در مبارزه است که با کمترین هزینه، بیشترین دستاوردها را نصیب توده ها سازد. بعنوان مثال، اگر رهبر و یا رهبران جنبش به این نتیجه برسند که شرکت در یک تظاهرات نشسته در خیابان، بازدهی بیشتری نسبت به یک اعتصاب در محل کار دارد و ضرر کمتری را از جهت آسیبهای اقتصادی متوجه خانواده ها می کند، حتی اگر این فکر خلاف میل و نظر خود ایشان باشد، باید آنرا توصیه و مطرح کنند و بالعکس!

شرائط رهبری!
شرائط رهبری یک جنبش را از دو جهت می توان بررسی کرد :
الف: ویژگیهای شخصیتی یک رهبر یا رهبران
ب : چگونگی پذیرش رهبر یا رهبران از جانب مردم

الف: یک رهبر چه ویژگیهائی باید داشته باشد؟

1- یک رهبر، باید عمیقأ به کاری که می کند، اعتقاد و باور داشته باشد.

2- یک رهبر باید همواره به منافع مردم و مصالح آنها بیاندیشد و منافع فردی خود را کاملأ فراموش کند!

3- رهبر جنبش، باید بطور دائم در جهت ارتقای اطلاعات خود، در همۀ حوزه های سیاست و اقتصاد، جامعه شناسی، روانشناسی اجتماعی، مدیریت و سازماندهی و برنامه ریزی و شناخت همه جانبه جامعه خود و دیگر جوامع، بکوشد.

4- یک رهبر باید دقیق، منظم، با اراده، قاطع و در عین حال منعطف، راستگو، اخلاقی و متعهد به عرف و سنن عقلانی اجتماعی، با شهامت و شجاع، مردم دوست و میهن دوست باشد و منافع مردم و میهن را بر هر چیزی ترجیح دهد.

5- یک رهبر، باید بتواند در عمل، پایبندی خود را به آرمانهائی که مطرح می کند و مردم را به آنها فرا می خواند، نشان دهد و در زندگی خصوصی و اجتماعی، نماد آنچه باشد که مردم را در جهت آن، به مبارزه فرا می خواند.

6- یک رهبر باید پایبند به مقررات، قوانین و شرائطی باشد که خود برای جنبش در نظر می گیرد. او همواره باید پاسخگوی سوالات مردم باشد و در هر لحظه آمادگی داشته باشد که در صورت ضعف و عدم پذیرش از جانب توده ها، رهبری را به افراد صالح تر و بهتر و تواناتر واگذار نماید.

7- یک رهبر، همواره باید آمادگی داشته باشد که در صف مقدم مبارزه قرار گیرد، البته این به معنای پیشواز و استقبال از مرگ و یا خود را در تیررس دشمن قرار دادن نیست، بلکه به معنی آمادگی برای قرار گرفتن در کنار مردم، شنیدن صدای آنها از نزدیک و شرکت در نبرد روزمرۀ آنهاست. توده ها باید احساس کنند رهبر و سازمانگر ایشان، از خود آنها و در میان آنهاست. البته اینکار طبیعتأ باید با در نظر گرفتن تمهیدات امنیتی باشد. اما امنیت رهبر، نباید مانع شرکت وی در جنبشهای اعتراضی و در گیری از نزدیک با امر پیشبرد مبارزه باشد.

8- یک رهبر، نباید از دستگیری، زندان، شکنجه و یا مرگ بهراسد! یک رهبر واقعی، باید همواره خود را برای قرار گرفتن در بدترین موقعیتها، آماده کند!

9- یک رهبر باید بتواند با تفکر عمیق و مشورت دائم با زبده ترین، آگاه ترین، صادق ترین و شجاع ترین افراد جنبش، بهترین تاکتیکهای مبارزاتی را برگزیده و پیشنهاد کند. او در هیچ مرحله ای از مبارزه، نباید از مردم غافل شود و با عدم تحرک بموقع خود، توده های شرکت کننده در مبارزه را دچار سرگردانی و سر در گمی کند.

10- یک رهبر، هرگز نباید به توده ها دروغ بگوید و یا حقیقت را فدای مصلحت کند.


چگونگی پذیرش رهبر از جانب مردم:


اشتباه راهبردی اکثر رهبران شکست خورده، این بوده است که قدرت تشخیص مردم را دستکم گرفته اند!

اما حقیقت چیست؟ حقیقت اینستکه: مردم همه چیز را می فهمند، مردم همه چیز را می دانند و مردم قادرند همه چیز را بخوبی تشخیص داده و عمل و عکس العمل نشان دهند، چرا که مردم بر اساس منافع و مصالح خود حرکت می کنند و در طی زمان، آن کس و کسانی را بر می گزینند که ایشان را در جهت رسیدن به آمال و آرزوها و خوشبختی شان، گامی به پیش براند! آنها ممکن است برای مدتهای طولانی سکوت کنند و هیچ نگویند، ممکن است موقتأ فرد، افراد یا نیروئی را بر کشند و یا برعکس، در جهت کنار گذاشتن ایشان حرکت نمایند.
این واقعیت را همۀ رهبران سیاسی باید بپذیرند که مردم به کسی چک سفید نمی دهند!... اعتماد و اعتقاد مردم به رهبران تا زمانی است که این رهبران در جهت پیشبرد منافع جامعه حرکت می کنند. آنها بسیار صبور هستند. برای مدتها، افراد و جریانها را تحت نظر می گیرند و در یک دورۀ طولانی مدت، به ایشان امتیاز می دهند! مردم، فرد یا افراد و یا جریانهائی را به جهت رهبری می پذیرند که صداقت، درستی، فداکاری، آگاهی، کارائی، مدیریت و برنامه های ایشان را، عملأ محک زده باشند. اگر چه مردم در کوتاه مدت ( از منظر تاریخی ) ممکن است دچار خطا شوند، اما بسیار زودتر از آنچه تصور می شود، به خطای خود پی برده و قضاوت خویش را تصحیح می کنند، علت آنهم اینستکه نتیجۀ فکر و عمل رهبر و رهبران را، بسیار زود، در زندگی روزمره، لمس می کنند. بنا براین، در قضاوت، و در دراز مدت، نمی توانند خطا کنند.

مردم کسی را به رهبری بر می گزیند که نماد ایستادگی در برابر قدرت حاکم باشد. در عمل نشان داده باشد که قادر است به معضلات جنبش، پاسخ بموقع و صحیح دهد. حاضر به سازش بر سر منافع، مصالح و آیندۀ آنها نباشد. برای مبارزه و آیندۀ جامعه، برنامه داشته باشد. قدرت طلب و خود محور و خود پسند نباشد. برای جان، زندگی و هستی ملت ارزش قائل باشد و متعهد به دفاع از مملکت در شرائط بحرانی باشد. به هویت تاریخی و فرهنگی میهن خود احترام بگذارد و آمادۀ حراست از آن باشد. معتقد به آزادی هم میهنانش باشد و به حاکمیت مردم، ایمان داشته باشد... مردم از گذر زمان و در طی مبارزات خود، همواره در جستجوی چنین فردی هستند و مطمئنأ اگر با او روبرو شوند، حتی اگر وی، خود نخواهد، او را به رهبری بر می گزینند!

بسیار اتفاق افتاده است که در جنبشها، فرد یا افرادی ظاهرأ ناشناخته، به سرعت شناخته شده و در مقام رهبری و هدایت حرکت مردم نشسته اند و یا افرادی بسیار مشهور و مطرح، از رهبری جنبشها کنار گذاشته شده اند. این پدیده، نشاندهندۀ رصد دائمی رهبران از سوی مردم است . هر رهبری که این موضوع اخیر را نادیده بگیرد، حتی اگر موقتأ به رهبری برگزیده شده باشد، بسیار زود کنار گذاشته شده و مشروعیت خود را از دست خواهد داد.

مردم همواره بدنبال یک رهبری واقعی برای جنبش خود هستند، اما این رهبر را جز از طریق تجارب زندگی مبارزاتی خویش، بر نمی گزینند. آنکس که قادر باشد گام به گام، همراه با مردم، و در عمل، نشان دهد که می تواند امید مردم را باور و بارور کند، به رهبری برگزیده خواهد شد!

1-5-1388







یکشنبه ۲ اوت ۲۰۰۹

این عاقبت وطن فروشی ست!



فرهاد عرفانی – مزدک




سرنوشت غم انگیز سازمان مجاهدین، می تواند از جنبه های مختلف، حاوی درسهای آموزنده برای همۀ فعالین و گروههای سیاسی باشد.


سازمان مجاهدین خلق که در سالهای چهل خورشیدی، توسط تعدادی از دانشجویان و شبه روشنفکران مذهبی وابسته به خانواده های کارمند و کاسب و بازاری و همچنین جوانان وابسته به جبهه ملی بنیان گذاشته شد، از همان ابتدا، کار خود را با انحراف آغاز کرد! این سازمان ، جهان بینی خود را بر پایۀ نگاهی به زمین ( دیالکتیک مارکسیستی ) و نگاهی به آسمان ( جهان بینی ایده آلیستی – توحیدی ) بنیان نهاد و تا آخر...! بین زمین و آسمان، در نوسان بود و هرگز نتوانست اعضاء و هواداران خود را هویتی فلسفی ببخشد و روان نامتعادل آنها را به تعادل در اندیشه، رهنمون شود. این سازمان، بجهت عقیدتی ( ایدئولوژیک ) نیز ترکیبی از آموزه های چپ، لیبرالیسم، سوسیال دمکراسی... و همچنین رهنموهای عهد عتیق دینی را سرلوحۀ کار خود قرار داد. طبیعی است که با چنین ترکیب ناهمگون و نامشخص فکری، هیچ حرکت و جنبش و گروه و حزبی قادر نخواهد بود، برای مدتی طولانی ادامه حیات دهد، مگر اینکه تکلیف خود را روشن کند و یا... تن به نابودی دهد. تحولات و انشعابهای دهۀ پنجاه این سازمان نیز معلول همین آشفتگی نظری و بی هویتی بود. اما بیشترین تأثیر این پریشانی، در عرصۀ سیاسی و اتخاذ خط مشی، خود را نمایان ساخت؛ تا آنجا که از یک جریان ظاهرأ آرمانخواه، فرقه ای مافیائی و بنیادگرا و سپس در یک دگردیسی حیرت آور، یک گروه مزدور استعمار ساخت!

و اما در این میان، آنهنگام که روند یک مبارزه سیاسی، نه بر مبنای دمکراسی، برنامه و جهان بینی و عقیدۀ معلوم، بلکه بر اساس مشتی شعار کلی و نا مشخص، شکل بگیرد، تنها چیزی که می تواند اتحاد و انسجام را در یک حرکت حفظ کند، آویختن و حرکت بر حول محور یک شخصیت ویژه می تواند باشد و این، دقیقأ اتفاقی بود که در سازمان مجاهدین رخ داد. مسعود رجوی و ویژگیهای شخصیتی وی، بر همۀ وجوه این حرکت، حاکم و مسلط شد و حیات این سازمان را متأثر از خویش ساخت. رجوی از منظر فکری، فردی آشفته و پریشان، و از نظر شخصیتی، احساساتی، زود رنج، خودخواه و خود محور، قدرت طلب ( و مغرور )، کم تحمل و منزوی و افسرده بود و با قرار گرفتن در رأس هرم قدرت و تشکیلات این سازمان، تمامی این ویژگیها را به بدنه این جریان و خط مشی سی سالۀ آن، حاکم کرد.

روند حرکت تاریخی این گروه، در سی سالۀ گذشته را، همگان دیده اند و می دانند و نیازی به تکرار آن نیست. فقط در حد اشاره قابل ذکر است که این گروه، با پدر خواندن خمینی در ابتدای بنیانگذاری جمهوری اسلامی، دورۀ حیات جدید سیاسی خود را آغاز کرد و پس از اینکه خمینی دست رد به سینه ایشان زد، طالقانی را پدر خواندند! و در همۀ مراحل شکل گیری جمهوری اسلامی، با بنیانگذاران رژیم، علیرغم برخی اختلافات هماهنگ شدند. در انتخابات گوناگون شرکت کردند و با آغاز جنگ، سازمان جوانان مسلح خود را در اختیار خمینی و سپاه قرار دادند. سپس با روی خوش ندیدن از جانب حکومت، در یک حرکت ماجراجویانه، به مقابله با رژیم پرداختند، که نتیجۀ آن، کشته و آواره شدن دهها هزار جوان ایرانی بود.

با خاتمۀ ماجراجوئی های دهۀ شصت، خود را در اختیار دشمنان تاریخی ملت ایران قرار دادند و سرنوشت خویش را با دیوانه ای همچون صدام و حزب کثیف بعث پیوند زدند و پس از بسته شدن پروندۀ دیکتاتور عرب، رسمأ نوکری استعمار را با آغوش باز پذیرفته و بعنوان پادوهای سازمان سیا و سازمانهای اطلاعاتی انگلیس، فرانسه، آلمان، هلند و...، مشغول بکار شدند. این دوره نیز، با پایان یافتن مأموریت نیروهای خارجی در عراق، پایان پذیرفت و این جریان در کمال خفت، همچون دستمالی کثیف به دور انداخته شد!

آنچه در این میان بسیار تأثر انگیز و رقت بار و ناراحت کننده است، عاقبت هزاران ایرانی ست که زندگی و آرزوهای خود را وقف این جریان منحرف کردند و از همه طرف مورد نفرت و سرکوب قرار گرفتند. کسانی که قطعأ در میانشان، فراوان انسانهای شریف، با وجدان، فداکار و میهن پرست بودند، و هستند، که صداقت و ایمانشان مورد سوء استفاده قرار گرفت و و اکنون در بدترین وضعیت ممکن بسر می برند. تاریخ سازمان مجاهدین و سرنوشت غم انگیز آن، باید مورد عبرت همۀ نسلهائی که از این پس می آیند قرار گیرد؛ مردم و میهن، آن چیزهائی هستند که هرگز نباید مورد وجه المصالحه و معامله قرار گیرند! هیچ آرمان زیبائی، بر پایۀ دروغ و پشت کردن به میهن، به حقیقت نخواهد پیوست. وطن فروش، هرگز نمی تواند آزادیخواه و مردم دوست باشد!...

8-5-1388

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


مشکلی بنام ولایت فقیه!



فرهاد عرفانی مزدک



از جنبه های مذهبی نظریۀ ولایت فقیه می گذریم و اینکار را به اهل قبور، منبر و معاد و آن دنیا وامی گذاریم! آنچه در این نوشتار می خواهیم به آن بپردازیم، وجه سیاسی این نظریه است، که با شکل گیری رژیم اسلامی، مانند بختک بر سینۀ این ملت افتاده است.

ولایت فقیه، یا به زبان ساده تر؛ حاکمیت یک فرد بر سرنوشت یک ملت، به بهانۀ نمایندگی از جانب خدا و اعمال حاکمیت وی بر روی زمین؟! در اصل، بازسازی رژیم پادشاهی است اما بدون مشروطه و در قالب استبداد مطلق، با این تفاوت که شاه، خدا را نمایندگی نمی کند و نماد وحدت و قدرت و سنن ملی است، لیک ولی فقیه، متصل است به قدرت خدا و اساسأ نیازی به تأئید از جانب ملت ندارد! و نماد وحدت فرقه ای و تداوم حاکمیت اعراب بر ایران است.

این نظریه ( ولایت فقیه )، توهین مستقیم به شعور انسانی است. بر اساس این نظریه، مردم، قادر به تشخیص مصالح و منافع دنیوی واخروی خود نیستند و فقیه عالم؟! و عادل؟! بجای آنها می اندیشد و تصمیم می گیرد و ایشان، موظف به اجرای اوامر وی هستند. نتیجۀ عملی چنین تفکری، اینستکه مدیریت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و همۀ سرنوشت یک ملت، در اختیار یک فرد قرار می گیرد، که در عمل، به معنی زیر پا گذاشتن ابتدائی ترین حقوق انسانی است. حقوقی همچون؛ حق تفکر، قدرت و حق انتخاب، امکان و حق تصمیم گیری، حق تعیین سرنوشت و حقوق مدنی و فردی و ... همۀ آنچه انسان را از یک گوسپند جدا می سازد!

از نظر سیاسی، ولایت فقیه، خشن ترین شکل نقض آزادی انسان است و وی را بطور کامل از همۀ هویت و شرافت و عزت انسانی، تهی می سازد و از وی، برده و بنده ای می سازد، که از خود هیچ اختیاری ندارد.

دولت، مجلس، قوۀ قضائیه، نیروهای مسلح، امکانات رسانه ای و همۀ سازمانهای لشکری و کشوری، در چنین ساختاری، تحت امر یکنفر هستند و بدون نظر این یکنفر فاقد مشروعیت هستند. بزبان دیگر، یعنی اعمال دیکتاتوری مطلق فردی! در چنین نظامی، مردم به تودۀ بی شکلی تبدیل می شوند که بتدریج، هویت، عزت نفس، حس استقلال، خود باوری و اعتماد به نفس خود را از دست می دهند و به راحتی، بازیچۀ افکار و امیال دیکتاتور و همچنین باندهای مافیای اقتصادی – سیاسی می شوند. انگیزه ها برای تلاش اجتماعی، از دست می رود. سازمان و ساختار اجتماعی، دچار هرج و مرج و رکود و رخوت می شود. فساد و زد و بند و ریاکاری و دروغ و چاپلوسی، بر روابط حاکم می شود. ضوابط از بین رفته، و قوانین، با توجه به منافع رأس هرم قدرت، تغییر می کنند. با حذف شدن مردم و قدرت آراء و نظراتشان، جامعه دچار رخوت و ایستائی شده و بشدت در برابر عوامل تهاجم بیگانه، تضعیف می شود. در چنین نظامی، با توجه به اینکه مدیران جامعه فاقد قدرت تصمیم گیری و استقلال رأی هستند، عملأ به مهره هائی بی بو و خاصیت تبدیل می شوند. امکانات به هرز می رود و برنامه های اقتصادی – اجتماعی پیش نمی رود. هیچکس احساس مسئولیت نمی کند، کسی احساس وظیفه نمی کند و هیچکس پاسخگوی عدم انجام هیچ طرح و برنامه ای نیست... در یک کلام؛ جامعه به بن بست می رسد.

نظر به اینکه خروج از چنین بن بستی، بجز از طریق نابودی ساختار قانونی چنین نظامی میسر نیست و نابودی ساختار قانونی قدرت ( یعنی اصل ولایت فقیه و دنباله های قانونی آن )، عملأ به معنای نابودی حاکمیت شکل گرفته بر اساس این اصل است، امکان دگرگونی از بالا وجود ندارد. دگرگونی از پائین هم، به دلیل نابودی تشکلات، سازمانهای اجتماعی غیر دولتی و همینطور احزاب سیاسی، به سختی امکانپذیر است و اگر نتیجۀ بن بست فوق الذکر، انفجار اجتماعی باشد، عملأ علاوه بر اینکه منجر به پدیده ای مثبت نمی شود، که شیرازۀ جامعه را نیز از هم می پاشاند!

رژیم ولایت فقیه، بزرگترین تهدید علیه منافع ملی، وحدت ملی و تمامیت ارضی کشور است! این رژیم، با توجه به تأکید بر منافع و اهداف عقیدتی ( ایدئولوژیک )، در تضاد با منافع راهبردی، در سطح ملی می شود و به راحتی، منافع کشور را، فدای مصالح عقیدتی می کند. بر اساس همین ویژگی، قادر به دفاع از کشور، در شرائط بحرانی نیست و عملأ به دستگاه خلع سلاح اجتماع در برابر تهاجم خارجی مبدل می شود. این رژیم، نظر بر آینکه بجای وحدت بر اساس منافع ملی، به وحدت بر اساس یک عقیدۀ خاص، تأکید می کند، به تعارضات درون جامعه دامن زده، موجبات تفرقه و فروپاشی را فراهم می آورد.


ولایت فقیه و سیاست خارجی؛


هماگونه که ذکر شد، اساس سیاست خارجی رژیم مبتنی بر اصل ولایت فقیه، دفاع از مصالح عقیدتی است. بر این اساس، دفاع از مرزهای عقیدتی، جای دفاع از مرزهای ملی را می گیرد و مصالح ملی، تحت الشعاع مصالح عقیدتی می شود. چراغی که به مسجد رواست، به خانه حرام می شود! امت، جای ملت را می گیرد و وحدت ملی بی معنا می شود و جای خود را به وحدت امت می دهد.

در چنین نظامی، بجای مشترکات سیاسی و اقتصادی، یا حتی فرهنگی در روابط با کشورهای دیگر، مشترکات عقیدتی، معیار نزدیکی یا دوری رابطه می شود. رابطه با کشورهای مسلمان و عربی، حتی اگر هیچ سودی به حال ملت ایران نداشته باشد و حتی متضمن ضررهای هنگفت باشد، در اولویت قرار می گیرد و رابطه با کشورهای غیر مسلمان، حتی اگر متضمن منافع راهبردی برای ملت ایران باشد، مورد توجه قرار نمی گیرد و حتی بدلیل کینه های مذهبی و یا اختلافات عقیدتی، ممکن است این روابط قطع گردیده و حرام اعلام شود!

ضررهائی که از جهت حاکمیت این نگرش، بر دستگاه وزارت خارجۀ رژیم ولایت فقیه، متوجه ایران شده است، بر همگان آشکار و از حد بیرون است. کوچکترین مورد آن، محروم ماندن ملت ایران، از همۀ حقوق بین الملل و حتی سرزمینی خود، در مجامع جهانی است. نمونه های مشخص چنین خساراتی، تحت فشار قرار گرفتن ایران از جهت برخورداری از امکانات هسته ای، تضعیف موضع ایران در سهم از دریای مازندران، نقض حاکمیت سرزمینی در حوزۀ خلیج فارس، محرومیت از مبادلات عادی اقتصادی ( همچون خرید هواپیما برای هواپیمائی کشوری و در معرض خطر قرار گرفتن جان ایرانیان )، محرومیت ایران از عضویت در سازمانهای تجاری بین المللی، محدودیت شدید قدرت نفوذ ایران در مجامع حقوقی و بین المللی،و ... بوده است. پیامدهای چنین سیاست های نادرستی ، مستقیمأ، متوجه عزت و احترام و حقوق ملت ایران بوده و سی سال است که این مردم را از برخورداری از یک زندگی شرافتمندانه، همراه با آرامش و آزادی و رفاه اجتماعی و اقتصادی، محروم کرده است! قابل توجه است که این سیاست خارجی، مستقیمأ تحت نظر ولی فقیه اعمال می شود و هیچ ارگان و سازمانی، قادر به ایستادگی در برابر آن نیست. در واقع، هفتاد میلیون ایرانی، گروگان این یکنفر، و دیدگاهها و امیال و توهمات این عالیجناب ! هستند.

سیمای آینده:

نظم بوجود آمده بر اساس رژیم ولایت فقیه، بزرگترین مانع بر سر راه هر گونه تحولی در همۀ زمینه های حیات اجتماعی مردم ایران است. حتی اگر عناصر و جریانهائی از داخل خود رژیم نیز، خواهان دگرگونی در وضعیت فعلی باشند، بدون کنار گذاشتن اصل ولایت فقیه، قادر به انجام چنین کاری نیستند، اگر هم قادر به انجام چنین تغییری شوند، این اقدام مساوی خواهد بود با فروریزی کل بنای جمهوری اسلامی، چرا که رژیم ولایت فقیه، ستون فقرات ساختاری معیوب است که با در هم شکستن آن، همۀ ساختار، فرو خواهد ریخت. شاید مردم ایران نیز متوجه این موضوع شده باشند و شاید به همین دلیل است که شعار محوری در جنبش پس از بیست و دوم خرداد، شعار مرگ بر دیکتاتور است. حقیقت اینستکه جمهوری اسلامی، بدترین نوع نظام سرمایه داری، از منظر اقتصادی، و ارتجاعی ترین ساختار، از نظر سیاسی ( رژیم ولایت فقیه ) است. ادامه حیات چنین نظمی، جز از طریق سرکوب دائمی و خونین ملت ایران، میسر نیست و جمهوری اسلامی، در حیات سی سالۀ خود نشان داده است که از استعداد خوبی در این زمینه برخوردار است!


اما مردم چه؟
آیا مردم ایران همچنان حاضرند به چنین وضعیتی تن دهند و بپذیرند که حقوق انسانی آنان، به زشت ترین شکل ممکن پایمال شود؟

حقایق تاریخی جامعۀ ایران، به این پرسش، پاسخ منفی می دهد! جنش خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت نشان داد که رستاخیز بزرگ و درخشانی در راه است که در گام اول، رژیم ولایت فقیه و نمایندۀ خدا بر روی زمین را نشانه رفته است!... هیچ ترفندی، قادر به جلوگیری از چنین رستاخیزی نیست و دیر یا زود، آذرخش خشم ملت ایران، نه تنها ایران، که جهان را تکان خواهد داد... و بر ویرانه های ستیز با انسانیت و عقلانیت، جامعه ای آزاد، پیشرفته و انسانی را بنا خواهد کرد!

دوم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت

www.maghalatemazdak.blogspot.com

سه‌شنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹



تفرقه بیانداز و حکومت کن!


فرهاد عرفانی مزدک



همبستگی ملی، یکی از ویژگیهای بارز ملت ایران، در طول تاریخ بوده است. ملت ایران، چه در برابر تهاجم بیگانگان و چه در برابر حکام مستبد، همیشه بصورت تنی واحد ایستاده، مقاومت کرده و بر مبارزۀ مشترک پای فشرده است. شاید یکی از اصلی ترین دلایل بقای این ملت نیز، درک همین نکتۀ بس پر اهمیت بوده است که: تنها با همبستگی است که می توان بر مشکلات بزرگ فائق آمد.


یکی از نمونه های مشخص این همبستگی و رزم مشترک در اعصار جدید، دورۀ انقلاب مشروطه است. در دوران مشروطه، اگر چه تهران کانون نشر اندیشه های نو و تحرکات تحول طلبانه است، اما به موازات تهران، رشت و انزلی و تبریز و بختیاری، بعنوان بازوان قدرتمند این جنبش عظیم عمل می کنند و به ثمر رسیدن مشروطه نیز، حاصل پایمردیهای این هموطنان میهن پرست و آزادیخواه و غیرتمند است.

به جرأت می توان گفت که تا پیش از تحمیل اسلام سیاسی ( توسط رادیو بی بی سی ) بر ایران و برگزاری همه پرسی یک گزینه ای!!! جمهوری اسلامی در فروردین هزار و سیصد و پنجاه و هشت، با همۀ تلاشهائی که استعمارگران برای شقه شقه کردن ملت ایران انجام داده بودند، هیچ نشانی از بی تفاوتی ملی، مشاهده نمی شد و مردم ایران در هر شرائطی، هر چند بحرانی، به یاری دیگر هموطنان خویش، در اقصی نقاط کشور می شتافتند.

نمونۀ چنین اتحادی را در دهۀ نخستین حاکمیت جمهوری اسلامی، در برابر تجاوز اعراب ( عراق ) به ایران، بخوبی می توان دید. با اینکه، بسیاری از مردم، از سیاستهای جمهوری اسلامی راضی نبودند و احزاب و گروههای مختلف، این حاکمیت را قبول نداشتند، اما در جبهۀ دفاع از ایران و تمامیت ارضی آن، همۀ مردم، از همۀ نقاط کشور، و با همه گونه عقیده و تفکر و مذهب، حضور داشتند.

و اما بتدریج و از زمان محکم شدن پایه ها ی حکومت جدید، دو نیروی استعمار و جمهوری اسلامی، همانند دو تیغۀ یک قیچی، به جان این ملت افتادند. انگلیسیها و آمریکائی ها و اسرائیلی ها، بنا بر سیاست راهبردی ومنطقه ای، کار خود را بر روی اقلیتهای قومی در ایران آغاز کردند و با تشکیل و تقویت گروههای مافیائی و تروریستی در کشورهای همسایه، و در اختیار قرار دادن پول و امکانات و تدارکات همه جانبه اطلاعاتی و رسانه ای، سنگ بنای تحرکات آیندۀ این فرقه های خطرناک را گذاشتند، و در طی دو دهۀ اخیر، دامنۀ فعالیت این باندهای جنایتکار را به داخل ایران و به مناطق آذربایجان، کردستان، سیستان و بلوچستان و خوزستان کشاندند. دستمایۀ این جریانهای ضد ملی و وطن فروش، عمدتأ تأکید بر تمایزات قومی و نژادی، زبانی، مذهبی و آئینی و سنتی بود و با کار مستمر تبلیغی – ترویجی، توانستند جعلیات و مهملات نظری وتاریخی دست ساز استعمار را، به خورد جوانان از همه جا بی خبر رشد یافته در عصر جدید جمهوری اسلامی، بدهند.

نتیجه بلافصل چنین تحرکات و فعالیتهائی، پیدایش نسلی از مردم در مناطق قومی ایران شد که دیگر، هویت خود را، نه در وجوه مشترک تاریخی با دیگر هموطنان، بلکه در قوم و قبیلۀ خود؟! جستجو می کند و حساب خود را از حساب بقیۀ ملت ایران جدا می کند وچیزی بنام هویت ملی و همبستگی ملی و میهن دوستی را برسمیت نمی شناسد ... و اما تراژدی، آنگاه کامل می شود که جمهوری اسلامی و مسئولین آن ( که خود عمدتأ پیشینۀ قومی – قبیله ای دارند و از مناطق آذربایجان، خوزستان و یا کردستان هستند ) آگاهانه و یا نا آگاهانه، پابپای استعمار، به تقویت این سیاست خانمان براندازپیش می روند.

آنها ابتدا، به خط کشی بین ملت بر اساس تفاوتهای عقیدتی و مذهبی پرداختند. عده ای کافر شدند و طاغوتی و کمونیست و عده ای بچه مسلمان و معتقد، و عده ای شیعه و گروهی سنی. بهائی ها تحت تعقیب قرار گرفتند. در ادامه، عده ای خودی شدند و گروهی دیگر غیر خودی، انقلابی و ضد انقلابی و... این سیاست، بتدریج هویت قومی – قبیله ای نیز پیداکرد. آهسته آهسته، ملت ایران تبدیل شد به اقوام ایرانی . هر گروه تصمیم گرفت فک وفامیل و همولایتی خود را در چهارچوب مافیای سیاسی – اقتصادی به حاکمیت و ارگانهای آن بر کشد. با تعویض رؤسا در ادارات و ارگانها، کارمندان بیکباره تغییر هویت قومی می دادند. تا وقتی لاریجانی در تلویزیون بود، کارمندان همه شمالی بودند و وقتی او رفت و ضرغامی آمد، همه ترک شدند!!!...
اندک اندک کار بالا گرفت. سخن از راه افتادن رسانه های محلی بزبان های قومی رفت! و عمل شد!! تحصیلات دانشگاهی، شامل طرح بومی سازی؟! شد. قرار شد واحدهای نظامی کشور نیز بومی شوند! و بومی عمل کنند... سرباز های ارتش در میان قوم و قبیلۀ خود خدمت کنند!!! و این داستان تفرقه بیانداز و حکومت کن، همچنان پابپای سیاست استعمار انگلیس در جهت تجزیه ایران، تا آنجا پیش رفت که اکنون، که مردم در برابر استبداد به حرکت در آمده اند و در خیابانهای تهران و شیراز و اصفهان و ... بخون می غلتند، آذربایجان و کردستان و سیستان و بلوچستان و... امن و امان است و آقایان تجزیه طلب گرگ نژاد!!! ( بخوان مغول نژاد )، این سیاست کثیف را وسیعاً تبلیغ و ترویج می کنند که: ما کاری به این جنبش نداریم، چرا که این مشکل، مشکل ما نیست! و این جنگ داخلی بین فارسهاست!!!!؟، به معنی دیگر، آقایان خامنه ای و میر حسین موسوی خامنه و موسوی اردبیلی و موسوی تبریزی و ضرغامی و آقازاده و دو سوم مسئولین جمهوری اسلامی که از منطقهء آذربایجان هستند... یعنی همه این دار و دسته که هویت قومی خود را نیز در پس نام خانوادگی یدک می کشند، فارس هستند و ملتی هم که در اقصی نقاط کشور، از اهواز گرفته تا شیراز و اصفهان و تهران و رشت و انزلی و ساری و... به میدان آمده فارس است!

آری هموطنان! بذری که در دهۀ گذشته، توسط استعمار کاشته شد و توسط جمهوری اسلامی آبیاری گشت، اینک محصول داده است. این محصول چیزی نیست جز بی تفاوتی دردناک و غم انگیز بخشی از ملت ایران که حافظه تاریخی او بتاراج رفته است و او را هزاران سال به عقب رانده اند. او اکنون افتخار می کند که فرزند چنگیز و هلاکو و تیمور و آغا محمد خان ست!
آیا برای ملتی، ننگی از این بزرگتر هست که خود را از تخم و ترکۀ جنایتکاران و غارتگران و ویران کنندگان میهن اش بداند؟ و اکنون، یعنی زمانی که میهن به وجودش نیاز دارد و هموطنانش در قیامی حماسی برای آزادی، در خیابانها و در زیر باتوم و در برابر گلوله هستند، بگوید حساب ما از حساب آنها! جداست؟!
آیا در جهان مردمی را سراغ دارید که به دشمنی با هموطنان خود افتخار کنند و با تمام توان در جهت متلاشی کردن میهن خود بکوشند؟ آیا در جهان، مردمی را سراغ دارید که آثار گرانقدر معنوی خود را در آتش انداخته و بسوزانند؟ و نام قاتلین پدران و مادرانشان و متجاوزین به اجدادشان را بر روی فرزندان خود بگذارد ؟!

آری هموطنان !

اگر چه این گروه، اکنون در اقلیت هستند، و ملت ایران، هنوز هم بر اصالت و آزادگی خود پای می فشرد، اما متأسفانه استعمار توانسته است گامهائی عملی در اجرای مقاصد شوم ضد ایرانی خود بردارد.

بر همۀ روشنفکران، نویسندگان، شاعران و هنرمندان و فعالین سیاسی میهن دوست، فرض و وظیفه است تا با روشنگری پیرامون هویت و کیستی ایرانی، نسلی را که بمیدان آمده است ، روشن کنند و نگذارند بار دیگر، سیاست کثیف و ضد انسانی تفرقه بیانداز و حکومت کن استعمار، بر هستی ایرانی، سایه افکند!

http://www.maghalatemazdak.blogspot.com/

سوم تیرماه 1388




پنجشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


تاریخ ایران ورق خورد!



فرهاد عرفانی مزدک




در طی جنبش خرداد، حوادثی رخ داد، که هر کدام جداگانه، می توانند منشاء تحلیل و واکاوی گسترده از زوایای مختلف سیاسی، تاریخی، جامعه شناسی، روانشناسی اجتماعی و فرهنگی و... باشند، اما یک واقعه است که این جنبش را از تمامی جنبشهای اجتماعی هزار و چهارصد سالۀ گذشته، بوضوح جدا می کند. واقعه ای که می تواند آغاز تحولی بزرگ و بنیادین و ساختاری در جامعۀ ایران باشد و جغرافیای سیاسی و فرهنگی نه تنها ایران، که نیمی از جهان را بطور کامل دگرگون کند. این واقعۀ ظاهرأ بسیار کوچک و از منظر بسیاری، شاید، کم اهمیت، به آتش کشیده شدن یک مسجد در تهران بود!

در طی درگیریهای تهران، اتوبوسها، بانکها، موتورهای پلیس، کلانتری و... اماکن مشابه به آتش کشیده شد. اتفاقی که در هر کشوری، و در طی هر تظاهراتی، ممکن است بوقوع بپیوندد، اما نقطه عطف به آتش کشیده شدن مسجد در ایران، برای یک نگاه تیزبین، معنائی بسیار ژرف تر از یک واقعۀ معمولی دارد. مسجد، حریم مقدس و پایگاه اصلی نشر و گسترش آن تفکری است که همۀ حیات فرهنگی – اجتماعی ملت ایران، از زمان سلطۀ اعراب تا امروز، متأثر از آن بوده است. روحانی و مسجد، دو رکن اساسی ادامۀ حیات اسلام در ایران بوده است و بدون این دو رکن، هرگز این تفکر، قادر به ادامۀ بقاء در این سرزمین نبوده است. در اهمیت مسجد همین بس که بسیاری از روستاهای این مرز و بوم، محروم از ابتدائی ترین امکانات زندگی بوده اند، اما هماره در اولین فرصت ممکن، صاحب مسجد می شده اند. دستگاه روحانیت نیز، هماره مستقر در این پایگاه بوده و از طریق اجتماعات متشکل در این مکان توانسته است، از طرفی به نشر و تبلیغ تفکر اسلامی بپردازد، و از طرفی به حیات اقتصادی خود ادامه دهد. همۀ مراجع تقلید نیز بدون استثناء بر اهمیت فوق العاده مسجد تأکید داشته اند و حیات اسلام را منوط بوجود این مکان دانسته اند. هم از اینرو نیز بوده است که خمینی هماره بر آبادی مساجد تأکید داشته است.

در پس از تحول پنجاه و هفت نیز، این اهمیت، دو چندان شد، چرا که خمینی با برکشیدن اسلام سیاسی، فعالیتهای متمرکز سیاسی را نیز، به مجموع آنچه تا آنزمان در مساجد انجام می شد، افزود. مسجد از اینزمان، دیگر تنها یک پایگاه ترویجی – تبلیغی نبود، بلکه همچنین، پایگاه سازماندهی، ساماندهی و تمرکز و هدایت نیروهای معتقد به دستگاه حاکمه بود. روحانیت با تعریف جدید از این رکن اساسی بقای اسلام در ایران، در واقع آنرا در معرض تلاطمات اجتماعی- سیاسی آینده قرار داد. اگر در طی قرون گذشته، تلاش می شد تا این مکان، بعنوان حریمی مقدس، همواره از فعالیتهای غیر مذهبی، دور بماند، اکنون دیگر تا آنجا پیش رفت که به مکانی برای تعلیمات نظامی و نمایش فیلم و موسیقی!! در آمد. روحانیت، در واقع، با بر کشیدن اسلام سیاسی و همچنین جامعۀ روحانیت بر اریکۀ قدرت، مسجد را نیز به مکانی برا ی ادامۀ تسلط سیاسی و تداوم حکومت تبدیل کرد.

آن رویداد بسیار پر اهمیتی که رخداده، دقیقأ هم اینستکه، اسلام سیاسی، با عملکرد منحط سی سالۀ خود، همانگونه که خود را در معرض کینه و نفرت توده ها قرار داده است، همۀ آن مقدسات هزار و چهارصد ساله را نیز در معرض خشم بنیان کن قرار داده است! با به آتش کشیده شدن مسجد لولاگر در تهران، آری! تاریخ ایران ورق خورده است!! این واقعه، سرآغاز تحولی بنیادین در همۀ زمینه های حیات ملت ایران خواهد بود.

این واقعه را از جهت اهمیت، تنها با واقعۀ شکست ایران در قادسیه می توان مقایسه کرد! به همانگونه که آن شکست، نقطۀ عطفی در تاریخ ایران و سر منشأ تحولات عمیق هزار و چهارصد ساله در این سرزمین شد، این حادثه نیز، آغاز شکست تاریخی سلطۀ تفکر اسلامی بر ایران خواهد شد.

این واقعه، هشداری جدی به حاکمیت و دستگاه روحانیت، از طرف توده های بجان آمده بود. اگر حکومت و دستگاه روحانیت نتوانند به اهمیت آنچه رخداده است، پی ببرند و اگر نخواهند شکست اسلام سیاسی در ایران را بپذیرند و بشکلی مسالمت آمیز از قدرت کنار بروند و همچنان بر تداوم حاکمیت مذهب با شیوۀ ارعاب وسرکوب ادامه دهند، دور از ذهن نیست که این توده های خشمگین، در آینده ای نچندان دور، امامزاده ها را نیزبه آتش کشند و روحانیون را در خیابانها بدار کشند و تکه تکه کنند!!!

تصویر فوق، اگرچه بنظر اغراق آمیز و دور از ذهن می آید، اما پیش در آمد هر دگرگونی بنیادین و بزرگی، همیشه می تواند یک واقعه و یک هشدار کوچک باشد.

حقیقت اینستکه رفتار اجتماعی ایرانیان، در بزنگاههای تاریخی، هرگز قابل پیش بینی نبوده است! این همان حقیقتی است که هیچگاه حاکمان سرزمین ما نخواسته اند از آن درس بگیرند و دقیقأ از همینجا هم ضربۀ کاری را خورده اند...!

1388-3-29

جمعه ۲۶ ژوئن ۲۰۰۹

آغاز روند فروپاشی دستگاه روحانیت


فرهاد عرفانی مزدک



حیات تقریباً هزارسالۀ دستگاه روحانیت در ایران، بگونه ای جدی، در معرض تهدید قرار گرفته است. برای درک وضعیت فعلی، ذکر نکاتی از حضور دیرپای این قشر در تاریخ گذشته، ضروری بنظر می رسد:


از آغاز تهاجم اعراب مسلمان به ایران، تا نزدیک به پنج قرن، روند سلطه و پیشبرد امور عقیدتی مربوط به اسلام، مستقیم و غیر مستقیم، در اختیار خلیفه و نمایندگان وی در ایران بود. پس از برچیده شدن سلطۀ خلفا، امر پیشبرد تبلیغ و ترویج اسلام در ایران، بعهدۀ افرادی قرار داده شد که به مرور زمان، بعنوان یک جامعه و یک قشر مشخص، با ویژگیها و وظائف خاص و تحت عنوان روحانی ( آخوند یا ملا )، شکل گرفته و مطرح شدند. اگر بخواهیم در یک جمله این روند را توضیح دهیم، می توانیم بگوئیم که: سلطۀ عقیدتی و اخلاقی جامعۀ روحانیت در هزار سال گذشته، در واقع، تداوم سلطۀ اعراب، در همۀ این قرون تا کنون بوده است.

به معنی دیگر، اگرچه اعراب با شکست سیاسی، سلطۀ خود را بر ایران از دست دادند، اما با جایگزینی جامعۀ روحانیت و ارائه شرح وظائف این جامعه، که در اموری غیر سیاسی، و عمدتأ حقوقی و اخلاقی و معرفتی خلاصه می شد، و بطور سنتی و بصورت مستقیم از دخالت در سیاست و حکومت پرهیز می کرد، در واقع توانستند به تسلط خود بر حیات اجتماعی مردم ایران ادامه داده، و تا اعماق جامعه، نمادهای فرهنگی و عقیدتی خود را بسط و نفوذ دهند. رمز حیات دستگاه روحانیت در جامعۀ ایران را نیز باید در همین نکتۀ بارز، یعنی عدم دخالت مستقیم در امر قدرت و حکومت و سیاست، و اکتفا کردن به حیات و سلطۀ فرهنگی دانست.


اگر دقت شود، در تمامی قرون گذشته، و تا پیش از تشکیل جمهوری اسلامی، هرگز روحانیت، مدعی حکومت نشده بود، با اینکه همواره نزدیکترین رابطه را با حکومتهای وقت داشته، و به یک معنی، بعنوان زائدۀ حکومتی، به تقویت سلطۀ حکام، یاری می رساند.

روحانیون، بعنوان راهنما، مشاور، وزیر، معلم، حکیم و... همواره در کنار حکومتها بوده اند و تقریبأ در همۀ هزار سال گذشته، یکی از ارکان اصلی حکومتی، و سیادت عقیدتی و کسب مشروعیت آن، بحساب می آمده اند. آنها با بعهده گرفتن نقش اجتماعی و حقوقی نیز، توانسته بودند در همۀ حوزه های حیات اجتماعی وارد شده، و از تنظیم و عقد قرارداد گرفته، تا رساندن تابوت به قبرستان، کسب اعتبار و مشروعیت کنند! نفوذ این جماعت تا آنجا پیش رفته بود که قدرتمندترین فرد مملکت، یعنی پادشاه نیز، به جهت ازدواج یا اعلان جنگ، به آنها روی می آورد!...

نقش روحانیت در تداوم سلطۀ اعراب، ترکها و مغولها و در قرون جدید؛ استعمار انگلیس بر ایران، بر هیچ مورخی پوشیده نیست. این دستگاه، همواره در جهت تحمیق توده ها و تداوم زورگوئی و استبداد، نقشی محوری داشته است.
در هزار سال گذشته، شاید تنها بتوان دوره های حکومت نادرشاه و رضا شاه را از این امر، مستثنی کرد. بارزترین و یکی از آخرین نمونه های نقش منفی این دستگاه را، در طی جنگهای ایران و روس می توان دید که تحریکات آیت الله مجاهد، عامل سر سپرده استعمار انگلیس و رئیس حوزۀ نجف و از بنیانگذاران حوزۀ علمیه قم، چگونه منجر به تجزیه یک سوم از خاک میهنمان ایران، شد. اما با همۀ آنچه ذکر آن رفت، روحانیت توانسته بود در طی قرون، نفوذ معنوی گسترده ای در بین توده ها بدست آورد و این نبود جز آنکه بصورت آشکار، مدعی حکومت و دخالت در سیاست نبود و تنها خود را مبشر اخلاقیات و معنویات معرفی می کرد. لیکن با کسب قدرت در بهمن پنجاه و هفت، روحانیت برای اولین بار، مسئولیت مستقیم نهاد قدرت را بعهده گرفت و جایگاه تاریخی خود را بعنوان یار و یاور حکومت ها ترک گفت.

خمینی که خود در ابتدا بر اساس همان سنت مذکور، گفته بود: « ما سیاست را به سیاستمداران واگذار می کنیم و به همان حوزه و کلاس و درس باز می گردیم »، با مزه کردن طعم قدرت، نظریه ولایت فقیه را از انبان رویاهای جوانی اش بیرون کشید و بر میز قمار سیاست جامعه کوبید. او، بدون اینکه شاید خود متوجه باشد، با اینکار، سند نابودی نه تنها دستگاه روحانیت، بلکه حتی اسلام در ایران را امضاء کرد! چرا که اگر تا کنون، حکومتها می آمدند و می رفتند، اما روحانیت بر جای می ماند، اکنون که می رفت تا روحانیت، خود، بر مسند قدرت نشیند، همانند هر حکومتی، خویش را در معرض سقوط و نابودی قرار می داد.

شکل دهی حکومت بر اساس اصل ولایت فقیه، و تمرکز قدرت سیاسی – نظامی در دستهای یک روحانی، عملأ، به معنی شکل دهی یک استبداد مطلق از سوئی، و از سوی دیگر، در گیر ساختن جامعۀ روحانیت در نظام اقتصادی سرمایه داری، و ایجاد قشری مافیائی از روحانیون ثروتمند و صاحب سرمایه شد. تداوم این روند، موجب شد که نگاه سنتی مردم به دستگاه روحانیت، از بنیان دگرگون شود. آخوند، دیگر یک روحانی مبلغ فضائل اخلاقی و روحی و مبشر معنویت نبود، بلکه روحانی، بمعنی سیاستمداری مفتخور و مستبد معرفی شد، که جز به شکم و زیر شکم و حفظ قدرت به هر قیمتی، به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد!

اوج این نگرش را، در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، بعیان می توان دید. آقای کروبی، بعنوان نماد و نمایندۀ جامعه هفتصد هزار نفری روحانیت ایران، حتی موفق به کسب نیمی از آرای جامعۀ روحانیت هم نشد، چه رسد به مردم ایران! این بی اعتباری حیرت آور و عبرت انگیز! را می توان سر آغاز فروپاشی جامعه و دستگاه روحانیت در ایران دانست.

پیدا شدن شکاف وانشقاق گسترده در بین جامعه روحانیت و گردانندگان، با تداوم دخالت آن در سیاست، و اصرار بر استمرار حکومت ولی فقیه، ادامه پیدا خواهد کرد و چنانچه اوضاع بر همین منوال پیش رود، چشم انداز ادامه حیات دستگاه روحانیت در ایران، بسیار تیره بنظر می رسد.

انتخابات بیست و دوم خرداد نشان داد که روحانیت، پایگاه توده ای خود را بطور کامل از دست داده است و اینک، صرفأ با تکیه بر چوب و چماق و گلوله است که خود را بر مردم تحمیل می کند. آیا دستگاه روحانیت از این مخمصه جان سالم بدر خواهد برد؟ یا اینکه همچنان با پایفشاری بر حفظ قدرت به هر قیمتی، گور خود را خواهد کند؟ تنها یکنفر است که می تواند به این سوال پاسخ دهد و آن یکنفر کسی نیست جز سید علی خامنه ای!!!

28 - 3 - 1388

شنبه ۲۰ ژوئن ۲۰۰۹



پس از بیست و دوم خرداد



فرهاد عرفانی مزدک


ظاهراً همه چیز با انتخابات بیست و دوم خرداد شروع می شود، اما همه می دانند که آنچه در حال حاضر رخ می دهد، ریشه در صدها سال تلاش بی وقفه، برای رسیدن به جامعه ای معقول و بدور از فشارهای غیر انسانی دارد.

بخصوص در صد و پنجاه سال گذشته، هر چند دهه، با وضعیتی انفجاری روبرو بوده ایم که بدلیل قطع ارتباط تاریخی بین نسلها، همه چیز دوباره از صفر آغاز شده است و گفتمان کنونی نیز، در چنگال همین معضل بزرگ اسیر است و در صورت ادامه، با همین وضعیت فعلی، بجائی جز آنچه تا کنون ختم شده است، ختم نخواهد شد...

اما بهتر است نتیجه را در ابتدا نگوئیم! پس نگاهی گذرا می اندازیم بر پس زمینه های اخیر وضعیت فعلی.

نمایش بیست و دوم خرداد، از جنبۀ ماهوی، و از منظر حاکمیت، هیچ تفاوتی با نمونه های مشابه سی سال گذشته ندارد. هدف حاکمیت، همانگونه که به صراحت از جانب خامنه ای و دیگران مطرح شد، چیزی بجز کشاندن حداکثری مردم به پای صندوقها، به جهت کسب مشروعیت بین المللی نبود. شیوه ای هم که برگزیده شد، رقابتی کردن انتخابات بود، تا با اضافه کردن چاشنی درگیریها و جنگ زرگری و ایجاد هیجان و جنگ روانی گسترده توسط رسانه ها، مردم به گمان اینکه اینبار از درون جعبه مارگیری، قناری بیرون می آید! به صحنۀ نمایش بیایند، بلکه جهان بی اعتماد به رژیم نا متعادل کنونی، بپذیرد که این حکومت، پس از سی سال، هنوز قادر به بسیج مردم در جهت کسب مشروعیت است.

بر این اساس، چهار عنصر خودی، برگزیده شده و به میدان فرستاده شدند. این چهار نفر اما، هر کدام بخشهائی از حاکمیت، و نیروهای بیرونی را، نمایندگی می کردند. اگر خیلی خلاصه بخواهیم بگوئیم ؛

1- احمدی نژاد، اقشار روستائی و شهرستانی و مذهبیون قشری، و در شهرهای بزرگ، کارگران و کارمندان دون پایه را نمایندگی می کرد. در درون حاکمیت نیز، گروههای باقیمانده از توهم حکومت عدل الهی و حزب الله ، پیروان وی بودند.

2- موسوی، اصلاح طلبان نوکیسه، مافیای اقتصادی، شبه روشنگران قلابی دورۀ سی ساله، کارمندان عالیرتبه، تجزیه طلبان و قومگرایان، ودر درون حاکمیت، افراد قدرتمند از نظر اقتصادی، و ضعیف از نظر سیاسی، را نمایندگی می کرد.

3- رضائی، نمایندۀ بخشهائی از روحانیت خارج از صحنه، سپاه پاسداران، بسیج و همچنین تکنوکراتهای خجالتی دور مانده از قدرت، بود.

4- کروبی، تنها معمم این جمع چهار نفره و در واقع نماینده و نماد حاکمیت روحانیت و روحانیت حاکم ( و بیرون از حوزه ) بود، و تنها، به جهت گرم کردن تنور انتخابات، در این بازی شرکت داده شده بود. البته ناگفته نماند که بخشهائی از چپاولگران ثروت ملی، در عصر رفسنجانی و کرباسچی نیز، سرمایه گذاری مختصری! بر روی وی کرده بودند.


از دو ماه پیش از تاریخ برگزاری نمایش، صحنه آرائی ها بخوبی انجام شد و هر کدام از افراد نامبرده، با هدایت ضرغامی، نماینده ولی فقیه، به صحنه آمده، و با پز و قیافه های مضحک، تلاش کردند تا جای ممکن صحنه نمایش را، به صحنۀ یک رقابت و درگیری واقعی، نزدیک کنند، چرا که هدف، کشاندن حداکثر توده ها به پای صندوقها و بقول خامنه ای، نشان دادن اقتدار نظام بود! غافل از اینکه آغاز این نمایش و این بازی با آتش و کشاندن مردم به صحنه، آنهم مردمی که سی سال استبداد و اختناق و سرکوب مطلق را از سر گذرانده اند، تا چه حد می تواند خطر ساز باشد و ممکن است پایان این بازی، دیگر در اختیار ایشان نباشد!

(2)

روز انتخابات، آرامش غریبی بر همۀ ایران حاکم بود ( آرامش پیش از طوفان ). حکومت، از شادی و شعف، در پوست خود نمی گنجید. اینموضوع را به عیان می شد در چهره و حرکات و حرفهای مجریان تلویزیون حکومتی، و نمایندگان ریز و درشت حاکمیت، دید. همه چیز حاکی از کارگردانی موفق و نتیجه بخش نمایش دو ماهه بود و هنوز نمایش بطور کامل بپایان نرسیده بود که سیل تبریکها و شادباشها و قیافه گرفتنها ی آنچنانی گردانندگان رژیم، آغاز شد و گوش فلک از شعارها و قمپزهای تو خالی پر شد.

خامنه ای رسمأ و با صراحت اعلام کرده بود که: این اصلأ مهم نیست؟!! که چه کسی انتخاب شود، بلکه آنچه اهمیت دارد، حضور حداکثری مردم در پای صندوقها، به جهت نشان دادن اقتدار نظام است ( منظور از نظام، البته خود ایشان هستند!! ). بر این اساس، او با زبان بی زبانی گفته بود که این افراد، هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند و هر کدام که رئیس جمهور شوند، بقول خاتمی، یک تدارکاتچی در خدمت نظام هستند!

اما آیا مردم نیز چنین می اندیشیدند؟

البته که نه!

مردم بجان آمده از اختناق و زور گوئی و فساد و تورم و بیکاری و هزار معضل دیگر، کاملأ به گونه ای دیگر می اندیشیدند. آنها بدنبال تقویت آن موضعی بودند که راهی بر بن بست جامعه بگشاید. بر این اساس بود که به محض آغاز و تداوم نمایش رقابت آزاد نامزدها!، با پیگیری قضایا، و حمایت از مواضع گوناگونی که به تعارضات داخلی رژیم دامن می زد، این نبرد قلابی را به یک تخاصم واقعی تبدیل کردند.

صحنه درگیری انتخاباتی، عملأ، به دو جبهۀ افشای مافیای سیاسی – اقتصادی از سوئی، و از سوی دیگر، دمیدن بر شیپور رسوائی شعارهای توخالی و فرافکنی دولتی در عرصۀ بین الملل ، تبدیل شد. نقش احمدی نژاد را می توان با نقش چارلی چاپلین در تظاهراتی خیابانی مقایسه نمود که بدون اینکه خود بداند و یا بخواهد در پیشاپیش اعتراض کنندگان قرار گرفت و پرچم و بیرق جنبش نیز به دست او داده شد!!!

نگارنده، بر خلاف بسیاری از تحلیلگران و رهبران و روشنفکران، اعتقادی به تقلب در انتخابات ندارم! اگر هم جعل و تقلبی صورت گرفته باشد، در آن حد نبوده است که ده – یازده میلیون رأی را جابجا کند! فقط یک ذهن ساده انگار می تواند چنین تصوری داشته باشد. اینجانب اعتقاد دارد که مردم ایران، اینبار نیز مانند همیشه، بسیار رندانه و زیرکانه عمل کرده اند. آنها با حمایت گسترده از احمدی نژاد، در واقع با یک تیر، چند هدف را زدند. در درجه اول، روزنه ای را گشودند، تا از میان تعارضات و تعمیق شکاف پدید آمده، فضائی در جهت اعلام اعتراض به کل نظام حکومتی فراهم آید. ثانیأ، حرکتی را که احمدی نژاد، تحت عنوان افشای فساد در درون حاکمیت، آغاز کرده ( به درست یا غلط، ظاهری یا باطنی؟! ) تعمیق بخشیده، بلکه در اعمال قدرت مطلقه، شکافی پدید آید. سوم اینکه با سپردن پرچم ایران به دست احمدی نژاد، او را در برابر کسانیکه به قومگرایان و تجزیه طلبان وعده های خطرناک داده بودند ( همچون موسوی که در آذربایجان به ترکی سخن گفته و وعدۀ آموزش به زبان ترکی؟! (( نه آموزش ِ زبان ترکی!!! )) داده بود )، قرار دادند و بدینوسیله حمایت خود را از یکپارچگی ایران اعلام نمودند.

اگر بخواهیم عمق حرکت انتخاباتی مردم را دریابیم، باید به مواضع جناحهای حکومتی در یکهفته مانده به انتخابات توجه کنیم. مواضع صریح طرفداران رضائی وسپاه در پایگاههای اینترنتی وابسته به ایشان ( همچون تابناک ) بر علیه احمدی نژاد، و تحقیر او و دروغگو خواندن وی، نامۀ رفسنجانی به خامنه ای پیرامون سخنان احمدی نژاد در مناظره با موسوی، بر علیه وی و خانواده اش، موضعگیری سر مقاله نویس روزنامه جمهوری اسلامی ( که معمولأ خود خامنه ای است!! ) بر علیه احمدی نژاد و تهدید به محاکمۀ وی بخاطر زدن اتهام به رهبران رژیم!، همگی، حکایت از نارضایتی رهبری و بدنۀ حکومت از ، آخرین رویکردهای انتخاباتی احمدی نژاد داشت.
واقعیت اینستکه، هیچکدام از جناحهای حاکمیت، خواهان تداوم ریاست جمهوری وی نبودند و همگان ترجیح می دادند که کس دیگری را بر این مسند بنشانند. حتی تعدادی از مراجع تقلید و آیت الله های حوزۀ علمیه قم، به صراحت، حمایت خود را از موسوی و رضائی اعلام کرده بودند! دقت شود که بهیچوجه در اینجا قصد بر این نیست که عملکرد احمدی نژاد مورد نقد قرار گیرد و یا احیانأ کوچکترین امتیازی به این عالیجناب متوهم داده شود! بلکه نیت، تحلیل حرکت مردم است که روشن شود این بیست و چهار میلیون نفری که به وی رأی دادند، عاشق چشم و ابروی او نبودند و حتی از مجموع عملکرد چهارسالۀ وی نیز راضی نبودند، بلکه می خواستند با جلو انداختن وی، این دعوای ساختگی را به یک نبرد واقعی تبدیل کنند، هدفی که به آن دست یافتند!!!


پس از انتخابات!

برای پی بردن به وضعیت پس از انتخابات و تأئید آنچه ذکر آن رفت، به ذکر نکته ای اساسی بسنده می کنم .
در اولین اعتراض عمومی که در تهران صورت گرفت، در خیابانها با جوانان و مردمی روبرو شدیم که به دفاع از موسوی شعار می دادند. سر و کلۀ خود را با پارچه های سبز رنگ ( که نماد انتخاباتی موسوی بود و ماهیت عقیدتی وی را نشان می داد! ) بسته بودند و همچنین شعار الله اکبر؟! می دادند. اما یک روز بعد، یعنی روز بیست و چهار خرداد، با گسترش تظاهرات به شهرستانها و عمق یافتن درگیریها، دیگر نه خبر از شعار حمایت از موسوی بود، نه شعار الله اکبر و نه پارچه های سبز! بلکه، جمعیت در گیر در سطح کشور، شعار « مرگ بر دیکتاتور » و سید علی پینوشه – ایران شیلی نمیشه و می کشم می کشم آنکه برادرم کشت و از ایندست شعارها می دادند و جوانان علنأ می گفتند که انتخابات و حمایت از موسوی ، بهانه بوده است. مسأله آزادی است و مردم خواهان نابودی دیکتاتوری هستند.

قابل توجه است که در اینروز، موسوی به دیدار خامنه ای می شتابد و پس از ملاقات با وی، در سخنرانی خود، خواهان اعتراض از مجاری قانونی می شود و مردم را به آرامش فرا می خواند واعلام می کند که ما تحت شعار الله اکبر حرکت می کنیم، اما در عمل ، عکس خواسته ها ی وی، پیش می رود. درگیریها بیشتر شده و به سطح کشور کشیده می شود، شعارها تغییر می کند و دیگر خبری از حامیان موسوی نیست!!!


آیا این حرکت راه به جائی می برد؟

قطعأ خیر! تجربه تمامی جنبش های اجتماعی – سیاسی نشان داده است که، هر حرکتی بدون سازماندهی – تشکیلات و برنامه و هدف معین و رهبری، محکوم به شکست است. اینگونه جنبشهای خودبخودی ( و در واقع – انفجار ! )، اگر هم نظام سیاسی حاکم را به خطر انداخته و یا حتی سرنگون کنند، قادر به جایگزینی، چیزی بهتر از آنچه بوده است، نخواهند بود و عملأ آنچه رخ می دهد ، حاکمیت مجدد عناصر ضد مردمی در پوششی جدید است. عواقب چنین جنبشهائی، اگر توسط نیروهای ملی و بدرستی هدایت نشوند، بخصوص در حال حاضر، جز فروپاشی کشور، و سیطرۀ استعمار، و بخطر افتادن تمامیت ارضی کشور، نخواهد بود.

بر این اساس، بسیار حیاتی است که نیروهای بواقع آزادیخواه و ملی، بجای طرح شعارهای کلی و داداش شلوغش کن، با صراحت و صداقت، طرح و برنامۀ مبارزاتی خود را مشخص و اعلام کنند. همۀ جریانهای سیاسی، باید بصورت مشخص و با ارائۀ ریز ِ برنامه های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خود، مردم را در تعیین و انتخاب هدف، یاری رسانند. شعارهای کلی و دهان پر کن و تاکتیکی ، اگرچه ممکن است تأثیر موقت داشته باشند، اما رضایت عمومی را جلب نکرده و توده ها را در زیر پرچمی مشخص، جمع نمی کنند. آنچه بسیار حیاتی است و باید به آن دقت کامل مبذول شود، اینستکه در صدر هر طرح و برنامه ای برای آیندۀ ایران، حفظ تمامیت ارضی و حرکت در چهار چوب منافع ملی ایران، باید مطرح شده و بر آن تأکید شود! هر جریانی که در اینمورد موضع صریح و روشن نداشته باشد، از دایرۀ اعتماد مردم ایران، کنار گذاشته خواهد شد.

آخرین مواضع حاکمیت :


آنچه در این چند روز پس از بیست و دوم خرداد مشخص شده است، اینستکه، حداقل در ظاهر، حاکمیت هیچ تمایلی ندارد که واقعیت جنبش اعتراضی مردم را باور کند و همچنان « بر توهم حمایت چهل میلیونی از نظام » پای می فشارد و تأکید دارد که مردم حاضر در خیابانها، اغتشاشگر و اخلالگر هستند و حساب آنها از حساب ملت ایران ؟! جداست. بر این اساس، بطور روشن، حکومت در نظر دارد با توسل به قوۀ قهریه، این جنبش را سرکوب کند. تیراندازی بسوی مردم در تهران و شهرهای مختلف، نشاندهندۀ عزم حاکمیت در گذر از این بحران ، با توسل به زور است. این موضع، اگر چه ممکن است ناجی رژیم از وضعیت فعلی باشد، اما قطعأ آینده ای تیره را هم برای حکومت و هم برای کشور، رقم خواهد زد!


مواضع بیگانگان:

بجز آمریکا و شخص اوباما که منتظر نشسته اند تا چشم اندازی روشن از وضعیت فعلی بدست آورند و بتوانند طرف معامله خود را در آینده شناسائی کنند، مواضع کشورهای اروپائی و عربی و بخصوص استعمار حقیر بریتانیا! حاکی از آنستکه، طرح فروپاشی ایران، همچنان طرح محوری این کشورها و خواست مطلوب ایشان برای آینده میهن ماست.

( سفر مسئولین دولتی اسرائیل به جمهوری آران ( آذربایجان قلابی! ) و حمایت انگلیس از ادعای امارات بر جزایر سه گانه ایرانی، همزمان با درگیریها در ایران، تاًئیدی بر ادعای فوق است). هم از اینروست که پوشش گسترده ای به اخبار مربوط به درگیریها داده و هیزم بیار معرکه شده اند! آنچه بسیار اهمیت دارد که مورد توجه رهبران سیاسی و روشنفکران قرار گیرد اینستکه: کوچکترین نیت خیری در نگاه بیگانگان به مسائل ایران وجود ندارد. آنها بدنبال منافع خود هستند و مثل گرگ در کمین منتظر نشسته اند تا این گوشت قربانی را تکه تکه کنند! مواضع افراد و گروههای سیاسی ایرانی باید آنچنان روشن و مشخص و شفاف باشد که بتواند راه را بر هر گونه سوء استفادۀ استعمار گران از وضعیت فعلی ببندد. استقلال و منافع ملی و تمامیت ارضی ایران، بر هر چیزی اولویت دارد و هیچ بیگانه ای نباید تصور کند که از این نمد برای او کلاهی دوخته خواهد شد!

امر هدایت و پوشش خبری و تفسیری جنبش را، نیروها و افراد سیاسی ایرانی، باید بطور مستقل پیش ببرند و در دام رسانه های استعماری نیافتند و آلت دست پیشبرد اهداف سیاسی این کشورها، نشوند.

27 - 3 - 1388

سه‌شنبه ۲ ژوئن ۲۰۰۹

بومی گرائی و بومی سازی؟!

بومی گرائی و بومی سازی؟!



فرهاد عرفانیمزدک



بومی سازی، اگر بمعنای استفاده از نیروهای متخصص حاضر در محل و منطقه ای خاص از کشور باشد، بسیار خوب است، اما اگر بمعنای گرایش به گزینش از افراد محلی بر اساس قومیت و زبان خاص یک منطقه، در عرصه های مختلف باشد، بزرگترین تهدید علیه امنیت ملی، منافع ملی و وحدت ملی است!

متأسفانه اینروزها، از گوشه و کنار شنیده می شود که باید در مدیریت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی!!؟ گزینشها، بر اساس وابستگی محلی و بومی، باشد. این گرایش که عمدتأ توسط نیروهای مرکزگریز و معتقد به پانهای مختلف و تجزیه طلبان خجالتی! مطرح می شود، شیوۀ جدیدی برای زمینه سازی بجهت فروپاشی و تجزیه ایران است و هیچ هدف دیگری را دنبال نمی کند و متأسفانه عده ای را نیز به این دام کشانده است.

در یک مدیریت سیاسی صحیح، بخصوص در کشورهائی که از موزائیک قومی، نژادی و زبانی برخوردارند، تلاش می شود که ساماندهی مدیریتی و اقتصادی و فرهنگی و آموزشی، و بخصوص نظامی، بر اساس متساوی الحقوق بودن و شهروند کشور دانستن افراد، فارغ از وابستگی های محلی و منطقه ای و قومی و زبانی، و تنها بر اساس شایستگی و تخصص صورت پذیرد. چرا که چنین سیاستی، روند آمیختگی ملی را تسریع کرده، به وحدت ملی کمک می کند، و از سوی دیگر، زمینه های تفرقه، تشتت و درگیریهای منطقه ای را از بین می برد و از همه مهمتر، راه را بر انواع و اقسام تلاشها، در جهت قومگرائی و تجزیه طلبی، سد می کند. مثالهائی در اینمورد می تواند آنچه مورد نظر ماست را روشنتر نماید؛

بتازگی، یکی از مواردی که در آن بر اساس بومی گرائی عمل شده، انتخاب دانشجو بوده است. بر اساس این طرح، جوانان هر منطقه از کشور، تنها در همان منطقه می توانند داوطلب ورود به دانشگاه باشند! این طرح از جوانب مختلف قابل بررسی است، اما مهمترین جنبه منفی این طرح، کشیدن دیوار جدائی بین مناطق مختلف کشور ( بخصوص آن مناطقی که تمرکز قومی و زبانی وجود دارد، با مناطق دیگر ) است.

همانگونه که می دانید از گذر جابجائی دانشجو در کشور، جوانان هر خطه، با خطۀ دیگر و فرهنگ و روابط و آداب و زبان آن منطقه، آشنا شده، بلکه زمینۀ ازدواج و تشکیل خانواده و یا حتی اقامت دائم این جوانان در مناطق دیگر فراهم می شده و صد البته این روش در دراز مدت، موجبات نزدیکی هرچه بیشتر مردم ایران را به یکدیگر فراهم می آورده است و غیر مستقیم به وحدت ملی و انسجام ملت و ایجاد هویت یگانه کمک می رسانده است. اکنون، با بومی سازی و روشی که پیش گرفته شده، امتیاز بزرگ فوق، از فرزندان این آب و خاک گرفته می شود. یک لحظه تصور کنید که اگر کار بر همین منوال پیش برود، یعنی دانشجو در محل درس بخواند و در محل کار کند و با زبان محلی، امور خود را رتق و فتق نماید و در همان محل زندگی کند، چه وضعیتی پیش خواهد آمد؟ جوان آذربایجانی، کرد، بلوچ، ترکمن، گیلک، مازنی، عرب و... بتدریج، وجوه مشترک خود را با دیگران فراموش کرده، و بجای هویت ملی، از همه جهت، وابسته به هویت قومی و منطقه ای خود می شود. دیگر میهن و وطن، برای او همان منطقه ای می شود که همه چیز او در آن شکل گرفته و طبیعتأ با کوچکترین تحریکی، او را می توان از دیگران جدا و هویت مستقل داد، چرا که او دیگر خود را، نه یک ایرانی، بلکه یک ترک، یک کرد، یک عرب و یک بلوچ خواهد دانست و سرزمین مشترک، تاریخ مشترک، زبان مشترک و آداب مشترک، برایش بی معنا می شود...!

مورد دیگری که در حال عمل شدن است و متأسفانه می تواند در آینده خطرات امنیتی فوق العاده ای ایجاد کند، بومی سازی در حوزۀ مسائل نظامی و تشکیلات نیروهای مسلح کشور است. سازماندهی این نیروها، اگر بجهت دفاع منطقه ای و غیر متمرکز در برابر تجاوز خارجی باشد، البته می تواند بعنوان یک تاکتیک نظامی و در شرائطی خاص، موثر باشد، اما، اگر بومی سازی در این عرصه، بمعنای سازماندهی تشکیلات نظامی بر اساس گزینش از نیروهای محلی باشد، می تواند فاجعه بار باشد و عملأ به معنی ایجاد ارتش قومی! در جهت حمایت بالقوه از تجزیه طلبی است!

تمرکز در مدیریت کشوری ِ نیروهای مسلح، و گزینش افراد، بدون توجه به اینکه متعلق به کدام منطقه کشور هستند، و در کجا قرار است مأمور باشند، امری است که در همۀ ارتش های جهان، پایه ای ترین اصل سازماندهی نیروهای مسلح بحساب می آید، بخصوص در کشورهائی که از پراکندگی و تعلقات قومی برخوردارند، توجه به اینموضوع، امری حیاتی تر است. در حالیکه ما می بینیم در حال حاضر، عده ای در این جهت حرکت می کنند که، نیروهای مسلح کشور را، به نیروهای منطقه ای و بومی تبدیل کنند و متأسفانه اینکار را هم از بدترین منطقه، یعنی آذربایجان!، آغاز کرده اند.

همانگونه که همگان می دانند، آمریکا، انگلیس، اسرائیل و برخی کشورهای دیگر همچون ترکیه و جمهوری آران ( آذربایجان قلابی! )، سرمایه گذاری وسیعی از جهت رسانه ای و فرهنگی، برای پاشیدن بذر جدائی و تجزیه در منطقه آذربایجان کرده اند. بومی کردن مسائل نظامی در این منطقه، عملأ، بمعنی پیشبرد سیاست راهبردی کشورها ی فوق الذکر است و در عمل باید دقیقأ عکس آن عمل شود! یعنی سازماندهی ومأموریتهای نظامی و گزینش افراد تشکیلات نظامی، در منطقه آذربایجان، باید تا جای ممکن، غیر بومی باشد!!! آنچه این سیاست ملی را کامل می کند، کار گسترده فرهنگی و زبانی و تاریخی، با بذل توجه به آموزش و پرورش، در منطقۀ مورد نظر و امثال آن است...

آذربایجانیها باید این موضوع را عمیقأ درک کنند که آذربایجان، بخشی تاریخی، و جدائی ناپذیر از خاک ایران، و متعلق به همۀ مردم ایران است و نه فقط ساکنان آذری آن! آنها باید اینرا بفهمند که آذربایجان، همانقدر به ایشان تعلق دارد، که به یک بلوچ یا مازندرانی تعلق دارد، و هیچ سند ملکی؟! در هیچ زمان از تاریخ این مملکت، برای یک قوم خاص! صادر نشده است و نخواهد شد.

هیچکس در سرزمین ایران، به صرف داشتن زبان ، گویش و لهجه ای خاص، یا دین بخصوص، یا میزان جمعیت قومی در اقلیت یا اکثریت، از امتیاز ویژه ای برخوردار نمی شود، که همۀ شهروندان ایران، مالک این ملک مشاع هستند! مسائل فوق باید در متون درسی دانش آموزان وارد شود و همزمان، هویت تاریخی ملت ایران نیز، برای ایشان روشن شود، تا افراد معلوم الحالی که وابسته به بیگانه اند، نتوانند با خاک پاشیدن به چشم فرزندان آذری این ملت، زمینه را برای سوء استفادۀ بیگانگان فراهم آورند!

با توجه به مثالهای فوق، اکنون می توان به اهمیت دوری گزینی از مفاهیم تفرقه افکن و دشمن شاد کن! پی برد. ملت ایران، حوادث گوناگونی را از سر گذرانده ودارای تجارب ارزشمند فراوان است. این تجارب باید در اختیار نسلهای جدید قرار گیرد تا عده ای حقه باز و عوامفریب و وطن فروش، با جعل تاریخ و دروغگوئی و زد و بند با بیگانگان، فرصت نیابند به اهداف کثیف استعماری خود برسند.

نکتۀ پر اهمیتی که هر ایرانی، در هر کجای ایران، باید متوجه آن باشد اینستکه: خانۀ قدرت و حاکمیت در ایران، مستأجران گوناگون و فراوان داشته و خواهد داشت. حساب حاکمیتها را، باید از حساب مملکت ایران، که خانۀ تاریخی همه ایرانیان است، جدا کرد. هیچکس، و هیچ ایرانی حق ندارد به دلیل دشمنی و یا نارضایتی از حاکمیت، خانۀ ملت ایران را به حراج بگذارد.

نیاکان ما، تحت هر شرائطی، تلاش کردند تا این میراث گرانقدر را به دست ما برسانند و ما نیز موظفیم این سرزمین را به همین شکل کنونی، به آیندگان بسپاریم. هر ندائی، تحت هر عنوان، و به هر بهانه ای، که بخواهد خدشه ای به این سرزمین و تمامیت ارضی آن وارد آورد، باید با مشت آهنین ملت ایران روبرو شود.

فرزندان این ملت، اولین درسی را که فرا می گیرند، باید وطن دوستی و عشق به ایران باشد. تنها در این صورت است که در آبادی و آزادی آن خواهند کوشید و آنرا خانۀ خود خواهند دانست. مفاهیمی همچون بومی سازی، عدم تمرکز در مدیریت، فدرالیسم، حقوق قوم و قبیله ای و منطقه ای و زبانی، و حق تعیین سرنوشت، به تمامی، مفاهیمی استعماری اند و هیچ جایگاهی در مدیریت سیاسی تاریخی ایران نداشته و ندارند، و تنها و تنها، به جهت فروپاشی این کشور، مطرح می شوند.

آذری زبان و فارس زبان و عرب و بلوچ و ترکمن و گیلک و مازندرانی و لر و کرد و بختیاری و ارمنی و... تمامی ملت ایران، صدها و هزاران سال است که در کنار یکدیگر زیسته اند و با هم از همه جهت آمیخته اند. به معنای واقعی کلمه، ایران، یک سرزمین، و ایرانیان، یک ملت اند، و هر تصویر دیگری جز این، یک تصویر غیر واقعی و تصنعی است. جغرافیای جمعیتی ایران، نیز، ترکیبی از همۀ اقوام فوق الذکر است، در ایران، قوم خالص و خاص؟!!! وجود ندارد. بنابراین، بومی گرائی و بومی سازی، جز در جهت تضعیف این حلقه های اتصال نیست. همۀ ملت ایران، بومیان سرزمین ایران هستند و در هر کجا که دوست داشته باشند و صلاحیت آن را کسب کنند، باید بتوانند به خواسته های خود دست یابند، و هیچکس را بر هیچکس برتری نیست، و هیچکس نباید به هیچ دلیلی تحقیر شده و حقوق انسانی او تضییع شود. در هر زمینه ای، باید اساس، بر پرداختن به حقوق شهروندی و انسانی ایرانیان باشد. هر دیواری، به هر دلیلی، بین این ملت کشیده شود، غیر انسانی است و در تعارض با منافع ملی ملت ایران است. بومی سازی، یکی از این دیوارهاست، که بهیچوجه نباید اجازۀ برپا شدن آنرا داد.

30-1-1388

یکشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۰۹


تهاجم فرهنگی یا خودکشی ملی!



فرهاد عرفانی مزدک



موضوع تهاجم فرهنگی، مبحث جدیدی نیست. این سیاست، ریشه در مباحث نوینی همچون جنگ سرد دارد. البته خیلی پیش از دوران جنگ سرد نیز، در قرنهای گذشته، تهاجم فرهنگی، یکی از شیوه های مقابله با دشمن فرضی بحساب می آمده است، اما با شکل گیری جنگ سرد، و بخصوص در دو دهۀ اخیر، این شیوه و سیاست، بصورت گسترده مورد استفاده قرار گرفته و می گیرد.

با توجه به رشد گسترده رسانه هائی همچون اینترنت و شبکه های ماهواره ای و بازی های رایانه ای، این ابزار، امکان فوق العاده ای را برای تأثیر گذاری بر اذهان عمومی و تغییر فرهنگها و شیوه های نگرش، ایجاد کرده اند. هم از اینروست که می بینیم دولتهای استعماری، بیش از پیش، به استفاده از رسانه ها بجهت تأثیر گذاری بر جوامع و هدایت گروههای اجتماعی، در جهت اهداف و مقاصد خود، روی می آورند. اکنون دیگر در دوره هائی، از مباحثی همچون جنگ رسانه ای یا نبرد رسانه ها نیز یاد می شود، که مقصود، عطف به کارکرد این امکانات، همچون یک ارتش کامل، در تهاجم خاموش و دگرگون کردن زیر ساختهای فرهنگی و معنوی جامعه، و به تبع آن، سیاسی – اقتصادی است.

واقعیت اینستکه دیگر شیوه های کهنۀ بگیر و ببند و چماق، کارآئی دراز مدت ندارند. اکنون دیگر هر نیروئی که مدیریت بهتری بر امکانات رسانه ای دارد، از توانائی بیشتری در جهت اعمال اراده و قدرت سیاسی، برخوردار است. ناگفته نماند که در این راستا، توجه هماهنگ به زیر ساختهای اقتصادی جامعه نیز از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است، چرا که بهترین شرائط استفاده از هدایت افکار عمومی، اگر از پشتیبانی و رضایت توده ها، از جهت اقتصادی، برخوردار نباشد، قادر نیست در دراز مدت، به اعمال اراده سیاسی حاکمان یا استعمارگران بیانجامد!

نکته کلیدی!

و اما در مبحث تهاجم فرهنگی، بر خلاف ظاهر، نکتۀ کلیدی، در توجه به شیوه های دشمن فرضی و روشها و امکانات مقابله با آن، نیست، بلکه در جائی است که مدیریتهای جهان سومی، توجه بسیار کمی به آن دارند، یا اصلأ توجه ندارند!؛« آموزش و پرورش».


بخش مهمی از فردیت و هویت افراد هر جامعه، در دوران تحصیل شکل می گیرد. در آموزش و پرورش است که افراد، برای بازی در نقش های اجتماعی، تربیت می شوند. هر چه این تربیت و آموزش، در فضای علمی تر و نزدیکتر به واقعیات زندگی صورت پذیرد، به همان نسبت، افراد، در پذیرش مسئولیتهای فردی و اجتماعی، با قدرت بیشتری ظاهر می شوند.

نوع نگرش و جهان بینی، اخلاق، تعهد به قوانین، احراز هویت فرهنگی و ملی و میهنی، ( علم دوستی و آگاهی از تاریخ و پیشینه )، حق طلبی و آزادیخواهی، استقلال شخصیت، ایمان به کار و فعالیت و تلاش، نوع دوستی، عشق به طبیعت و حیوانات و منابع طبیعی، و بسیاری از شاخصه های فردی و اجتماعی دیگر، در آموزش و پرورش است که بنیانهای آن، پی ریزی می شود. بنابر این هر گونه بی اعتنائی و عدم توجه و عدم برنامه ریزی صحیح و درازمدت و علمی در این زمینه، مستقیمأ، بمعنای بسترسازی برای هر گونه تهاجمی، از هر نوع، به ساختارهای جامعه و فروپاشی آن است.

ذکر مثالی در اینمورد می تواند به روشن تر شدن بحث کمک کند؛

مسئولین جمهوری اسلامی در طی سی سال گذشته، نسبت به انتقال صحیح اطلاعات از تاریخ طولانی ایران، و بخصوص از تاریخ پیش از اسلام، و کم و کیف حوادث و وقایع و معرفی شخصیتهای تاریخی، کوتاهی کرده اند. تصور آنها این بوده است که این شخصیتها و وقایع تاریخی ارزش مطرح شدن ندارند و یا شاید فکر می کرده اند که تاریخ این مملکت با تهاجم اعراب و یا حتی با انقلاب بهمن آغاز شده است!!! این کوتاهی و این شیوۀ نگرش، منجر به تربیت نسلی شده است که از پیشینۀ خود اطلاعی ندارد و یا معلومات وی ناقص و پراکنده و نادرست است. در واقع این نسل، فاقد هویت تاریخی و ملی است. جان کلام در همینجاست!
از همینجاست که دقیقأ می بینیم دشمنان ایران و هویت ایرانی، سوء استفاده کرده، به برنامه ریزی و فعالیت گسترده دست می زنند. کشورهای وابسته به استعمار عرب، و ترکها، با حمایت مالی و رسانه ای گسترده از افراد معلوم الحالی همچون ناصر بنا کننده ( پور پیرار ) به جعل تاریخ دست زده و این جای خالی را در هویت نسل جوان ایرانی، سعی می کنند با مشتی اباطیل، پر کنند. پخش گسترده نظرات و آثار نامبرده و امثال وی در اینترنت، شبکه های ماهواره ای و حتی شبکه های داخلی صدا و سیما، آزادی این افراد در چاپ کتاب و نشر مقاله و ایراد سخنرانی در مراکز دانشگاهی و همچنین تولید ویدئو فیلمها و فیلمهای سینمائی همچون فیلم 300 و بازیهای رایانه ای، در قلب حقایق تاریخی و منفور نشان دادن شخصیتهای تاریخی ایران و نفی مدنیت عظیم و گسترده و پیوسته این مملکت، کار را به جائی رسانده است که اکنون جای خالی آن هویتی که پیشتر بدان اشاره شد را در وجود جوانان آذری و بلوچ و کرد و عرب و ترکمن، پر کرده است! و از این نیروها، بجای افرادی آگاه، با هویت، میهن پرست و آزادیخواه، کسانی را ساخته که براحتی آلت دست دشمنان میهن خویش می شوند، علاقه ای به تاریخ و هویت و میهن خود ندارند، در برابر آیندۀ سرزمین خویش احساس مسئولیت نمی کنند، متعهد به قوانین اجتماعی و اخلاقی نیستند و مبلغ جلوه های استعمار فرهنگی، حتی بی جیره و مواجب هستند!

ذکر نمونۀ فوق، نشاندهندۀ عمق تأثیرات مدیریت اشتباه و عدم توجه به پیچیدگیهای نبرد فرهنگی است.

در حال حاضر، دشمنان ایران، بدون توجه به اینکه عقیده و جهان بینی حاکمان چگونه است، به بسیج نیرو و تهاجم در دو حوزۀ تاریخ و هویت ایرانی و زبان فارسی ( رکن اساسی فرهنگ ایرانی )، روی آورده اند و از تمامی امکانات در جهت تضعیف این دو رکن اساسی چیستی وکیستی ایرانی سود می جویند. آنها با تبلیغ و ترویج گسترده بومی گرائی و قومگرائی در عرصه های مختلف از سوئی و از سوی دیگر با ترویج هر چه گسترده تر زبان و واژه های انگلیسی، عملأ زمینه را برای « خودکشی ملی! » فراهم آورده اند. عمق فاجعه را از اینجا باید فهمید که چندی پیش، اگر اشتباه نکنم، یکی از معاونان آموزش و پرورش، با افتخار اعلام کرده بود که می خواهیم آموزش زبان انگلیسی را از مهد کودکها شروع کنیم!!! جالب است، نه؟
هم میهنان عزیر باید توجه کنند که یک زبان، تنها بمعنای پل ارتباطی نیست، که همچنین و خیلی بیش از یک وسیلۀ ارتباطی، به تنهائی، به معنای یک فرهنگ، با کلیه زیر مجموعه های آن، یعنی هویت و تاریخ و جهان بینی و اخلاق و معرفت و... هم هست! بنابراین، آن سیاستی که از سوئی به زبانها و گویشهای محلی میدان می دهد و آنها را به عرصۀ رسانه ها بر میکشد و از سوی دیگر به یک زبان بیگانه، بسیار بیشتر از حد نیاز جامعه و ضروریات آن می پردازد، عملأ زمینه ساز آن تهاجمی است که از جهت فرهنگی و تاریخی، به خودکشی ملی می انجامد. استعمار تنها در جاهائی موفق بوده است که در گام اول، زبان آن ملت را تضعیف و نابود ساخته، و در ثانی، هویت تاریخی آن ملت را به یغما برده است.


چگونگی مقابله با تهاجم فرهنگی!

اولین گام در جهت مقابله با تهاجم فرهنگی، احیای حس میهن دوستی و میهن پرستی و افتخار به داشته ها و گنجینه های فرهنگی و تاریخی است. چنین چیزی میسر نیست جز از طریق تصحیح مدیریت غلط در نظام آموزشی کشور.
همه چیز باید از مهد کودک، کودکستان و دبستان آغاز شود. تمامی انگاره ها و افکار و جعلیات تاریخی باید از کتب آموزشی پاک شود و جای آنرا، ادبیات میهن پرستانه، روشنگری تاریخی و آگاهی از پیشینۀ پر افتخار فرهنگی پر نماید.

زبان فارسی، بشکل اصیل آن، باید در تمامی حوزه های آموزشی، در همۀ عرصه های فرهنگی و علمی، و در اقصی نقاط کشور، بصورت گسترده و پیگیر بکار گرفته شود و شدیدأ از بومی گرائی در عرصۀ گویشی و زبانی، پرهیز شود. رسانه های محلی باید شاخه ای از رسانۀ ملی باشند، نه یک هویت مستقل در برابر آن!

به فردیت، حقوق فردی و نیازهای شخصی کودکان و نوجوانان و جوانان باید توجه شده و از تحقیر و توهین، شدیدأ پرهیز شود. انسان، در آزادی و رفع نیازهایش است که انسان می شود. هر گونه تحقیر و محدودیتی از جهت نیازهای طبیعی، منجر به ایجاد روحیه خودباختگی و یا تقابل می شود و این همان چیزی است که استعمار، کمال بهره را از آن می برد. انسان بی هویت، خود باخته، حقیر و فاقد اعتماد بنفس و عزت نفس، به راحتی به مزدور بیگانه تبدیل می شود. آموزش و پرورش، باید عرصۀ احراز هویت، شخصیت، اعتماد بنفس و رشد فکری و علمی نوجوانان و جوانان ایرانی باشد. نوجوان وجوان ایرانی تا آزاد نباشد، آزاده بار نمی آید! تا شکمش سیر نباشد، چشم و دل سیر بار نمی آید! تا این خانه ( ایران ) برای او مکانی امن برای ابراز وجود و رفع نیازهایش نباشد، خانۀ او بحساب نمی آید و میهن دوست ومیهن پرست نمی شود! ... این حرفها ،یک مشت شعار نیست، حقایقی ست که بی توجهی به آنها، زمینه ساز فروپاشی نه تنها فرهنگ و تاریخ این مملکت، بلکه همچنین خود مملکت خواهد شد.

باید دقت شود که استعمارگران نوین، با نظام عقیدتی حاکم بر کشورها و ملتها مشکلی ندارند، آنها براحتی می توانند مسلمان و مسیحی و یهودی شوند، یکروز ارتدوکس باشند، روز دیگر کاتولیک و پروتستان، یکروز سنی باشند، روز دیگر شیعه، یکروز با تفکر طالبانی رفیق باشند، روز دیگر دشمن،...آنها نگاه ِ ابزاری به این اعتقادات و اندیشه ها دارند و هر نوع مذهب و تفکری برای آنها تا آنجا قابل اعتناء و توجه است که در خدمت اهدافشان باشد! آنچه برای آنها اهمیت دارد پیشبرد منافع شان است. هر کس منافع آنها را تأمین کند، با او کنار می آیند و با وی همرنگ می شوند. آنها تنها و تنها یک هدف را دنبال می کنند، و آن هدف، منافع اقتصادی است. سیاست و فرهنگ و همۀ نمودهای اجتماعی، تنها وسیله ای برای رسیدن به این هدف است. بر این اساس، هدف نهائی از تهاجم فرهنگی نیز، جز فروریختن دیوارهای هویتی، بجهت مسخ ملتها و غارت ایشان، نمی تواند باشد. در نتیجه پرداختن به شعارهای عقیدتی و منافع ملی را فدای توهمات کردن، جز زمینه سازی برای دشمنان ملت ایران، در جهت فروپاشی این کشور، چیز دیگر نمی تواند باشد و دستاورد دیگری نخواهد داشت.

بهترین شیوه برای مقابلۀ فرهنگی، پس از پرداختن به آموزش و پرورش و توجه به نقش رسانه ها، احترام به آزادی شهروندان و رعایت حقوق بشر و همچنین حرکت در جهت رشد همه جانبه اقتصادی بر پایۀ عدالت اجتماعی است. با مشتی برده و بنده و گرسنه و بی سواد و معتاد و مسخ شده و اسیر خرافات، نمی توان به جنگ دشمنی رفت که تا دندان، مسلح به آخرین دستاوردهای علوم بشری در همۀ عرصه هاست. باید به مردم ایمان بیاورید، تا مردم، به شما ایمان بیاورند!

احمقانه ترین شیوۀ مقابله با تهاجم فرهنگی هم اینستکه مردم را در توهم نگهدارید، آزادی شان را بگیرید، تحقیرشان کنید، رابطه شان را با دنیای جدید محدود سازید و سپس در چنین شرائطی، از آنها بخواهید، مانند گله ای گوسپند، فقط به سخنان مشعشعانه شما توجه داشته باشند و در اولین فرصت، بدنبال برق سکۀ بیگانه نروند!! آیا چنین چیزی میسر است؟

24-1-1388

سه‌شنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۰۹

رابطۀ وطن فروشی با انتخابات ریاست جمهوری!

استفاده ابزاری از وطن فروشان؟!


فرهاد عرفانیمزدک



هرچند در کشوری که همۀ قدرت در دست یکنفر است، انتخابات، بی معناست، اما با اینحال، تعدادی از نامزدها بجهت باصطلاح « گرم کردن تنور انتخابات » در پی استفاده ابزاری از تجزیه طلبان هستند. این افراد بدون توجه به منافع و امنیت ملی، مشغول به دادن وعده و وعیدهائی به فرقه ها و افراد وطن فروش وتجزیه طلب هستند، تا بدین وسیله، بخیال خود، حمایت این جماعت را جلب کرده، کسب رأی نمایند.

خطراتی که از اینجهت، متوجه تمامیت ارضی و امنیت ملی خواهد شد، بر کسی پوشیده نیست. همه دیگر امروز بخوبی می دانند که سرنخ تمامی جریانها، فرقه ها و گروههای قومگرا، تجزیه طلب وفدرالیست، در دست دستگاههای اطلاعاتی و جاسوسی بیگانه و بخصوص استعمار حقیر بریتانیا و تشکیلات صهیونیستی در آمریکاست. اینموضوع را بیش از هر کس، همین کسانی می دانند ( امثال آقای محسن رضائی ) که امروز مصدر امور مدیریتی وامنیتی کشورهستند. از اینرو، این پرسش برای عموم ملت ایران مطرح میشود که چگونه، این افراد، با علم به خطرات ناشی از باج دادن به فرقه های وطنفروش ، صرفأ بجهت بازیهای سیاسی، حاضرند مصالح ملی وسرزمینی را وجه المصالحه قرار دهند؟ آیا برخورد از موضع ضعف درحوزۀ سیاست خارجی کافی نبوده است ( آنچنانکه کشورهای همسایه را به طمع و چشمداشت به خاک میهن بر انگیخته است؟ ) که حالا درداخل کشور نیز، عده ای زمینه ساز این حرکات خطرناک میشوند؟

همۀ ملت ایران، شهروندان بی حقوقی هستند که خواهان حقوق انسانی خود می باشند. عصر قوم و قبیله گرائی و نژاد پرستی، دو هزار و پانصد سال است که در ایران بر افتاده است!

آقایان!

بجای وعده های تو خالی وخطرناک، به این بیاندیشید که:

چرا پس از سی سال، از اداره کردن یک روستا هم عاجزید؟! هرگوشۀ مملکت یک سازی می زند و هیچکس، حرف هیچکس را نمی خواند؟

چرا با وجود صدها میلیارد دلار درآمد نفتی و گازی در سی سال گذشته، قادر نبوده اید حداقل زندگی را برای ملت بزرگ ایران فراهم آورید؟

چرا برای ادامۀ بقای خود، فقط متکی به نیروی قهریه هستید و از کوچکترین اعتباری در بین اکثریت ملت، برخوردار نیستید؟

چرا فساد و فحشاء و اعتیاد و جرم و جنایت و خودکشی، سراسر مملکت را آلوده کرده است؟

چرا از آزادی و حتی کلمه ( آزادی ) وحشت دارید و از شنیدن آن، چهار ستون بدنتان به لرزه می افتد؟

چرا در طی سی سال گذشته، میلیونها جوان و تحصیلکرده و اندیشمند و دانشمند، از کشور گریخته و نیروی سازنده ایشان در اختیار بیگانگان قرار گرفته است؟

چرا برای حفظ امنیت خود، دائم مجبور به دادن باج به نصفه – نیمه! کشورهای همسایه و منطقه هستید؟

چرا در مجامع جهانی از کوچکترین احترامی برخوردار نیستید و کسی برای حرفهایتان تره هم خرد نمی کند؟

آری آقایان!

بجای التماس و درخواست برای کشاندن مردم به پای صندوقها، یک جو شهامت نشان دهید و اعتراف کنید که راه را از اول اشتباه رفته اید و اکنون نیز توان اداره کشور را ندارید!

18/2/1388

چهارشنبه ۶ مهٔ ۲۰۰۹

ضرورت برخورد با حکومتهای عربی!


ضرورت برخورد با حکومتهای عربی!



فرهاد عرفانیمزدک


در طی سه دهۀ اخیر، روابط جمهوری اسلامی با اعراب، یا صحیح تر بگویم، با حکومتهای عربی، از فراز و نشیب بسیاری برخوردار بوده است. آنچنانکه یک مورد آن، منتهی به جنگی هشت ساله شد، که در طی آن، پانصد هزار جوان ایرانی جان خود را از دست دادند و یک میلیون معلول و جانباز هم روی دست این ملت ماند. در طی این جنگ نزدیک به هزار شهر و شهرک و روستا ویران و سه هزار میلیارد دلار خسارت اقتصادی نیز به ایران وارد شد.


در همۀ دوران جنگ، رژیم عراق، از حمایت کامل و گستردۀ حکومتهای عربی و حتی رهبران جنبش فلسطینی فتح! برخوردار بود، و به معنی دیگر، دستان حاکمان کشورهای عربی، مانند صدام، بخون فرزندان ایران آغشته شد و این حکومتهای فاسد و غیر مردمی و وابسته، در تمامی اعمالی که صدام انجام داد ، شریک جرم او محسوب می شوند...

در تمامی سه دهۀ گذشته، حکومتهای عربی، قدم به قدم، همراه و همگام با تمامی سیاستهای استعماری کشورهای غربی بوده اند و از هر فرصتی برای ضربه زدن به ایران سود جسته اند و هرگز در هیچ زمینه ای، ایران را کشوری دوست ندانسته اند و کشوری همچون سوریه هم که ظاهرأ روابط مطلوبی با جمهوری اسلامی دارد، هر زمان که منافع ملی اش ایجاب کرده است، با غرب و کشورهای عربی همراه شده و ناسیونالیسم عربی را بر جمهوری اسلامی، و وحدت عربی را بر وحدت اسلامی، ترجیح داده است! حتی گروههائی همچون حماس، که هماره از حمایتهای معنوی و مادی جمهوری اسلامی برخوردار بوده اند، در بیانیه ها و اظهار نظرها، از وحدت عربی و کشورهای عربی و خلیج و خلیج عربی، صحبت کرده و یکمورد هم پیش نیامده، که حتی در حرف و سخن، مشترکات اسلامی و جمهوری اسلامی را، بر کشورهای عربی و وحدت عربی، ترجیح دهند!!!

آنها مدام صحبت از سرزمینهای عربی می کنند در حالیکه جمهوری اسلامی صحبت از سرزمینهای اسلامی و مسلمانان می کند! در حالیکه جمهوری اسلامی روابط خود را با آمریکا و برخی کشورهای غربی، بخاطر آنها به حال تعلیق در آورده و از این رهگذر ایران، ضربات سخت سیاسی و اقتصادی را متحمل شده است، ایشان در هر فرصتی که پیش آمده، به راحتی با کشورهای فوق بر سر میز مذاکره نشسته اند و نمایندگان غرب را در آغوش کشیده، عکس انداخته ، مصاحبه کرده و قرارداد امضاء کرده اند!

مثالهای فوق، تنها گوشه ای از شیوۀ برخورد حاکمان عرب، در عرصۀ سیاست خارجی و روابط با ایران است. آخرین نمونه آنرا هم که شاهد هستیم، درخواست و شرط وقیحانه « حذف نام خلیج فارس؟! » و درج نام خلیج عربی!!! در مراسم بازیهای کشورهای اسلامی از جانب رئیس دستگاه ورزش عربستان، آنهم در پایتخت ایران، است! کار تا آنجا بالا گرفته است که این نوکران استعمار بخود اجازه می دهند، همانند ارباب خود، جک استراو وزیر خارجه اسبق انگلیس، در قلب پایتخت ایران، به هفتاد میلیون ایرانی توهین کرده و آمرانه! خواستها و شروط زشت خود را برای حضور در بازیهای ورزشی کشورهای اسلامی اعلام دارند!

حتمأ بخاطر دارید که آقای جک استراو، نماینده استعمار حقیر بریتانیا نیز، در کاخ سعد آباد و در حضور صدها خبرنگار داخلی و خارجی و در کنار آقای متکی، وزیر خارجه جمهوری اسلامی ( که در حال لبخند زدن بود! ) ؛ با وقاحت و بی شرمی وصف نشدنی گفت: « ما می گوئیم که ایران نباید فن آوری هسته ای داشته باشد و نیازی به آن ندارد، ایران موظف به اجرای خواستهای جهانی؟! ( بخوان استعماری ) است و در غیر اینصورت باید خود را برای برخوردهای شدیدتر آماده کند!!! ».

و اما ریشه مشکلات در کجاست؟

ریشۀ مشکلات، در سوء تفاهمی راهبردی است که دستگاه سیاست خارجی جمهوری اسلامی بدان مبتلاست. سوء برداشت و سیاست کاملأ غلطی که اگر تصحیح نشود، همانند گذشته، ضربات جبران ناپذیری بر حیثیت و منافع ملی ایران خواهد زد و روز بروز ایران و ایرانی را در انظار جهانی، خوار و خوارتر خواهد کرد. این سوء تفاهم چیزی نیست جز « مساوی پنداشتن عرب با اسلام! » و یا : « برابر دانستن حکومتهای عربی با حکومتهای اسلامی، و از این رهگذر، درآمیختن مصالح اسلامی با مصالح حکومتهای عربی و ایندو با مردم کشورهای عربی! » . گردانندگان سیاست خارجی جمهوری اسلامی با اینهمان پنداشتن عرب و حکومتهای عربی با اسلام، هماره در برابر زیاده خواهی و وقاحت حاکمان عرب کوتاه آمده و بر وحدت اسلامی! تاکید کرده اند. در حالیکه هر آدم تازه کاری در عالم سیاست ، واقف بر اینموضوع هست که هیچکدام از حکومتهای کشورهای عربی، نمایندۀ ملتهای خود نیستند و اگر همین امروز در این کشورها، انتخابات آزاد صورت پذیرد، هیچکدام از حاکمان عرب کنونی، به حکومت نخواهند رسید. این حکومتها، از هیچ مشروعیتی در بین مردمان خود، برخوردار نیستند و در هیچ زمینه ای، جز به منافع دستگاه حکومتی خود نمی اندیشند. هیچکدام از این حکومتها، ایدئولوژیک ( عقیدتی ) نیستند و بر اساس اعتقادات اسلامی اداره نمی شوند! ایدئولوژی آنها « دلار » است و اسلام را تا آنجا می پذیرند و اشاعه می دهند و شریعت آنرا رعایت می کنند که در خدمت این هدف مقدس! ( یعنی دلار ) باشد.

در آمیختن عباراتی همچون کشورهای اسلامی و عربی و وحدت ملتهای مسلمان و یکی پنداشتن این عبارات، با حاکمان کشورهای عربی، در دستگاه سیاست خارجی جمهوری اسلامی، منجر به آن شده است که، ایران همواره در برابر این کشورها، از منافع ملی خود عدول کرده، برای حفظ دوستی خود با این دشمنان تاریخی ملت ایران، به دادن باج! مشغول باشد!

آنچه باید باصدای بلند به بانیان دستگاه سیاست خارجی جمهوری اسلامی گفت اینستکه؛ آقایان! عرب، مساوی با اسلام نیست و حکومتهای عربی هم، حکومتهای اسلامی و جهان اسلام نیستند. هر چند دستگاه سیاست خارجی ایران باید غیر ایدئولوژیک عمل کند! اما حتی اگر بخواهد بر اساس تفکر اسلامی خود عمل کند، اینراه که می رود به ترکستان است و به جز زیر پا گذاشتن منافع ملی ایران، به هیچ جائی ختم نخواهد شد!

سی سال مماشات با اعراب، به بهانه حفظ وحدت اسلامی بس است! شما با وحدت با حاکمان کثیف کشورهای عربی، به وحدت اسلامی مورد نظر خود نخواهید رسید. مگر اینکه اعتقاد داشته باشید که این حکومتهای عربی، نمایندۀ مردم کشورهای خود هستند، که در اینصورت، همۀ آنچه در این سی سال ادعا کرده اید را زیر سوال خواهید برد!

وزارت خارجه جمهوری اسلامی، موظف است بر اساس منافع ملی ایران در برابر متجاوزان به حقوق تاریخی ملت ما بایستد و رابطه با کشورهای عربی ( بخاطر مصالح ایدئولوژیک و یا اقتصادی ) را بر حقوق ملی ایرانیان ترجیح ندهد و توجیه نکند.

برخورد جدی و قاطعانه با کشورهائی همچون امارات، بحرین، عربستان و دیگر کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، باید در دستور کار قرار گیرد و در صورت گستاخی این حکومتها، روابط، بطور کامل باید بحال تعلیق در آید. این خواست، خواست مشروع و بر حق همۀ ملت ایران است!

5-2-1388 www.maghalatemazdak.blogspot.com

پنجشنبه ۳۰ آوریل ۲۰۰۹

به جوانان سرزمین پدری!

به جوانان سرزمین پدری!



فرهاد عرفانیمزدک




جوانان ایرانزمین!

در خبرها خواندم که دو هفته پیش، افرادی، به یکی از سرستونهای کاخ آپادانا، آسیب جدی وارد آورده، تا پنجاه درصد آنرا تخریب کرده اند!


اگر خبر فوق را در کنار اخبار اخیر در مورد تخریب فیزیکی نوشته های یکی دیگر از ستونهای همین کاخ و همچنین تخریب نوشته های کتیبه پیدا شده در بوشهر، که سند مالکیت خلیج فارس خوانده شده، بگذاریم و به تهاجم وسیع فرهنگی و رسانه ای استعمار، به بنیانهای هویتی ملت ایران و زبان فارسی و تحریکات قوم و قبیله ای و تجزیه طلبانه نیز توجه کنیم، متوجه حرکاتی همه جانبه و بنیان کن می شویم که هدفی جز نابودی ملت ایران را جستجو نمی کند! حرکتی که توسط آقای مایکل لدین در مؤسسه اینترپرایز، بنیان گذاری شد و اکنون با حمایت همه جانبه سرویسهای اطلاعاتی هلند، سوئد، انگلستان، کانادا و اسرائیل و آمریکا، عربستان، جمهوری آران ( آذربایجان قلابی! ) و ترکیه، به پیش برده می شود.

پان ترکها و پان عربها، پیشتاز این حرکت ضد ایرانی هستند. آنها همان نقشی را بعهده گرفته اند که از منظر تاریخی هم، بعهده داشته اند!


تخریب فیزیکی آثار و اسناد بجای مانده از نیاکان، در دستور کار مزدوران بیگانه قرار گرفته است! چرا که تخریب معنوی ایرانیان و بنیانهای فرهنگی ایشان، تا زمانیکه آثار باستانی وجود دارند، کاری کامل بحساب نمی آید! بر همین اساس است که با کلنگ و تیشه به جان آثار پراکنده در گوشه و کنار کشور افتاده اند و صد البته سربازان گمنام امام زمان هم در خواب ناز بسر می برند!!

جوانان عزیز ایرانی!

به میدان بیائید! با تشکیل گروههای محلی، در هر منطقه ای از ایران عزیز که هستید، به حراست از هویت و هستی خود بپردازید! و مانع ادامه کار این وطن فروشان شده، این مزدوران را به هر شکل که صلاح می دانید، مجازات کنید! نگذارید اندک مدارک بجای مانده از پدرانتان، توسط عوامل بیگانه نابود شود.

بیگانگان در اندیشه نابودی کامل شناسنامه ملی شما هستند! به آنها نشان دهید که فرزندان راستین کورش، بابک و نادر هستید...

10/2/1388

سه‌شنبه ۲۱ آوریل ۲۰۰۹


یک اشارۀ تاریخی


(( قابل توجه پان ترکها ! ))


فرهاد عرفانیمزدک



یکی از آخرین مقالاتی که نوشته ام ( وظائف رسانۀ ملی در حوزۀ زبان مشترک )، در پایگاه اینترنتی (( تابناک )) نیز نشر یافته است و هموطنانی؟! ( که نوع نگاه نشان می دهد گرایشات پان ترکی دارند )، در پائین نوشته، به اظهار نظر پرداخته اند و از جمله اینکه برخی از ایشان، نظرات بنده را با دیدگاهها، شخصیت و منش رضا خان ( رضا شاه! ) مقایسه کرده اند و بر این اساس به اینجانب تاخته اند ( در زبان فارسی می شود ترکتازی! ).

در این نوشته میخواهم به نکاتی بپردازم که احساس میکنم زمان بیان آنها فرا رسیده است:

بازشناسی بیطرفانه و بدون تعصبات عقیدتی و به روش علمی تاریخ، یکی ازراههائی است که میتواند آرامش را به جامعه بازگرداند و به شناخت هویت ملی یاری رساند. اگر چه شکل گیری تاریخ از گذر وقوع حوادث و رویدادها صورت می پذیرد، اما درک تاریخی، تنها از پیوست خطوط برجسته و نقاط عطف حوادث و دستیابی به درکی واحد از یک روند، پدید می آید. درست در همین راستا نیز هست که تحلیل شخصیتهای تاریخی باید صورت پذیرد. تمرکز کردن بر یک یا چند ویژگی مثبت یا منفی، بدون در نظر گرفتن عوامل بیشمار محیطی و زمانی، ما را به سمت قضاوتهای عجولانه، غیر دقیق و نا صحیح هدایت می کند و تداوم این راه، منجر به برداشتی ذهنی و غیر واقعی از تاریخ و شخصیتهای تاریخی، می شود. هم از اینروست که در یک تحلیل علمی تاریخی، همواره باید، سه عامل عمدۀ زمان، مکان و چگونگی شکل گیری پدیده، در نظرگرفته شده و در گام بعد، برداشت پدید آمده، در یک نظام جامعه شناسانه مورد تدقیق قرار گرفته، جایگاه آن در روند تاریخی مشخص شود. تنها پس از طی این مراحل است که داوری معنا پیدا می کند و درست بر همین اساس هم هست که تحلیل تاریخ و قضاوت تاریخی، کاری بسیار دشوار است و کار افراد معمولی، متعصب، نا آگاه، مغرض و یا حتی افراد آگاهی که بر مبنای یک عقیدۀ ثابت قضاوت می کنند، نیست! در مرحلۀ نظر، هر کس می تواند نظر دهد، اما بر کرسی تحلیل و قضاوت تاریخی، هر کسی نمی تواند بنشیند!!

بر اساس آنچه آمد، تحلیل یک دوره بسیار بااهمیت از تاریخ طولانی ایران، یعنی دورۀ شکل گیری حکومت پهلوی و به قدرت رسیدن رضاخان ( که من ترجیح می دهم او را با همان عنوان رسمی اش خطاب کنم، یعنی رضا شاه) نیاز به بررسی هزاران سند از سوئی و از سوی دیگر، تحلیل عملکرد وی با توجه به سه عامل ذکر شده، یعنی وضعیت زمانی، موقعیت مکانی و چگونگی طی شدن روند تقریبأ بیست سالۀ حضور او در قلب حوادث تاریخی ایران، دارد. اما آنچه شخصأ برای من از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است وجود یک ویژگی برجسته است که با حملۀ اعراب به ایران، از صحنه حیات اجتماعی این مملکت پاک شده بود و با روی کار آمدن رضا شاه، تجدید حیات یافت. این ویژگی، چیزی نیست جز تجدید سازمان ایران و احیاء حیات مردم ایران بعنوان یک ملت دارای یک کشور با مرزها و تشکیلات مشخص!

واقعیات تاریخی نشان می دهد که با فروپاشی امپراطوری ساسانی، سازمان کشوری و تشکیلات اداری و اجتماعی آن، چنان از هم گسیخت که تا عصر مشروطه، هرگز نتوانست مجددأ احیاء شود. در دورۀ مشروطه نیز با همۀ افکار نوینی که شکل گرفته بود، مدیریتی واحد که قادر باشد به جامعه، هویت دولت – ملت - کشور را اعطاء کند، وجود نداشت و همین کمبود، منجر به حوادث تلخ بسیاری شد که ایران را تا آستانۀ نابودی کامل پیش برد.

قدرت گرفتن سردار سپه، در رأس قوای نظامی کشور، اگرچه از دید برخی مورخین و روشنفکران، مساوی بود با خداحافظی با آمال آزادیخواهانه مشروطه در حوزۀ آزادی بیان و قلم و تشکیلات و انتخابات، اما از سوی دیگر، مساوی بود با پیدایش روندی که منجر به تجدید سازمان کشور بر اساس ایجاد تشکیلات اداری مدرن، آموزش مدیران، ایجاد نظامها و مقررات اجتماعی و تجدید ساختار مملکت بر پایه شاخصه های هویتی یک جامعه امروزی!
آزادی امری حیاتی است اما در یک جامعۀ فروپاشیدۀ قبیله ای، منجر به چیزی شبیه حادثه رواندا می شود که هشتصد هزار انسان، جان خود را بدلیل وابستگی به یک قوم و قبیله خاص، از دست می دهند!

انقلاب مشروطه، منجر به آزادی نشد، به این دلیل ساده که اسباب و ادوات حضور آزادی در آن وجود نداشت و فراهم نبود. انسان باید بسیار ساده لوح باشد که تصور کند در جامعه ای فاقد صنعت، کشاورزی مدرن، نظام اداری و تشکیلات وابسته به آن، آموزش و پرورش و نظام آموزش عالی، دادگستری، پلیس و شهربانی، ارتش واحد، وزارتخانه های بهداشت و راه و ترابری و اقتصاد و ... هزاران چیز دیگر و همچنین وجود بیش از نود و دو درصد بیسواد و غرق در نکبت فقر و عقب ماندگی همه جانبه، آزادی می توانسته است معنا داشته باشد! درچنین فضائی ، تنها هرج و مرج می تواند معنا داشته باشد و این دقیقأ چیزی بود که وقتی سردار سپه به تهران وارد شد، بر سراسر ایران، حاکم بود!

آنچه در آن شرائط ایران لازم داشت، دقیقأ و به معنای اخص کلمه، « دیکتاتوری بود »، نه آزادی! در چنان شرائطی، دیکتاتوری نعمتی بود که هیچ چیز نمی توانست جای آنرا بگیرد و اتفاقأ تنها ایرادی که این قلم می تواند به رضاشاه وارد آورد اینستکه دیکتاتوری او کامل نبود، چرا که اگر بود، امروز ما با اراذل و اوباش وطن فروش و تجزیه طلبی روبرو نبودیم که حاضرند بخاطر چند دلار، همۀ هستی و هویت و تاریخ و مردم و سرزمین خود را بفروشند وبه این اعمال زشت خود افتخار هم بکنند!

از جملۀ خدمات بنیانی و مفصلی که رضا شاه در پی ریزی ایران نوین انجام داد و در طی مدت کوتاهی، بواقع سیمای ایران را دگرگون کرد، پی ریزی نظام آموزش هماهنگ وهمگانی، بر اساس زبان واحد و مشترک بود. این حرکت، یکی از مهمترین و پایه ای ترین کارهائی بود که هر مدیر دلسوز، واقعی و میهن پرستی در چنان شرائطی، می توانست و باید انجام می داد، چرا که بدون این، تقریبأ همۀ کارهای دیگر، می توانست بی نتیجه و بی حاصل باشد. هرکس که کوچکترین اطلاعی از مسائل جامعه شناسی و مدیریت سیاسی داشته باشد، می داند که رشد و توسعه و پیشرفت و عدالت و آزادی، تنها در سایۀ یک نظام قدرتمند و هماهنگ آموزشی می تواند میسر باشد و لا غیر! بر همین اساس نیز هست که می بینیم تقریبأ در همۀ تحولات بزرگ اجتماعی در سطح جهان، اولین چیزی که به آن توجه شده و بیشترین سرمایه گذاری بر آن صورت پذیرفته، نظام آموزش هماهنگ و همگانی بوده است. از گذر بردن پایه ای ترین آگاهی ها و دانش ها به اعماق جامعه است که می توان ساختمان یک نظام نوین را پی ریزی کرد. بیسوادی مساوی است با عقب ماندگی و انحطاط، و این موضوع را رضا شاه و مشاورانش بخوبی تشخیص داده بودند. امروز عده ای پان ترک فرصت طلب چنین ادعا می کنند که رضا شاه، زبان فارسی را از این رهگذر زبان رسمی کرد و به همۀ جامعه تحمیل کرد!!!
این دشمنان ایران، نمی خواهند به مردم بگویند که اولأ این مجلس اول مشروطه بود که رسمی بودن زبان فارسی را بعنوان یک اصل قانون اساسی مطرح کرد و نه رضا شاه! در ثانی ،زبان فارسی، حداقل از زمان نگارش اوستا تا امروز، یعنی بیش از سه هزار سال، در وسعتی به مساحت شبه قارۀ هند تا بالکان و از قفقاز تا خلیج فارس، زبان مشترک میلیونها انسان بوده است و تمامی شواهد تاریخی و ادبیات ملل گوناگون بر این ادعا صحه می گذارد. بخصوص در منطقه ای که امروز « ایران »شناخته می شود، هرگز هیچ زبان دیگری غیر از فارسی ، زبان مشترک و رسمی نبوده است و همۀ میراث فرهنگی ملت بزرگ ایران، با این زبان ، شکل گرفته است. آنچه رضا شاه انجام داد این بود که این زبان را از عرصۀ گویش مشترک و همگانی مردم ایران، به عرصۀ آموزش سراسری آورد و این کار بزرگی بود که هر میهن دوست دلسوز ایران و آیندۀ آن، قطعأ به آن اقدام می کرد. پان ترکها فراموش می کنند ( البته عمدأ ) که بزرگترین نبرد تاریخی ایرانیان با اعراب تا نزدیک به پانصد سال، اتفاقآ بر سر حفظ همین زبان رسمی و مشترک، یعنی فارسی بوده است و درست بر همین اساس هم هست که فردوسی بزرگ میگوید؛

بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

این بیت شعر حکیم فردوسی بخوبی بیانگر وجود ملتی واحد ( ملت ایران که اعراب به توهین آنها را عجم می خواندند ) با یک زبان بخصوص است که پارسی نام دارد. نه تنها فردوسی بزرگ، که هیچ شاعر و نویسنده و اندیشمند و مورخ و محققی در طی حداقل هزار سال گذشته، هیچ اشاره ای، حتی یک مورد، به وجود زبان مشترک دیگری غیر از فارسی در فلات ایران نکرده است!

وجود هزاران دیوان شعر و کتب تاریخی و داستانی و علمی و آثار باستانی از اقصی نقاط ایران، از قفقاز و آران و آذربایجان و کردستان تا خوزستان و سیستان و بلوچستان و خراسان و گیلان و مازندران و ... بزبان فارسی، مهر تأ ئید محکمی بر تداوم رسمیت و همگانی و مشترک بودن زبان فارسی در سراسر ایران دارد. بنا براین، این ادعای احمقانه که رضاشاه، این زبان را رسمیت داد و یا تحمیل کرد، تنها می تواند حس دردناک خود کم بینی مشتی بی فرهنگ و نا آگاه را تسکین بخشد و در چهارچوب یک بررسی تاریخی، هیچ محلی از اِعراب ندارد.

و اما نکتۀ آخر اینکه ملت ایران، کاملأ بر ارزش گنجینه ای که در اختیار دارد، واقف است و در راه بدست آوردن آن هزاران سال تلاش شگفت انگیز کرده است و به راحتی از آن نمی گذرد. این گنجینه، زبان فارسی و فرهنگ منتج از آنست که سازندۀ بزرگترین فرهنگ نوشتاری و ادبی جهان است. زبان و فرهنگی که هزاران اندیشمند و دانشمند و شاعر و عارف و نویسنده، در بوجود آمدن آن رنج برده اند و درخشانترین نمونۀ اندیشه ورزی بشر را در حوزۀ علوم انسانی خلق کرده اند. اگر عده ای تصور کرده اند که با چند شعار توخالی، این ملت از خیر همۀ هویت و هستی خود می گذرد، سخت در اشتباهند. آنها اگر می خواهند به میدان یک مبارزۀ فرهنگی وارد شوند، در گام اول لازم است رودکی و فردوسی و خیام و حافظ و سعدی و رازی و ابن سینای خود را خلق کنند. با ده ده قورقورد نمی توان به جنگ حتی یک بیت شاهنامه رفت، چه رسد به جنگ عظیم ترین فرهنگ ادبی جهان و زبانی که این فرهنگ بر پایۀ آن شکل گرفته است!
30 – 1 – 1388

یکشنبه ۱۲ آوریل ۲۰۰۹

وظائف رسانهء ملی در حوزهء زبان مشترک

وظائف رسانۀ ِ ملی در حوزۀ زبان مشترک



فرهاد عرفانیمزدک


در تعریف وظائف یک رسانۀ ملی، نکات بسیاری در نظر گرفته شده و برشمرده می شود، که از جملۀ مهمترین آنها مبحث و یا بهتر بگوئیم حوزۀ وظیفه رسانه، در نشر فرهنگ و زبان مشترک، و حراست از اصالت و تداوم آن است. از اینجهت گفتیم « از جملۀ مهمترین » که بی توجهی به این نکته بسیار حیاتی، ضربات جبران ناپذیری بر پیکر وحدت ملی، منافع ملی و بنیانهای فرهنگی یک جامعه وارد می آورد. درواقع عدم دقت در کارکرد حیاتی رسانۀ ملی در این عرصه، راه را در جهت فروپاشی ملی فراهم آورده و یک رکن از ارکان تداوم آموزش نسلها در کسب هویت مشخص را دچار تزلزل کرده و در نهایت نابود می سازد.

گروهی چنین می اندیشند که یک رسانۀ ملی، از جهت فرهنگی و بخصوص زبانی، همچون کشکول یا آش شله قلمکاری است که باید آینۀ انعکاس همۀ خرده فرهنگها، زبانها و گویشها و آداب و سنن اجتماعی محلی و بومی، بدون توجه به خلوص، سلامت، درستی و یا مدنی و امروزی و مطابق با استانداردهای پیشرفت اجتماعی بودن آنها باشد. این جماعت، تصور درستی نسبت به عبارت « رسانه ملی» ندارند و اغلب آن را با نمایشگاه معرفی خرده فرهنگها یا موزهء فرهنگ بومی، اشتباه می گیرند. متأسفانه این تصور از بنیان غلط و اشتباه، در دهۀ اخیر، بر مدیریت رسانۀ ملی حاکم شده و در همین مدت کوتاه، آنچنان ضرباتی به مفاهیمی همچون هویت ملی، هویت مشترک فرهنگی و زبانی، و همچنین منافع دراز مدت ملی، از جهت تربیت فرزندان این آب و خاک زده است که اگر فکری برای آن نشود، در آینده ای نچندان دور، وحدت ملی را بگونه ای جدی مورد تهدید قرار خواهد داد.


پیش از اینکه بخواهیم تعریفی از وظیفه و یا وظائف رسانه ملی در این عرصه ارائه دهیم، لازم است به نکته ای مهم اشاره شود. این نکته آنستکه؛ باید توجه شود که حرکت بنیانی در حفظ و حراست و انتقال فرهنگ ملی و مشترک، جز از طریق حفظ و حراست و انتقال درست و صحیح زبان مشترک، میسر نیست! زبان مشترک و ملی در هر کشوری، آن بنیان و ستونی است که تمامی جلوه های فرهنگی و هویتی بر آن بنا می شود. هر چه این بنیان، از مواد و ترکیبات قدرتمندتری پی ریزی شود، بنای فرهنگ ملی و مشترک از شکوه و استحکام و تداوم بیشتری برخوردار خواهد شد.


رسانۀ ملی یعنی چه؟

رسانۀ ملی یعنی رسانه ای که تلاش می کند نماینده و معرف و اشاعه دهندۀ گزیده ترین نمادهای فرهنگی - زبانی و اجتماعی یک ملت، با توجه به منافع ملی باشد! نکتۀ اساسی در این تعریف عطف به کاربرد واژۀ « ملت » و نه اقوام و و طوایف است! دقیقاً بر این اساس است که رسانه «ملی » می شود و نه « قومی » و تیره - طایفه ای و کشکولی !!! و دقیقاً بر همین اساس هم هست که وظائف یک رسانۀ ملی را در حوزۀ زبانی و فرهنگی می توان تدقیق کرد و برشمرد.

« ملت » تشکیل شده است از شهروندان برابر حقوق، که بدون توجه به سابقۀ محدودیتهای زیستی، اقلیمی، قومی، زبانی، مذهبی، نژادی و سنن و آداب، به یک اقلیم مشترک، فرهنگ مشترک و زبان و تاریخ مشترک می اندیشد! و سوابق تاریخی و بین المللی نیز آنرا به رسمیت شناخته است. هم از اینروست که هنگامیکه صحبت از ملی و ملت می شود، دیگر اجزاء مطرح نیست، بلکه کلیت مطرح است! درست مانند آنکه وقتی می گوئیم « آدم »، منظور یک دست و یک پا و دو چشم و... بصورت مجزا نیست، بلکه منظور مجموعه ای از اجزاء است که معرف یک کلیت است. این کلیت بهیچوجه نافی ارزش اجزاء نیست بلکه بعکس! خواهان حفظ آن در جهت ارائه یک کلیت متکاملتر است.

هرگز شما نمی توانید مجموعه ای از قطعات را در یک جعبه و یا یک کیسه بریزید و روی آن بنویسید؛ ماشین، دوچرخه، چرخ گوشت!! یک پازل در صورتی معرف یک تصویر خواهد بود که بدقت و هدفمند در کنار هم چیده شود. یک فرد، یک قوم، یک طایفه، یک گروه اجتماعی و ... دقیقاً همان یک قطعه از یک پازل بنام ملت است. تنها در صورتی هویت ملی خواهد یافت که در مجموعه ای از وجوه اشتراک با دیگر قطعات قرار گیرد!

با توجه به آنچه آمد، ملت ایران، مجموعۀ اقوام ایرانی نیست! بلکه مجموعۀ افراد ایرانی است. افرادی که در درجه اول متعلق به سرزمینی بنام ایران با مرزهای تاریخی مشخص هستند که دست کم از زمان انتشار منشور حقوق بشر کورش بزرگ تا تدوین شاهنامه فردوسی و تا امروز، در این مرزها زندگی می کنند، دارای زبانی مشترک برای فهم یکدیگر هستند، یک ادبیات و فرهنگ شناخته شدۀ بین المللی را خلق کرده اند و از مجموعهای از سنن و آداب کم و بیش مشترک پیروی کرده و می کنند. حال ممکن است این افراد، در گروهبندی های قومی و نژادی و زبانی و در اقلیمهای مشخص نیز زندگی کنند، اما آنچه به آنها هویت و تشخص ملی! می دهد و از آنها یک ملت می سازد، همان شهروندی آنان از گذر وجود تاریخی سرزمینی بنام ایران است!
بنابر این وظائف تعریف شده برای یک رسانۀ ملی، دقیقاً عطف به این هویت مشترک تاریخی است، نه هویت ملی و بومی و قومی!
اکنون تلاش می نمائیم تا عناوین چنین وظائفی را بر شمریم؛

1 – اولین و مهمترین وظیفۀ یک رسانۀ ملی، انتقال زبان مشترک و ملی ( زبان فارسی ) به مخاطبان، در عالیترین شکل ممکن به جهت دستوری، واژگانی و تلفظ است. به زبان دیگر، تمامی مجریان چنین رسانه ای موظفند، که بدون توجه به پیشینه ای که از نظر سطح سواد، رشتۀ تحصیلی، وابستگی قومی و زبانی و گویشی و لهجه دارند، وقتی در مقام مجری برنامه های رسانۀ ملی در برابر دوربین قرار می گیرند، مآمور اجرا و انتقال صحیح ترین شکل گفتار و نوشتار زبان فارسی از منظر دستوری، واژگانی و لهجه باشند!

مجریان برنامه های تلویزیونی و رادیوئی حق ندارند بنابر صلاحدید خویش، جملات را بگونۀ دلخواه ( از منظر دستوری ) بکار گیرند! آنها حق ندارند تلفظی غیر از تلفظ درست واژگان در زبان اصلی ( لهجۀ مادر و اصلی زبان فارسی و در اینجا لهجۀ تهرانی مد نظر است) را ادا نمایند، چرا که لهجهء تهرانی، نزدیکترین شکل گفتار زبان فارسی به زبان نوشتار است. آنها حق ندارند واژگان فارسی را با لهجۀ عربی، ترکی، انگلیسی و یا گویشهای محلی بکار ببرند!

جدا از اینکه مجریان، مأمور اجرای چه برنامه ای هستند ( سیاسی، ادبی و فرهنگی، ورزشی، تاریخی، ...) حق ندارند با توجیه عادی بودن استفادۀ عامیانه از واژگان و یا تلفظ خاصی، به ترویج غلط و ناصحیح واژگان و بیان جملات بپردازند. آنها، تنها موظفند بعنوان مأمور انتقال صحیح زبان عمل نمایند!

در اینجا بنظر می رسد توضیحی در رابطه با لهجۀ مادر در زبان فارسی لازم است داده شود؛

همانگونه که می دانید در تمامی کشورهای جهان و در بین همۀ ملتها، از منظر بکارگیری زبان مشترک، لهجه و گویش منطقۀ پایتخت، بعنوان گویش و لهجۀ مسلط شناخته می شود. علت هم روشن است؛ نظر به اینکه پایتخت، مکان اصلی در تصمیم گیریها، سیاست گزاریها و نشر و گسترش رسانه ها در اشکال دیداری، نوشتاری و شنیداری است، بنا بر این در همهء کشورها بطور معمول، زبان و گویش بکار گرفته شده در پایتخت از سطح بالاتر، کاملتر و شکل یافته تری برخوردار است. پیشینۀ پایتخت از منظر تعداد باسوادان و مبادلات زبانی و فرهنگی و رسانه ای و ارائِِۀ نزدیکترین گویش به زبان نوشتاری نیز، ادعای فوق را تقویت می کند.

بعنوان نمونه، اگر مثلأ « واژۀ » می دانم را یک مجری تلویزیون بخواهد بکار گیرد، مجاز نیست آن را بصورت مُدُنم ، مِدِنم، می دانُم، می دانیم، ذانم و ... بکار ببرد! او موظف است این واژه را در زبان نوشتار بصورت ( می دانم ) و در زبان گفتار بصورت ( می دُونم) بکار گیرد، که همان بکارگیری این واژه در لهجۀ مادر، یعنی لهجۀ تهرانی است. دقت کنید که در اینجا، مخاطب ما، مجری برنامه های یک رسانهء همگانی است، نه مردم کوچه و بازار که طبیعتأ ممکن است اهل مناطق مختلف باشند و با گویشها و زبانهای متفاوت. آنها مجازند که به هر گونه که خود می خواهند صحبت کنند، اما یک مجری رسانۀ ملی! موظف است که زبان را در عالی ترین و صحیح ترین شکل ممکن بکار گیرد، نه آنگونه که خود می خواهد و یا می تواند!!!


2- دومین وظیفۀ یک رسانۀ ملی، گزینش و اشاعۀ مترقی ترین، زیباترین و صحیح ترین و عقلائی ترین سنن ادبی و فرهنگی مربوط به زبان مشترک ( زبان فارسی ) در درجۀ اول است! یک رسانۀ ملی با یک رسانۀ محلی و بومی تفاوت دارد. یک رسانۀ ملی وظیفه ندارد و یا حداقل برای آن در اولویت نیست که به خرده فرهنگها و گویشها و زبانهای محلی و نشر و گسترش آنها بپردازد . این وظیفه برعهدۀ رسانه های محلی و بومی است، نه رسانۀ ملی!!! بعنوان مثال دیده می شود که رسانۀ ملی ( در حوزۀ ایران و یا شبکه های وابستۀ بین المللی – جام جم ) بطور مداوم به گویشها و زبانهای محلی و پخش موسیقی بومی می پردازد، بگونه ای که از ده آهنگ پخش شده در طی بیست و چهار ساعت برنامه های صدا و سیما، هفت یا هشت ترانه و آواز با گویش و زبان محلی است!! آنگونه که مخاطب بواقع دچار سر در گمی میشود که با چگونه رسانه ای روبروست؟ یک رسانۀ محلی و بومی؟ یک رسانۀ ترک زبان؟ کرد زبان؟ عربی زبان؟ یا کشکولی از همۀ اینها!! بجز آنچه بواقع باید باشد، یعنی رسانه ای که معرف زبان و موسیقی و فرهنگ مشترک ( به زبان فارسی ) است! تو گوئی این دستگاه رسانۀ ملی، مجمع الجزایری است با حاکمان متفاوت و سیاستهای مختلف که هر کدام سیاست خود را پیش می برند...

3 – سومین وظیفۀ یک رسانۀ ملی، دفاع از خط مشترک ( خط فارسی در برنامه های دیداری و نوشتاری ) و ترویج این خط در شکل صحیح آن و مطابق با دیدگاههای فرهنگستان زبان و ادب فارسی و اساتید این رشته در دانشکده های ادبیات کشور است. این واقعاً غیر قابل توجیه است که در یک رسانۀ ملی، دائماً و بشکل بیمار گونه ای، خطوط غیر فارسی و بخصوص ( لاتین ) در معرض دید مخاطب ایرانی قرار گیرد، همانگونه که مخاطب یک رسانۀ ملی به زبان فارسی، طبیعتاً فارس زبانان هستند، بنا بر این خطی هم که باید مورد استفاده قرار گیرد باید خط فارسی باشد! در حالیکه همگان شاهدند که در سیمای ملی ایران؟! ، بطور دائم و گسترده، جملات، واژه ها و خطوط و علائم انگلیسی ( و گاهی زبانهای دیگر ) در معرض دید قرار می گیرند. چیزی که مشابه آن در هیچ رسانه ملی خارجی دیده نمی شود! اینکار ظاهراً با این توجیه صورت می پذیرد که زبان انگلیسی، زبانی بین المللی است و یا ممکن است مخاطبین ما غیر فارس زبان باشند، که این هر دو دلیل، کاملا و صد در صد غلط است، چرا که اولاً بین المللی بودن زبان انگلیسی، ربطی به پخش برنامه برای فارس زبانان و ایرانیان ندارد و مربوط به پخش برنامه به این زبان، در شبکه هائی است که مطلقاً مخاطب انگلیسی زبان را مد نظر دارند. دوماً مخاطب غیر فارس زبان، پای برنامه های شبکه ایرانی نمی نشیند که احیاناً ما بخواهیم در یک رسانۀ ملی رعایت حال او را بکنیم!! این توجیهات صرفاً می تواند نوعی عقده گشائی برای مدیران کم سواد و بیسواد و بی اطلاع نسبت به مدیریت یک رسانۀ ملی باشد!

در نهایت، آنچه بنظر می رسد که باید به مدیریت رسانه ها گوشزد شود، اینستکه، مجریان برنامه های یک رسانۀ ملی، باید حتماًاز میان، با سواد ترین افراد در حوزۀ زبان و ادبیات فارسی باشند، چرا که آنها باید قادر باشند این زبان را بدون لهجه محلی و با شکل صحیح بکار گیرند و خود را موظف به رعایت قوانین در این حوزه بدانند.

اول فروردین ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی

یکشنبه ۱۵ مارس ۲۰۰۹

ما با هر بهار، از نو، زاده می شویم !


ما با هر بهار، از نو، زاده می شویم!


پیام نوروزی


فرهاد عرفانیمزدک


نوروز که می رسد، احساس عجیبی در من به حرکت در می آید... سرم را بالا می گیرم و استوار گام می زنم! احساس می کنم ایرانی ام و چنان لذتی از این احساس می برم که نگو و نپرس! با خود می گویم اگر هزار بار دیگر از نو متولد شوم، آرزو می کنم ایرانی باشم. اگر خاکم، خاک ایران باشم. اگر سبزه ام، سبزهء بردمیده در باغ ایرانی باشم، اگر آبم و آتش، و گر باد، از این سرزمین بجوشم و در این سرزمین بخروشم و هم بدین سرزمین بسوزم و روشنی بخشم. اما چرا؟ چرا این احساس در من، و شاید و قطعآ در بسیاری از هموطنانم، با آغاز بهار، به غلیان در می آید؟ راز این جوش و خروش درونی در چیست؟ و سوال بزرگتر!: چرا هر چه بیشتر می خوانم و بیشتر می دانم و بیشتر تجربه می کنم، این احساس در من فزونی می گیرد و قدرتمندتر می شود؟
آری! به این پرسشها نمی توان پاسخ داد، مگر از گذر شناخت خود نوروز! سنتی که عمیقآ انسانی است و درست بر همین اساس، از گذر قرنها و هزاره ها، همچنان پایدار است و تا زمین می چرخد و خورشید می تابد، جاودانه خواهد بود، حتی اگر انسان بار سفر بربسته باشد وکار زمین، به زمین وا گذاشته باشد!!


نوروز، هویت خود را بر نوزائی بنانهاده است، بر تولد و رویش و تجدید حیات، بر زندگی و حرکت و پویش و جوشش و شادمانی و از مردم نیز می خواهد چنین باشند و هم از اینروست که آن هویتی که بر نوروز بنا می شود، هویتی نا میراست. هویتی که علیه سکون، مرگ، زشتی و اندوه و ایستائی است و درست بر همین اساس و بنیان است که هویت ایرانی، هویتی جاودانه است و تا زمانیکه ایرانی بر این عهد و پیمان نشسته است، مرگ ناپذیر است! چه دلیلی بالاتر و محکم تر از آنچه بر این سرزمین و این مردمان رفته است، می تواند اثبات مدعای ما باشد؟ آیا جز اینستکه تمامی اندیشه های ناپاک و اهریمنانه، حداقل یکبار بخت خود را در نابودی عظمت و شکوه ایران و ایرانی آزموده اند؟ و آیا جز اینستکه، هم ایشان، بر خاک شده اند و بر باد رفته اند، لیک، آتش عشق هنوز در این سرزمین جاویدان زبانه می کشد و هر بهار، میلیونها انسان را بحرکت در آورده، به مهربانی و تقسیم شادی و زندگی فرا می خواند؟

چه ابله بودند اسکندر ها و خالد بن ولیدها و سعدابن ابی وقاص ها و فاتحان قادسیه و سلطان غزنه و چنگیز و هلاکو و تیمور و قزلباشهای صفوی... تا خاقان قاجار، که بناهای پرشکوه را ویران کردند و شهرهای آباد را بسوزاندند و کتابهایمان را به آب دادند و بهترین فرزندانمان را سر بریدند و از جمجمهء ایشان مناره بر پا داشتند تا مگر از این رهگذر، ظلمت و اندوه را حاکم کنند و گرد مرگ بر باغ زندگی بپاشند! غافل از اینکه ایرانی، همان شکوه جاودانی زندگی، از گذر نوزائی است. ایرانی مرگ ناپذیر است چرا که زندگی خود را با حقیقت هستی، پیوند زده است و این حقیقت، همان تجدید حیات شادی و رویش، از پس هر زمستان، هر چند سخت و تیره و سرد است!...

آری! ما با هر بهار، از نو زاده می شویم، دوباره می روئیم و عطر زندگی را در فضای فرحبخش سرزمینمان می پراکنیم! ما ایرانیان، دشمنان ابدی تاریکی و مدافعان همیشگی روشنائی هستیم! ما با نوروز، مرگ را به زانو در آورده ایم. این رمز را پاس خواهیم داشت و به فرزندانمان خواهیم آموخت تا هر بهار، با شکوفه و خورشید، بیارایند سفره های حیات خویش را، و راست قامت، بسرایند ایرانی بودن را، که ایرانی بودن یعنی انسان بودن، درست اندیشیدن، درست گفتن و درست عمل کردن، یعنی به حق حیات احترام گذاشتن، یعنی طرفدار رویش و رشد و حرکت بودن، یعنی مهربان و شاد بودن و با عشق زیستن، ایرانی یعنی آزاده و سربلند، یعنی دشمن خرافه و جهل و تاریکی، ایرانی یعنی مدافع روشنی، زندگی، دوستی، دانش! ایرانی یعنی پاسدار راستی و دشمن دروغ! ایرانی یعنی ستایش زن، احترام به کودک و کهنسال و مراقبت از ضعیف و بیمار، ایرانی یعنی نگهبان طبیعت و زندگی، ایرانی یعنی نفرت از مرگ و جنگ و تحقیر و جنایت و رذالت و زور و استبداد و ... ایرانی یعنی گوش سپردن به بانگ بلند تولد بهار و گفتن فرخنده باد نوروز بر همهء ایرانیان!

اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت

سه‌شنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹

اتحادیهء کشورهای فارس زبان

اتحادیۀ کشورهای فارس زبان!


فرهاد عرفانیمزدک



فضای جغرا- سیاسی منطقۀ خاورمیانه، بسرعت در جهت منافع بیگانگان، در حال تغییر است. در آینده ای نچندان دور می توان انتظار داشت که اتحادیه هائی بر اساس منافع مشترک نظامی، سیاسی و یا اقتصادی پولی شکل بگیرد که صد البته، منظر پیش روی نشان می دهد، عمدی یا غیر عمد، اینعمل بر اساس ویژگیهای قومی – اقلیمی و یا زبانی و فرهنگی، در حال انجام است. روند وحدت پولی و اقتصادی و نظامی کشورهای غربی حاشیهء خلیج فارس و نزدیکی بیش از پیش ترکیه، جمهوری آران ( آذربایجان قلابی )، قزاقستان و ... موید نظر فوق است.
کشورهای غربی، از روند فوق، ( در نواحی غیر پارس زبان و تحت نفوذ استعمار )، به دلایل گوناگون، حمایت بعمل آورده و یا حتی آنرا طرح و توصیه می کنند ( البته با جغرافیائی که مورد نظر آنهاست ). اهداف راهبردی مطرح در چنین حمایتی را می توان در شکل دهی بازارهای بورس و سهام تحت کنترل، کنترل منابع انرژی و قیمت آن، کنترل روندهای سیاسی و تحولات اجتماعی داخلی در گروهبندیهای فوق، کنترل قوای نظامی منطقه از منظر اهداف راهبردی و ایجاد تعادل بین نقاط مطروحه، مهار قدرتهای در حال رشد و مناطق تحت نفوذ ایشان ( چین و هند و روسیه )،... خلاصه نمود.


موقعیت مناطق و کشورهای فارس زبان!

امروز دیگر، حتی آنانکه داری کمترین اطلاعات تاریخی هستند، نیک می دانند که از آغاز تشکیل امپراتوری ماد و بخصوص پس از تشکیل امپراطوری شاهنشاهی هخامنشی تا امروز، تمامی قدرتهای جهانی، اگر چشمی به هر جای دنیا داشته اند، چشم دیگرشان، متوجه ایران بوده است! همۀ کسانیکه فکر تسلط بر جهان را در سر پرورانده اند، بخوبی آگاه بوده اند که بدون تسلط بر ایران، این امر امکان نا پذیر است!

منطقه ای که دراین نوشته ایران خوانده می شود، جغرافیای گستردۀ متأثر از فرهنگ ایرانی در طی تاریخ چند هزار سالۀ گذشته است. کشفیات معاصر و بخصوص اخیر حوزۀ باستان شناسی نیز موید این نظر است که تمامی حوزه های تمدنی در جهان، نسبت به حوزۀ تمدنی ایران، از عمرکوتاهتری برخوردارند. امروز دیگر به یقین می توان اذعان داشت، مردمانی که از حدود پنجاه هزار سال قبل ( در حوزه ای که اکنون پاکستان، افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان، گرجستان، ارمنستان، آران، ترکمنستان، ایران و عراق خوانده میشود )، زندگی می کرده اند، بتدریج و در دوره های مختلف توانسته اند، نوعی از مدنیت را پی ریزی کنند که در تبدیل حیوان – انسانها، به انسانهای متفکر و اجتماعی امروز، نقش اساسی و محوری داشته اند. این روند، بخصوص در حدود پنج هزار و پانصد سال پیش و با پی ریزی آئین های میترائی و سپس آئین زرتشت ( سه هزار و پانصد سال قبل ) و پس از آن با تشکیل اولین دولت – ملت – کشور جهان، یعنی امپراطوری هخامنشی، شتاب بیشتری گرفته، شاهد شکل گیری مدنیت درمفهوم امروزی آن، در حوزۀ فلات ایران، هستیم.


از منظر علوم راهبردی در سیاست، جغرافیای سیاسی و فرهنگی ایران، همانند چهارراهی است که بدون گذر از آن، قدرت جهانی شدن بی معناست. درست بر همین اساس نیز هست که تمامی تاریخ ایران، بخصوص پس از تشکیل اولین حکومت ملی ( حکومت هخامنشی )، تاریخ نزاعهای گسترده و مداوم بر سر تسلط بر این چهار راه است! تقریبأ تمامی قدرتهای تاریخی، حداقل برای یکبار، بخت خود را در زمینۀ فوق آزموده اند، اما هرگز موفقیت قطعی و جامع کسب نکرده اند، جز اینکه حاصل کوشش و تلاش میلیونها انسان متمدن و فهیم ایرانی را در این منطقه جغرافیائی به آتش کشیده و نابود ساخته اند و این مردمان را مجبور ساخته اند تا همه چیز را مجددأ از صفر بیاغازند و بنیان گذارند! و نوکرانشان هم با وقاحت مقاله و کتاب بنویسند که: « نگاه کنید! در اینجا چیزی جز خرابه وجود ندارد...!! ».

همانگونه که همگان اطلاع دارند در تهاجم اعراب و همچنین در تهاجم ترکها و سپس مغولها و در طی روندی که مجموعا چیزی در حدود هزار و دویست سال را در بر می گیرد. بیشتر نشانه های مدنی بازمانده از تمدنهای گذشتۀ ایرانی، از جمله بناهای تاریخی، پلها و سدها، زیر ساختهای شهری، نظامهای ارتباطی در سطح کشور، کتابخانه ها و آثار ادبی و علمی و جمع کثیری از نخبگان، آثار هنری در حوزه های مختلف( موسیقی، نقاشی، خط، مجسمه سازی، معماری، ... ) و ... ویران شده، به آتش کشیده شده و یا غارت شده و از بین رفت. تمامی آنچه امروز باقی مانده است نتیجه و ماحصل مقاومت فرهنگی ایرانیان است، نه دستاورد حاکمان کوچ نشین و قبیله گرا و غیر متمدن عرب و ترک و مغول مهاجم به ایران!!!

عده ای به غلط، این تصویر را رواج داده اند که فلان هنر و یا فلان اثر تاریخی مربوط به عصر حاکمیت مثلأ اعراب یا خاندان ترک و یا فلان امیر و یا شاه مغول است، در حالیکه این آثار گرانبها محصول فکر و اندیشه و هنر دست هنروران ایرانی است، نه آن حاکمانی که همۀ هنرشان در سر بریدن و از کله، مناره بر پاداشتن و ایجاد رعب و وحشت خلاصه می شده است، چه اگر غیر از این بود، این مهاجمان وحشی، پیش از ایران و بیش از ایران، اینگونه آثار هنری و تاریخی را در سرزمین های خود بر پا می داشتند!! همین امروز هم اگر نشانی از مدنیت تاریخی در مناطق ترک نشین و مغول نشین و عرب مشاهده می شود، بخوبی می توان ردپای صنعتگر و هنرمند شیرازی و کاشانی و اصفهانی و خراسانی و... را در آن دید!!

اینچنین است که امروز اگر به زحمت و بسختی می توان کتب و نوشته ها و آثار و ابنیه هنری و تاریخی تمدنهای بزرگ ایرانی را یافت، دقیقأ معلول ویرانی و جنایات و غارتگریهای گسترده در طی قرون متمادی است، نه نبود ِ چنین آثاری!! آثار بجا مانده از ادوار گوناگون در گوشه و کنار کشور و موزه های ایران و جهان، بخوبی مؤید این نظر است!


بر اساس گفته ها ی فوق، سخن گفتن از هنر اسلامی یا هنر و ترقی عصر اسلامی و ایلخانی و مغول و صفوی، بیشتر به یک لطیفه می ماند تا واقعیتی که ذره ای از حقیقت در آن نهفته باشد،آنچه گنبدها ی حیرت انگیز ( سلطانیه )... و مساجد میدان نقش جهان را بوجود آورده، اندیشه و هنر صنعتگر اصفهانی و کاشانی و قزوینی است، نه اندیشه و هنر نوادگان ولید و وقاص... و هلاکو و چنگیز و تیمور لنگ؟! یا ترکان سر بر و آدمخوار قزلباش صفوی.

همچنین سخن از عدم مدنیت و عظمت فرهنگی – سیاسی ایرانیان در پیش از هجوم اعراب نیز، با وجود آثار مربوط به آن دوره ها درشهرها و موزه های ایران و جهان و وجود هزاران کتیبه و سنگ نبشته و سکه و ظروف و آلات شکار و جنگ و ... اعتراف صدها مورخ و نویسنده و اندیشمند از شرق و غرب عالم و در دوره های مختلف تاریخی، ادعای مسخره ای است که تنها مغزهای معیوب خود باخته مزدور بیگانه و تخم و ترکهء عرب و ترک و مغول می توانند مدعی آن باشند.

و اما از دل حوزۀ فرهنگی ایران قدیم، در طی زمان، مناطقی از منظر سیاسی بر آمده اند که اکنون اگر مرزهای مستقیم و غیرمستقیم ایشان، با ایران امروزی، از میان برداشته شود، بی هیچ مشکلی قادرند در کنار دیگر هموطنان فرهنگی خود زندگی کنند. این مناطق عبارتند از افغانستان، تاجیکستان،آبخیزستان ( آبخازیا )، ازبکستان ( سمرقند و بخارا ) و... ترکمنستان و ارمنستان!

اگرچه در برخی مناطق، همچون ترکمنستان و ارمنستان و ... مردمانی با زبانها و ادیان دیگر زندگی می کنند، اما این حقیقتی است که پیوند های تاریخی و فرهنگی عمیقی بین این مردمان با فارس زبانان حوزۀ ایران و افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان وجود دارد و تاثیر این پیوندها را بخوبی در مناطقی از ایران که در حا ل حاضر، ترک و ارمنی و فارس زبان و سنی و شیعه و مسیحی و یهودی، در کنار هم زندگی می کنند، و در آذربایجان غربی و شرقی و استان تهران و اصفهان می توان مشاهده نمود.

زبان فارسی و آئین زرتشت و زندگی در فلات ایران، در طی هزاره ها توانسته است مجموعه ای از ویژگیهای فرهنگی مشترک و سنن و آداب و اعتقادات را در بین این مردم متفاوت بوجود آورد که از آن، یک حس مشترک، متولد شود. آن حس مشترک، حس تعلق داشتن به یک خانوادۀ فرهنگی و تاریخی، در حوزه ای است که در طی هزاره ها، ایران خوانده شده، اگرچه اکنون، بخشهائی از این گستره، بنامهای دیگر خوانده میشود. درست مانند برادرانی که نامهای کوچک گوناگون دارند، اما نام خانوادگی همۀ آنها یکی است! در حال حاضر، اعضای این خانواده، دچار چند دستگی هستند و هر کدام از بیماریهای مختلف رنج می برند. مشکلاتی که صد البته، استعمار، نقش تعیین کننده ای در بوجود آوردن و تداوم آنها داشته است. مشکلاتی که دقیقأ راه رهائی از آن، عنوان همین نوشتار است: « همگرائی! ». همگرائی در بین مردمانی که از هر منظر بنگریم، وحدت، بسود آنها و بضرر بیگانگان و استعمارگران است!



زمینه های عملی در جهت همگرائی!

امروزه، هنگامیکه صحبت از اتحادیه می کنیم، دقیقأ منظورمان روندی است که در طی آن ( که می تواند مدت زمان درازی را در بر گیرد ) با تکیه بر نقاط مشترک، جوامع متفاوت از منظر نوع حکومت و توان اقتصادی – سیاسی و نظامی، بدان سمت حرکت می کنند که موانع موجود بر سر همگرائی هر چه بیشتر، از میان برداشته شده و در نهایت به یک وحدت سازمانی با ساختارهای متشابه سیاسی – اقتصادی و فرهنگی منجر شود.
به همان میزان که در یک طرح اهریمنی و استعماری، تلاش می شود بر تمایزات، انگشت گذاشته شده، نقاط اختلاف برجسته شده و بذر کینه و دشمنی پاشیده شود ( تلاشهای تلویزیون بی بی سی به زبان فارسی )، در طرح تشکیل « اتحادیه» تلاش می شود تا نقاط مشترک برجسته شده، زمینه های همکاری و همگرائی در زندگی عملی ، گسترش یافته، مردمان را بدور از دسته بندیها و تفاوتهای اقلیمی، قومی و نژادی، زبانی و مذهبی ، بدان سمت سوق دهیم که خود را شهر وندان برابر حقوق و آزاد، بدون اسارت در مرزهای محدود و خود ساخته، حس کنند!


و اما آیا واقعأ زمینه های عینی در جهت حرکت بسوی اتحادیه کشورهای پارس زبان وجود دارد؟


از نگاه این قلم، این زمینه ها، کاملا آماده و فراهم است! شاید بیش از هر جای دیگر جهان!!

دلیل من برای چنین ادعایی، وجود فی نفسۀ چنین اتحادی، از منظر حداقل، ده هزار سال تاریخ مشترک، فرهنگ و آداب و سنن و آئین و رسوم مشترک، زبان مشترک و حس وابستگی در بین مردمان این منطقۀ بزرگ ( ایران فرهنگی ) است. امروز، شما، ردپای یگانگی را از لاهور و پیشاور تا آناتولی، بخوبی در همۀ زمینه ها می توانید ببینید! حوزۀ نفوذ فرهنگ ایرانی، با همۀ تفاوتهایش، آنچنان عمیق و گسترده است که بسختی می توان مشابه آنرا در دیگر نقاط جهان دید! « این » فرصتی گرانبها بدست می دهد که بر بستر آن می توان، زمینه های تشکیل اتحادیه کشورهای پارس زبان را فراهم و غیر فارس زبانهای حوزۀ پیرامونی متأثر از فرهنگ ایرانی را نیز، بعنوان عضو ناظر، بدان فراخواند.


نقطه آغاز روند تشکیل اتحادیه:

در رابطه با نقطۀ آغاز روند تشکیل اتحادیه کشورهای فارس زبان، پیش از هر چیز باید توجه داشت که منظور از تشکیل اتحادیه، حل شدن این کشورها در یکدیگر و از دست دادن استقلال در حوزه های اساسی شکل حکومت، نوع نظام قدرت، اصالت و یا هویت بومی و آئینی و مذهبی نیست! بنابر این، این کشورها می توانند ضمن حفظ و یا تغییر ساختار خود در حوزه های مختلف داخلی، برروی زمینه های همگرائی در حوزه های فرهنگی و اقتصادی و تبادلات اجتماعی کار کنند و به وحدت عمل برسند. بعنوان مثال؛ برداشتن تعرفه های گمرکی، طراحی نظام مالیاتی مشابه، نظام مشترک بانکی و پولی ( پول واحد )، سرمایه گذاریهای مشترک، تحقیقات مشترک علمی، برنامه ریزیهای مشترک فرهنگی، نظام آموزش مشترک تا سطح دانشگاه، سهولت رفت و آمد اتباع بدون نیاز به اخذ روادید، بازار نیروی کار مشترک و قوانین مشابه، همکاریهای امنیتی در حوزۀ تخلفات جنائی و جنحه ای و مبارزه با جرائمی همچون قاچاق انسان، مواد مخدر، فحشاء و...، نظام واحد جهانگردی، تشکیل شورای واحد سیاست خارجی اتحادیه، تشکیل مجلس مشترک اتحادیه ( بجهت تدوین قوانین در سطح اتحادیه)، برقراری پیمان مشترک دفاعی، و بسیاری زمینه های دیگر که سابق بر این در اتحادیه های مختلف در سطح جهان، تجربه شده و سودمندی آنهابه اثبات رسیده است!


موانع موجود!

موانع موجود بر سر راه تشکیل اتحادیه، در حوزه های مختلف سیاسی و اقتصادی مطرح هستند. بعنوان مثال می توان از دخالتهای بیگانگان در این حوزه جغرا- سیاسی و همچنین نوع نظامهای سیاسی موجود، که وجوه اختلاف زیاد با یکدیگر دارند، همچنین می توان از بحرانهای گسترده ای مانند مسئله مواد مخدر در افغانستان و حضور ناتو در این حوزه جغرافیائی نام برد، اما هیچکدام از این موانع نباید آنچنان جدی تلقی شوند که از پیشبرد یک راهبرد بس حیاتی برای آیندۀ کشورهای فارس زبان جلوگیری کنند، ضمن اینکه باید توجه داشت که خود این روند، یعنی پیشبرد امر وحدت در حوزه های مختلف، به حل نهائی معضلات بر شمرده شده، کمک شایانی خواهد کرد و قطعأ منافع دراز مدت مردم منطقه را در بر خواهد داشت!


زمستان هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

شنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۰۸

اعراب؟ اسرائیل؟ یا هیچکدام؟!

اعراب؟ اسرائیل؟ یا هیچکدام!!



فرهاد عرفانی - مزدک



سه دهه از زمانیکه منافع ملی ایران، تحت الشعاع شعارهای ضد اسرائیلی و ضد صهیونیستی قرار گرفته است، می گذرد. در اینمدت، ملت ایران، هزینهء گزافی، ازجهات مختلف، بابت اتخاذ این راهبرد تعریف نشده! پرداخته است. اساسأ در طی اینمدت طولانی، هیچکدام از مسئولین جمهوری اسلامی، بوضوح برای ملت ایران توضیح نداده اند که بر پایه کدام عوامل تعیین کننده اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و حتی سنتی و تاریخی؟!، ما باید در جبهۀ تقابل با اسرائیل قرار گیریم؟ و یا اینکه؛ آیا در جهان امروز، محور تعیین راهبرد برای سیاست خارجی یک کشور و رابطه با دیگر کشورها، دیدگاههای عقیدتی و نظری و فلسفی است، یا منافع ملی و استراتژیک سیاسی، اقتصادی و فرهنگی؟

گیریم که اسرائیل و رژیم حاکم بر آن، ظالم است و به مردم خود و همسایگان خود تعرض می کند. آیا تنها اسرائیل است که در جهان اینگونه عمل می کند؟ آیا تنها مردم فلسطین هستند که به آنها ظلم می شود؟… و اساسا چه کسی این رسالت را برای ما تعیین کرده که خود را قیم و مدافع یک ملت بخصوص! در جهان، بدانیم، در حالیکه خود آن ملت، دلش به حال خودش نمی سوزد!!! ودائم در حال چانه زنی و معامله با طرف مقابل است! و در عمل هم نشان داده، آنجا که قرار است، انتخاب، بین وحدت اسلامی یا وحدت عربی؟! باشد، کوچکترین تردیدی در انتخاب وحدت عربی به خود راه نمی دهد!! و با پسر عموهای اماراتی خود در اتحادیهء عرب، بر سر ارائهء بیانیه مشترک مبنی بر ادعای ارضی بر جزائر سه گانهء ایرانی تنب کوچک و تنب بزرگ و ابو موسی، به توافق کامل می رسد!

دشمنی غیر منطقی با اسرائیل، کار را به جائی رسانده است که در یک دنیای مالیخولیائی عجیب و غریب، عده ای احمق حتی میدان یافته اند که اساس هویت تاریخی و ملی ایرانیان را نیز زیر سوال ببرند، چرا که چند اندیشمند و محقق مستشرق که در تاریخ ایران تحقیق کرده اند، احتمالأ پدر و مادر یهودی داشته اند!!!!!
این خائنین بی شرف و وطن فروش، راست راست در خیابانهای تهران و تبریز و… قدم می زنند و کتاب و فیلم منتشر و پخش می کنند و جلسه علنی در دانشگاهها برگزاری می کنند و نتیجه توهمات ایشان در شبکه های تلویزیونی جمهوری اسلامی به نمایش درمی آید، در حالیکه به دشمنی آشکار با ملت ایران، هویت آن، تاریخ آن، فرهنگ آن و همه عظمت جهان اندیشه آن، مشغولند. این جماعت، ( پور پیرار و پیروان وی، پان ترکها و پان عربها و… ) اینهمه فضاحت را در شرائطی مرتکب می شوند که یک دانشجو و یک فعال سیاسی و یا یک نویسنده میهن دوست، از کوچکترین امکانی برای ابراز عقیده برخوردار نیست و همه راههای تنفس وی بسته است.

ممکن است از خود بپرسید، چگونه چنین چیزی ممکن است؟! اما ممکن است، چرا که: دشمنان ایران و ایرانی و منافع ملی ایران در داخل کشور، محور و اساس حرکت و دشمنی تاریخی خود را، همان راهبرد تعریف نشده حاکمیت، یعنی دشمنی با اسرائیل قرار داده اند! و این دشمنی، سپری شده است، تا دشمنان تاریخی ملت ایران، خود را در پشت آن پنهان کرده، و به راحتی، همچون موریانه به جویدن ریشهء این درخت کهنسال مشغول شوند!

سخن ما با حاکمیت، بسیار ساده است:

اعراب و اسرائیل را به حال خود بگذارید! بگذارید آنقدر به سر و کلهء هم بزنند تا خسته شوند! به ملت ایران چه ربطی دارد که فلان عرب در دو هزار کیلومتر آنطرفتر با یک صهیونیست متعصب مثل خودش ( که اتفاقأ پسرعموهای نژادی و تاریخی هم هستند ) چه رابطه ای دارد و چه می کند و چه می خواهد؟ آیا غیر از اینستکه اعراب در طی هزار و چهار صد سال گذشته، تا توانسته اند و از هر طریق با ملت ایران دشمنی ورزیده اند و به جان و مال و خاک مردم تجاوز کرده اند؟

مردم اسرائیل که جای خود دارد، حتی رژیم صهیونیستی نیز در طی شصت سال که از تاسیس آن می گذرد، حتی یک مورد اقدام علیه ملت ایران، در کارنامه اش ثبت نشده است! این دشمنی بی جهت و غیر عقلانی، چه پایه و اساس نظری و تئوریکی دارد؟ اینرا باید صادقانه و آشکارا، مسئولین جمهوری اسلامی برای مردم توضیح دهند!:
ما چرا باید تاوان دشمنی و اختلاف دیگران را بدهیم؟ برای ما در این دعوا، چه منافعی از منظر منافع ملی و راهبردی، متصور است؟

ما فکر می کنیم راه سومی هم در مبحث رابطه منافع ملی ایران با مجادله اعراب و اسرائیل وجود دارد و آن « بی طرفی » است !
جمهوری اسلامی موظف است با توجه به منافع ملی ایران عمل کند و این منافع، آشکارا نشاندهندهء این جهت است که: ایران باید در موضع بی طرفی قرار گیرد و مصالح تاریخی ملت ایران را، تحت الشعاع آرزوها و آمال غیر عینی و بی ربط به زندگی واقعی مردم، قرار ندهد.

و اما عواقب تغییر سیاست خارجی ایران، بر اساس بی طرفی، چه خواهد بود؟

اگر بطور خلاصه بخواهیم به این دستاوردها اشاره کنیم، می توانیم بگوئیم که:

الف: اسرائیل و آمریکا از رویارویی با ایران، بر سر مسئله هسته ای، دست بر خواهند داشت!

ب: محاصرۀ سیاسی و مهمتر از آن، اقتصادی ایران، پایان خواهد یافت و ایران در حوزه های مختلف، قادر خواهد بود گامهای بلند بسوی پیشرفت و غلبه بر مشکلات بردارد.

پ: خطر تجزیه طلبان و قومگرایان ( که اینک با حمایت غرب و اسرائیل، به موضوعی نگران کننده تبدیل شده اند )، تا حد زیادی از بین خواهد رفت.

ت: ایران قادر خواهد بود، بدون دخالت بیگانگان، بر مشکلات داخلی غلبه کرده، به حد یک رابطه متعارف با جهان خارج دست یابد.

ث: ایران قادر خواهد بود از موضع قدرت با همسایگان زیاده طلب و متجاوز خود روبرو شود.

ج : موضع ایران بر سر مناقشه حقوقی سهم از دریای مازندران تقویت خواهد شد .

در کنار آنچه شمرده شد، می توان به دهها مورد کوچکتر نیز اشاره کرد، اما هر کدام از موارد فوق، به تنهائی دستاورد بزرگی برای ملت ایران و نسلهای آینده خواهد بود. از منظر نگاه ِ راهبردی، بی اعتنائی حاکمیت به موارد فوق، ضمن اینکه ایران را به جهت تامین، حفظ و گسترش منافع ملی، دچار خسران بزرگی خواهد کرد، همچنین قادر خواهد بود آینده ایران را، از همه جهت با خطرات جدی روبرو کند.

نکته ظریفی که در مبحث فوق وجود دارد اینستکه حاکمیت بتواند درک کند که ایران از منظر تاریخی و هویتی، به جبهه ای که اکنون در آن قرار گرفته ( جبهه اعراب و متحدین ترک آن ) تعلق ندارد. هرگونه پافشاری بر اینهمانی منافع ایران با منافع و مصالح اعراب و ترکها! به معنی دور شدن از منافع ملی ایران است!


شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی

شنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۸

... و باز هم هشدار!



... و بازهم هشدار!


فرهاد عرفانیمزدک




سیاست مبارزهء نرم و تدریجی با زبان پارسی ( بعنوان بن مایهء فرهنگ ملتهای منطقه ) سیاست کثیف و پلید استعماری است که از طریق افراد مزدور و یا ناآگاه، به پیش برده می شود!...
این رسالتی بزرگ برای تک تک فارس زبانان است که با احساس مسئولیت و هوشیاری، توطئه های استعمار را با پاسداشت میراث گرانقدر خود، که در زبان پارسی متجلی است، خنثی کنند.


در حال حاضر،
زبان انگلیسی، مهمترین ابزار استعمار در فروپاشی زبانی و فرهنگی فارس زبانان است!!! با تحریم واژگان انگلیسی، این ابزار خانمانسوز را، از دست استعمار خارج کنیم!



هم میهنان!


هنگامی که به فارسی سخن می گوئید و یا می نویسید، تا می توانید از بکارگیری واژگان انگلیسی و یا لاتین خودداری کنید! بکارگیری اینگونه واژگان و خط و اعداد و علائم و نشانه های آن، نشانهء سواد و شخصیت نیست، بلکه نشانگر بیسوادی و خودباختگی و بلاهت و فرومایگی و نداشتن عزت نفس است!


دانستن زبانهای گوناگون، البته که بسیار نیکو و لازم است، اما درآمیختن مرزهای زبانی، نه تنها پسندیده نیست، که هموار کنندهء سقوط فرهنگی است!
آنچه به شما هویت می دهد، قدرت درست اندیشیدن و درست بیان کردن و درست عمل کردن است، نه تقلید فکری که دیگران داشته اند و آنچه دیگران گفته اند و یا دیگران عمل کرده اند!...


همه می دانند که عالی ترین شکل برای بیان انسان، احساسات، افکار، تصورات و رویاها و پیچیدگی های او، زبان و قالب شعر و نثر ادبی است و کیست نداند که زبان فارسی، سرآمد همهء زبانها در بیان پیچیده ترین گونه های احساس و اندیشه و فکر بوده و هست!
زبان فارسی با انبانی از صدها هزار واژهء موجود و قدرت خلق صدها هزار واژه و عبارت و اصطلاح نو، قادر است به تمامی نیازهای امروزین در عرصهء تفکر و دانش، پاسخ گوید!...


کم کاری و عدم احساس مسئولیت خویش را به گردن زبان سترگ پارسی نیاندازیم و از میراث گرانقدر خود پاسداری کنیم. تنها در اینصورت است که دیگران نیز، ما را چنانکه هستیم، خواهند دید!


مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت خیامی

دوشنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۸

هشدار!!!



هشدار!!!


(( تهاجم خاموش استعمار ))


اگر شما شناسنامه ای نداشته باشید، لاجرم برای شما شناسنامه ای صادر خواهد شد. لیک اگر سندی در اختیار داشته باشید که هویت شما را مشخص و پیشینه تان را روشن نماید، در آنصورت هر گونه تلاشی در جهت الصاق هویتی غیر واقعی، بیهوده و آب در هاون کوبیدن خواهد بود.

در رابطه با ملت ایران، این شناسنامه، همان فرهنگ آن است که میراث مادی و معنوی ِ باقیمانده و در حال حاضر موجود، بخش اساسی و ستون فقرات آن می باشد.


چندی پیش با خواندن خبر نابودی بخش اعظم کتیبه ای که در بوشهر پیدا شده بود و سندی بر مالکیت تاریخی خلیج فارس محسوب می شد، و، همچنین نابودی سنگ نبشته های پایه ستونهای کاخ آپادانا، به این فکر افتادم که بین این حوادث با ساختن سد سیوند و غارت میراث فرهنگی و خارج کردن آن از کشور و قلب چهره های تاریخی در مجموعه های تلویزیونی، و تحریف آزادانه؟! و ابلهانه و وقیحانه تاریخ ایران توسط مردک بیسواد و مزدور وطن فروشی بنام پور پیرار (( ناصر بناکننده ))، و پادو های استعمار ( پان ترک و پان عرب ) و ساختن فیلم سیصد ( 300 ) در هالیوود و سخنان چند سال قبل ریچارد آرمیتاژ ( معاون اسبق وزارت امور خارجه آمریکا ) بر علیه ایرانیان و خشایار شاه و دفاع جانانه آنجناب از ترک زبانهای ساکن ایران؟! و تقاضای تبدیل ایران به بیست و یک کشور مستقل؟!!!!! و نوشته شدن مقاله در اشپیگل بر علیه کورش کبیر!!!، بواقع چه رابطه ای می تواند باشد؟


براستی چه اتفاقی رخ داده است که بیکباره و بگونه ای هماهنگ، باصطلاح روشنفکر تبریزی سابقأ چپ و در حال حاضر نژادپرست ِ پان ترک، با ریچارد آرمیتاژ و آقای ضرغامی ( رئیس سیمای جمهوری اسلامی )، هم موضع می شوند و هر سه، تیشه برداشته و به ریشهء ملت ایران می زنند؟! ( 1 )
آیا این رخداد، براستی اتفاقی است؟
آیا مردم ایران، روشنفکران، نویسندگان و اندیشمندان، میهن دوستان و فعالین سیاسی ملی - میهنی و همۀ کسانیکه هنوز هویت ایرانی خود را کتمان نکرده اند، نباید با خود بیاندیشند که چه سیاست و چه دستهائی در کار است که توانسته است بین دستگاه سیاست خارجۀ انگلیس و آمریکا، با برنامه ریزان صدا و سیمای جمهوری اسلامی، و قومگرایان و پان ترکها و پان عربهای وطن فروش، هماهنگی و هماوائی ایجاد کند؟!


آیا غیر از اینستکه سیمای جمهوری اسلامی در تبریز و تهران، اکنون به اشغال پان ترکها در آمده و نعل به نعل سیاستهای استعمار انگلیس را در جهت فروپاشی فرهنگی ملت ایران به اجرا در می آورد؟



مسئولین فعلی کشور باید به این سوال پاسخ دهند که این افراد چه کسانی هستند که از یکسو به انتشار آزادانه آثار و نوشته ها و کتب ضد ایرانی مشغولند و در دانشگاههای کشور و در روز روشن و در زیر سایهء مأمورین وزارت اطلاعات به سخن پراکنی علیه ملت ایران و تاریخ و هویت او می پردازند و از دیگر سو عواملشان در گوشه و کنار کشور به تخریب و نابودی فیزیکی آثار و اسناد و ابنیهء تاریخی پیش از اسلام اقدام می کنند؟
آیا مخالفت ظاهری! و یا حتی واقعی با صهیونیسم، می تواند مجوزی برای تهاجم به اساس هویت ملی ملت ایران و تاریخ و فرهنگ و هنر و اندیشهء درخشان او باشد؟
چه کسی این مجوز را برای شما صادر کرده است که بر اساس حقانیت ظاهری تفکر خود!!، تیشه برداشته و به ریشه یک ملت کهنسال بزنید که هزاران سال پیش از پیدایش عقاید شما، دارای عقیده، فرهنگ، تمدن و هویت مستقل و غیر وارداتی! بوده است؟



نگارنده با وجدانی آزاد و در کمال صداقت و صراحت به تمامی ملت ایران و تک تک ایرانیان در ایران و در همۀ جهان هشدار می دهد؛ ایران، هرگز در تاریخ خود، مانند امروز در خطر نبوده است! دشمنان تاریخی این ملت ( بخصوص استعمار حقیر انگلیس ) اینبار، اس و اساس و بنیان تاریخی و هویتی ما را نشانه رفته اند. تهاجم همه جانبه، از آسیب رساندن به آثار و ابنیه تاریخی و مخدوش کردن و نابود کردن و به سرقت بردن آنها گرفته، تا تحریف تاریخ و شخصیت دزدی و تهاجم نرم افزاری به زبان فارسی و ساختن فیلم و موسیقی و ... امثالهم، هماهنگ با ایجاد نفرت ملی و قومی و مذهبی، آن سیاست کثیفی است که بصورتی پیگیر در طی بخصوص دهسال گذشته، ادامه یافته و متأسفانه بخش اعظم روشنفکران و نویسندگان ایرانی را نیز به دام انداخته است.


بیدار شوید!
دشمنان ایران، کودکان و نوجوانان و نسل آینده را نشانه رفته اند. آموزش و پرورش ایران، اکنون مورد تهاجم خاموش و نرم نوکران استعمار است!

کتابهای درسی از آثار و نوشته های ملی و میهنی و تاریخی، تهی گشته است!! تحریف و قلب تاریخ، جای حقیقت را گرفته است. آموزش و پرورش، تهی از احساسات و علایق ملی گشته است. به احساسات محلی و منطقه ای و قومی، آگاهانه!، دامن زده می شود تا نسلهای آینده ایرانی را در برابر هم قرار دهد!...


رادیو - تلویزیونهای محلی با گویشهای منطقه ای تقویت شده و همراه با مطبوعات محلی، در حال تضعیف بیش از پیش وحدت ملی، احساسات ملی و ایران دوستی، و همچنین آن ریسمان محکمی ( زبان فارسی ) است که برای هزاره ها، ملت ایران را در برابر تهاجمات گوناگون حفظ کرده است.


تهاجم خاموش دشمن را جدی بگیرید و با تمام توان، در هر عرصه ای که می توانید به میدان آمده، نوکران آشکار و پنهان استعمار و سیاستهای آنها را افشاء کنید!!!


(( 1 )) :
منظور؛ هسته هائی تشکیلاتی است که عمدتأ در آذربایجان و تهران و در محافل روشنفکری و مطبوعاتی و ادارات دولتی ( بخصوص صدا و سیما و آموزش و پرورش )، تحت عنوان هویت طلب!؟، به فعالیت نرم افزاری! گسترده مشغولند.
مرداد 1378



پنجشنبه ۲۲ مهٔ ۲۰۰۸

منافع ملی یا مصالح عقیدتی؟

منافع ملی یا مصالح عقیدتی؟

فرهاد عرفانی - مزدک


همانگونه که در مقالات پیشین، بخصوص در مقالهء « منافع ملی یعنی چه؟ » توضیح داده ام، اساس تنظیم رابطهء کشورها و تنظیم سیاست خارجی هر کشور، منافع ملی کشور و ملت مفروض است. بدون اینکه بخواهم وارد جزئیات شوم، باید بگویم، در مواردی، چه در رابطه با ایران و چه کشورهای دیگر ( همچون بلوک شرق در طی دوران جنگ سرد ) این اصل، بطور موقت نقض شده است، اما دیر یا زود، این کشورها به محور اصلی ( تنظیم رابطه بر اساس منافع ملی ) باز گشته اند یا باز خواهند گشت!!


،

اکنون نزدیک به سه دهه است که سیاست خارجی ایران، دچار یک تناقض بزرگ است. این تناقض، گاهی آنچنان در جهات مختلف عمل کرده است، که ایران را تا مرز درگیریهای بزرگ پیش برده، و گاهی نیز، بسختی منافع ملی و حتی تمامیت ارضی کشور را مورد تهدید قرار داده است. این تناقض، شکل دهی نوعی از سیاست خارجی بر مبنای مصالح عقیدتی، از یکسو و از سوی دیگر، نگاه به رابطهء با کشور های دیگر بر اساس ظاهرأ منافع ملی است.

به معنای دیگر، حاکمیت، از یکطرف ظاهرأ کوشیده است که بعنوان نماینده ملت ایران؟! حافظ منافع ملی و سرزمینی ملت ایران در کشمکش های بین المللی باشد، و از سوی دیگر، بر اساس مصالح عقیدتی ( که مشروعیت خویش را بر مبنای آن قرار داده است )، همان منافع ملی و استراتژیک را زیر سوال برده و ناقض آن بوده است. مثالها در این مورد فراوانند که در ادامهء بحث به آنها خواهیم پرداخت، اما آنچه اهمیت دارد که در اینجا ذکر شود، تفهیم این اصل مسلم سیاسی به سردمداران کنونی حکومت است که : « نقض منافع ملی، به معنی نقض حاکمیت ملی نیز هست!!! ».
بر این اساس است که می بینیم همهء رژیمهای سیاسی صد درصد ضد ایرانی در تاریخ ایران، حتی بر خلاف میل خود، تلاش کرده اند تا حافظ منافع ملی ایران باشند! چرا که خوب دانسته اند که اگر بخواهند به حاکمیت و سیطرهء خود بر این کشور ادامه دهند، چاره ای ندارند جز اینکه از فرق سر تا نوک پا، ایرانی و ملی باشند!!!

آنها خوب فهمیده اند که نمی توانند به غلط یا درست، خود را نمایندهء یک ملت و یک سرزمین و حافظ منافع آن در سطح بین المللی معرفی کنند و بر این اساس به حاکمیت خود، مشروعیت دهند و در همانحال با دشمنان تاریخی این ملت، آبگوشت بخورند و در کاسهء مشترک نان تریت کنند! ( 1 )
درست بر همین اساس است که ترکهای خونخوار و جنایتکار صفوی را با وجود مشترکات همه جانبه با پسرخاله هایشان در آنسوی مرز، در ستیز با عثمانی می یابیم! جنگهای طولانی مدت صفویان با عثمانی، با وجود مشترکات قومی، زبانی، مذهبی و... را تنها و تنها یک چیز توجیه می کند و آن، قرار گرفتن قزلباش ها بر مصدر حاکمیت ملی است، که خودبخود، وظیفهء دفاع از منافع ملی ِ ملت ایران را بر دوش ایشان قرار می داده است.
این موضوع، بارها و بارها در تاریخ سرزمین ما تکرار شده است؛ محمود افغان، پس از تاجگذاری، به اولین اصلی که متعهد می شود، دفاع از منافع سرزمینی ملت ایران است!! آغا محمد خان قاجار، که زمانی بزرگترین رسالت خویش را نابودی ایران و ایرانی و برداشتن تخم ایشان از زمین دانسته بود، وقتی به حاکمیت می رسد؛ به بزرگترین مدافع منافع ملی همین کشور تبدیل می شود!!!... به این موارد در تاریخ چند هزار ساله ایران، بسیار بر می خوریم.
اصل دفاع از منافع ملی و سرزمینی، آنقدر بدیهی است که حتی مقاوله نامه های بین المللی نیز بر آن تاکید فراوان دارند. بعنوان مثال، از منظر حقوق بین الملل، اشغالگران هر کشور، در طی زمان اشغال، موظف به رعایت منافع ملی و سرزمینی کشور اشغال شده هستند! و نمایندهء ملی!!! آن به حساب می آیند. بر همین اساس است که می بینیم تا پیش از شکل گیری حاکمیت ملی در عراق و افغانستان، برای سفر به این دو کشور، باید به جهت اخذ روادید، به نمایندگی ها ی آمریکا، مراجعه می شد!

... و اما اکنون، درست یا غلط، زشت یا زیبا، مشروع یا نامشروع، وظیفهء دفاع از منافع ملی و سرزمینی ملت ایران، دراختیار کسانی قرار گرفته است که بنام جمهوری اسلامی ایران، حکومت کرده و در مجامع بین المللی، این کشور را نمایندگی می کنند. این مجموعهء افراد، با هر عقیده و مرام و از هر قوم و قبیله و تباری که هستند، وظیفه دارند تا زمانیکه قدرت را در اختیار دارند، پاسدار منافع ملی و سرزمینی ایرانیان باشند! این افراد باید بدانند که وابستگیهای عقیدتی و یا قومی و زبانی ایشان، بهیچوجه نمی تواند توجیه گر اولویت رفتار و عملکردی باشد که ناقض منافع ملی باشد!

چیزی بنام « جهان اسلام » وجود خارجی ندارد! این را خود حاکمیت بهتر از هر کسی می داند!! بر این اساس، تمامی عملکردی که بر اساس دفاع از منافع موهوم عقیدتی و در خارج از مرزهای سرزمینی، صورت می پذیرد، عملأ ناقض منافع ملی ایرانیان است و مشروعیت حاکمیت کنونی را از هر جهت زیر سوال می برد!

آقایان! خوب می دانند که ملتها، تنها زمانی بازیگر سیاسی به حساب می آیند که توانسته باشند بر سرنوشتشان حاکم شوند! از آنجا که در تمامی کشورهای به اصطلاح اسلامی، حاکمیت و قدرت در اختیار کسانی است که متحد استراتژیک استعمار هستند، بر این اساس؛ هر گونه نزدیکی به این کشورها، تحت هر عنوان، از جمله مشترکات عقیدتی ، ناقض منافع ملی ایرانیان است!


سکوت در برابر عربها و ترکهائی که بگونه ای مداوم و شرم آور، بر بخشهائی از سرزمینمان، ادعای ارضی داشته و به تحریک ملت ایران بر علیه یکدیگر مشغولند و دشمنان تاریخی این مردم به حساب می آیند، تحت عناوین مشترکات عقیدتی و مذهبی، قومی و قبیله ای، و هم مرز بودن و منافع اقتصادی مشترک داشتن، خیانت آشکار به ملت ایران است و شدیدأ ناقض منافع ملی و تاریخی و استراتژیک ایران!


جمهوری اسلامی، موظف به تصحیح سیاست خارجی خود، بر اساس منافع ملی مردم ایران و بدور از ملاحظات عقیدتی و اقتصادی است! در غیر اینصورت، مسئولیت مستقیم هر گونه حادثهء ناگواری، از جمله جنگهای ویرانگر آینده و تجزیهء سرزمینی، بر عهده کسانی است که امروز حاکمیت را در اختیار دارند!

ترکهای منطقه آران، ترکیه و همچنین کشورهای عربی نیز باید بدانند که ملت ایران، تحت هیچ شرایطی، ذره ای از حق حاکمیت سرزمینی و منافع ملی خود کوتاه نخواهد آمد، حتی به قیمت نابودی همهء منطقه!!!


اردیبهشت هزارو سیصد و هشتاد و هفت

www.maghalatemazdak.blogspot.com
1 - تریت ( معرب آن: ترید )

سه‌شنبه ۶ مهٔ ۲۰۰۸

تمرکز گرائی یعنی چه؟

تمرکز گرائی یعنی چه؟



فرهاد عرفانی مزدک




ایجاد هماهنگی در هر ساختاری، نیاز به مدیریت و برنامه ریزی واحد دارد! هر ساختاری، متشکل از اندام واره هائی است که توسط شبکه ای از ارتباطات، با وظائف مشخص، مدیریت، هدایت و فعال می شود. جامعه نیز، همانند هر ساختار دیگر، چنانچه از مدیریت، هدایت و کنترل منطبق بر برنامهء مشخص پیروی نکند، دچار تشتت و زوال و انحطاط شده و در نهایت، از هم می پاشد.
جدا از مشخصه ارزشی هر نظام، که مثبت است یا منفی، و یا وجوه مثبت و منفی مختلفی در بر دارد، چنانچه مجموعهء ساختار اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آن، از نظم و هماهنگی منطبق بر مدیریت و برنامهء واحد پیروی نکند، اساسأ موضوعیت خویش را به عنوان یک جامعه، از دست خواهد داد.


،
آنچه آمد، پیش در امدی بود در وارد شدن به مباحث تمرکز گرائی، عدم تمرکز و همچنین بحث تمرکز گریزی و گرایشهای گریز از مرکز! در نظامهای مدرن؛ « دولت، ملت، کشور ».


از منظر تاریخی، دولت هخامنشی، و شخص کورش را، باید بنیان گذار اولین نمونهء نظام هماهنگ اداری، سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، در شکل نوین دانست. وی برای اولین بار، با ایجاد تقسیمات کشوری ِ مشخص و صاحب هویت عمومی، و نه محلی ( یعنی استان ) یا « ساتراپ »، و ایجاد ارتباط برنامه ریزی شده در بین این مناطق، و مدیریت این واحدها بر اساس قوانین واحد حقوقی، توانست به یک جامعه و یک ساختار، با زیر مجموعه های متنوع، شکل امروزی هدایت جوامع را اعطاء کند!


بر اساس نظم بوجود آمده در ساختار جامعهء هخامنشی، مردمانی که در حوزهء امپراطوری ایران می زیستند، بدون توجه به نوع دین و آئین و نژاد و قومیت و زبان آنها، موظف می شدند از قوانین جامع و عمومی ، که برای همهء آدمها ( شهر وندان ) وضع شده بود، پیروی کنند. طبیعتأ ایجاد هماهنگی و نظم و اجرای قوانین عمومی، در گستره ای بوسعت یک کشور، نیاز به انسجام در مدیریت، و برنامه ریزی واحد داشت. با ساختاری که هر اندامواره یک ساز بزند و از قوانین و برنامهء خود پیروی کند، نمی شد آن ساختار را هویت جمعی داده و بعنوان یک جامعه و یک کشور بر کشید.
بعنوان مثال، در ساختار اقتصادی ِ نظام متمرکز هخامنشی، در پایان روز، حقوق کارگران باید پرداخت می شد! دیگر تفاوتی نمی کرد که این کارگردر شمال زندگی می کند یا جنوب، سفید است یا سیاه و پارسی سخن می گوید یا ایلامی!! بر این اساس، قانونی که در مدیریت مرکزی وضع شده بود، در همهء کشور لازم الاجرا بود و مبنای پی ریزی چنین قانونی، حقوق انسانی بود، نه حقوق قومی و نژادی و مذهبی و...!


کوروش ،با پی ریزی نظام واحد اداری و حقوقی، و ایجاد مدیریت واحد، توانست بر بسیاری ار مشکلات گذشتهء جامعهء ایران فائق آید. مشکلاتی همچون کشمکش ها و درگیریهای قومی و قبیله ای، که بر مبنای برتری طلبی و یا تمایزهای دینی و نژادی و... صورت می پذیرفت، و یا ظلم و اجحافی که بر طبقات فرودست، و یا اقشاری همچون کودکان و زنان، اعمال می شد و یا ویرانی هائی که نتیجهء عدم انسجام ملی بود و هر چند گاه یکبار، بیگانگان را، به طمع غارت، بسوی ایران گسیل می داشت... و اینچنین بود که از دل ایجاد نظام متمرکز مدیریت کشوری، و بر مبنای حقوق بشر، آنچنان جامعه ای بوجود آمد که برای بیش از یک قرن، نمونه ای عالی از هدایت یک ساختار انسانی، در زمان خود، محسوب می شد!


نظام متمرکز یعنی چه؟


نظام متمرکز به آنچنان نظامی گفته می شود که بر مبنای مدیریت مرکزی واحد و برنامه ریزی کلان سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، پی ریزی می شود. در چنین نظامی، هر آنچه به حیات عمومی مردم و در چهار چوب یک جغرافیای سیاسی مشخص، مربوط می شود. از یک مرکز هدایت مشخص و بر اساس یک برنامهء همه جانبه و فراگیر، مدیریت می شود. این مدیریت کلان، پیش از هر چیز، موظف به تنظیم رابطهء شهروندان از منظر حقوقی، در داخل از یکسو، و از سوی دیگر، تنظیم این رابطه، بر اساس منافع ملی، با دیگر کشورها و حوزه های جغرافیای سیاسی غیر ملی است.


مدیریت در نظام متمرکز، موظف است تا در داخل کشور، فارغ از شکل بندیهای قومی و نژادی، مذهبی و آئینی، زبانی و گویشی و هر نوع گوناگونی موزائیکی، بر مبنای حقوق شهروندی، که مفروض بر حقوق انسانی است، برنامه های واحدی را در جهت توسعهء مدنی و حقوقی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی، طراحی و اجرا کند.


در نظام متمرکز، برنامه ریزی در حوزهء آموزش، تربیت، و فرهنگ عمومی و مشترک، بهداشت همگانی، تنظیم بودجه و مسائل پیرامونی، ایجاد کار و اشتغال و تنظیم قوانین مربوط به روابط عوامل تولید و سرمایه، امنیت عمومی و دفاعی کشور، تدوین حقوق مدنی و سیاسی افراد و گروههای اجتماعی و تنظیم ساختار هدایت سیاسی جامعه، توسعهء هماهنگ اقتصادی ( در کشاورزی و صنعت ) و همچنین ایجاد چشم انداز واحد رشد برای کل کشور، به مدیریت دولتی، در مرکز یک کشور و حکومت مربوط می شود، و از طرف دیگر، مدیریت اجرائی تصمیمات کلان، تنظیم شکل اجرا با توجه به موقعیت محلی و استانی، تنظیم رابطهء نیازها با امکانات و تضمین اجرائی شدن طرحها و همچنین تنظیم رابطه متعادل با دیگر مناطق از جهت توسعه، بعهدهء مدیریت محلی و بومی می باشد.


از این منظر، اگر بخواهیم نظام متمرکز را در یک جمله خلاصه کنیم، می توانیم بگوئیم که نظام متمرکز، نظامی است که در آن، مدیریت، متمرکز و واحد است، و چگونگی تقسیم امکانات تخصیص یافته و اجرا، غیر متمرکز و بومی!
در چنین نظامی، تصمیمات مربوط به شکل حکومت و تنظیم قوانین عمومی، نوع اقتصاد، نوع روابط خارجی، نوع سیستم آموزش همگانی و همچنین مدیریت امنیتی داخلی و خارجی، بعهدهء قدرت مرکزی است و هزینه کردن بودجه، تقسیم امکانات و شکل بکارگیری آن، مدیریت شهری و همچنین پاسخ به مطالبات حقوق مدنی، بعهدهء مدیریت محلی و بومی است.


در نظام متمرکز، قدرت سیاسی، بنابر خواست عمومی شکل گرفته و از نظر زمانی، محدود به زمان و دوره ای خاص است ( مانند طول عمر دوره ریاست جمهوری و یا نخست وزیری و دولتها ) و رژیمها موظف به حرکت در چهار چوب قانون اساسی و قوانین عمومی هستند. در این نظام، تصمیمات اصلی مربوط به سرنوشت کشور و تعیین خطوط اصلی آن، در مرکز و توسط حکومت و ارگانهای مربوط به آن گرفته می شود و مدیریتهای محلی، فقط در حدود اجرائی، و تنظیم رابطهء قوانین عمومی با قوانین محلی، دارای قدرت هستند.

در حال حاضر، در اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان، همچون آمریکا، روسیه، چین، انگلستان، فرانسه، سوئد و انواع و اقسام دمکراسی های لیبرال؟! این نوع رژیم سیاسی، برقرار است، صد البته با اسامی مختلف مانند دمکراسی حزبی و فدرال در آمریکا یا دیکتاتوری پرولتاریا در چین!!! و یا دولت رفاه در سوئد!.

تمرکز قدرت در این نظامها ( بر خلاف ظاهر غیرمتمرکز و گاهی مثلأ فدرال با حکومتهای ایالتی! ) به حدی است که سیستم، حتی قدرت مرکزی را به تبعیت وا می دارد، و این قدرت مرکزی، خارج از چهارچوبهای تدوین شده، قادر به اعمال هیچ حکومتی نیست!!!


لازم به ذکر است که نظام متمرکز حکومتی ( در شکل امروزی! ) زائیدهء شکل گیری صورتبندی سرمایه داری است و با پیشرفت هر چه بیشتر آن، از پیچیدگی و قدرت بیشتری برخوردار شده و می شود.


آیا نظام متمرکز ارتجاعی و نامطلوب است؟
بهیچوجه! همانطور که ذکر آن رفت، نظام متمرکز، منطبق بر پیشرفت مدنیت و توسعهء اقتصاد و اجتماع است. این نظام، در شکل آن، کاملأ مترقی و مطابق با توسعهء همه جانبه انسانی است. اگر مشکلی بوجود آید، از آنجا ناشی می شود که در نظام متمرکز، ساختار، متناسب با نظم پیش بینی شده، عمل ننماید! به تعبیر دیگر، با رعایت نظام متمرکز نیست که مشکل پیش می آید، بلکه با نقض آن و زیر پا گذاشتن آن است که ساختار، دچار مشکل شده، و با شورش و عصیان و انقلاب، یا از هم گسیختگی، مواجه می شود.

بعنوان مثال، در یک نظام متمرکز، تخصیص بودجه باید بر مبنای نیازهای راهبردی و در جهت رشد و توسعه یکسان، صورت پذیرد و نظام بر اساس مکانیزم های کنترل ِ از قبل پیش بینی شده، چگونگی مدیریت، هزینه، اجرا و بازدهی را، بصورت یک چرخه، به منبع اولیهء مدیریت، بازگرداند. حال اگر در مدیریت برنامه ریزی، و یا اجرا و مراحل بازدهی، اشکالی وجود داشته باشد، و بخشی از ساختار، در حوزهء وظائف تعریف شده عمل ننماید، طبیعتا، همان یک رکن بیمار، مجموعه ارکان را دچار مشکل می کند، ساختار دچار نارسائی شده، در جائی تضعیف و در جای دیگر، متورم می شود.

مهمترین بحث در مبحث حاکمیت متمرکز، توانائی و قدرت مدیریت است. هر چه مدیریت، از برنامه ریزی مدون تر و منطبق بر ضوابط و با انضباط بیشتری عمل نماید و اهرمهای کنترل قویتر باشند، حاصل کار دقیق تر و اجرائی تر و با بازده بیشتر خواهد بود.
گروهی تصور می کنند که انضباط و ضوابط، همان اجبار و زور و خشونت است!!! در حالیکه درست بعکس، منظور نظر است! یعنی در یک نظام متمرکز، جامعه از سطح مهد کودک و کودکستان، وظیفه و مسئولیت را نهادینه می کند! و بر این اساس، فردی که به سطح مسئولیت اجتماعی، یعنی سن قانونی می رسد، می داند، فراگرفته و در او نهادینه شده است که خدمت، تعهد، مسئولیت و اجرای وظیفه و رعایت قانون، جزئی تفکیک ناپذیر از زندگی مدنی است! بر این اساس، نیاز به پلیس و حراست و جاسوس و چماق، برای اجرای قوانین و به حرکت در آوردن ساختار جامعه، وجود ندارد و هر مهره ای، در هر کجا که چیده می شود، به وظیفه خود عمل می کند! بمعنی دیگر، افراد و شهر وندان، در چنین نظامی، درهمان حدی از امکانات استفاده می برند که به مسئولیتهای اجتماعی خود عمل می کنند! در چنین صورتی است که عدالت اجتماعی نیز، بعنوان یک عامل سنجش سطح توسعه یافتگی مطرح می شود.


آیا جامعه ء توسعه یافته با نظام متمرکز،عادلانه نیز هست؟


لزومأ خیر! تمرکز و توسعه، شکل هدایت ساختار است، و عدالت، مربوط به بهره مندی جامعه از نتیجهء اجرائی آن نظام ِ متمرکز و ساختار توسعه یافته!
بنابر این، هر نظام متمرکزی، لزومأ عادلانه نیز نیست، یک نظام متمرکز، تنها در صورتی، عادلانه نیز هست که مکانیسم هائی نیز برای تقسیم ثروت تولید شده و توسعهء نیروی انسانی و حقوق شهروندی، طراحی و اجرا شود! بر این اساس است که امروزه، دولتهای رفاه، در چهارچوب نظام متمرکز سرمایه ( دولتهای سوسیال دمکرات )، معتقد به کشمکش دائمی بین نیروی خواهان تورم سرمایه در بخشی از جامعه، با نیروی مدافع تخصیص امکانات عمومی بیشتر، به جهت جلوگیری از قطبی شدن جامعه، هستند!
بر اساس آنچه گفته شد، آنها که مبحث توزیع عادلانه ثروت را با مبحث شکل ساختار ومدیریت جامعه « که لزومأ باید متمرکز عمل کند!» د رهم می آمیزند، از درک درستی در مکانیزم شکل گیری جوامع مدرن برخوردار نیستند و ساختار را، با محتوا و نتیجه عمل ساختار، در هم می آمیزند، درست مانند اینکه شما از نارسائی عمل قلب، به کتمان لزوم برخورداری از قلب، برسید!!!


گرایش گریز از مرکز یعنی چه؟


گرایش گریز از مرکز، همان تفکری است که اعتقاد به نظام و ساختار غیر متمرکز دارد. نظام غیر متمرکز، نظامی است که پیشینه آن، به تفکر فئودالی در نظم دهی اجتماعی، اقتصادی بر می گردد. تفکری که اساس هدایت، مدیریت و تنظیم روابط انسانی را، نه حقوق شهروندی، بلکه تمایزات طبقاتی ، اقتصادی، زبانی و فرهنگی قرار می دهد. در چنین تفکری، انسانها، پیش از اینکه انسان باشند! متعلق به یک طبقه اجتماعی و یا گروه قومی و یا یک ملیت خاص و یک زبان و دین و فرهنگ بخصوص هستند که درست بر مبنای همین خاص بودن! حقوقی منحصر بفرد به ایشان تعلق می گیرد.

در چنین تفکری، من، من! هستم و من پیش از دیگران هستم و بیش از دیگران در محدودهء خویش ( از منظر طبقه اجتماعی، دین، زبان، نژاد و ... ) دارای حق هستم! مبنای قدرت و اختیار در چنین تفکری، سطح دارائی و امکانات، خلوص در اعتقاد و نژاد و زبان و قومیت ... است.

با چنین تفکری است که دوک نشین آلمانی، در تغییر صورتبندی اقتصادی، سیاسی از نظام زمینداری ( فئودالیسم) به سرمایه داری، تبدیل به جمهوری فدرال می شود!!! چرا که همزمان با اینکه خواهان برخورداری از مواهب یک زندگی مدنی پیشرفته تر از نظام قبلی ( زمینداری ) است، اما حاضر به تقسیم قدرت در حوزه های سیاسی و نژادی و قومی و زبانی، نیست!

اگر دقت شود، اکثر نظامهای فدرال، در کشورهائی مطرح می باشد که تعصبات قومی و نژادی و زبانی و دینی، د رآنها ریشه دارتر است. سوئیس، آلمان، آمریکا، کانادا و ... نمونه هائی از این دست هستند. هم از اینجهت است که اکثر جوامع فوق الذکر، دچار نوعی تناقض در ساختار هستند و همواره بین گرایشات گریز از مرکز، و گرایش به مرکزیت واحد( که لازمهء نظام نوین است) در کشاکش هستند! همین امروز اگر حتی برای یک روز، قدرت مرکزی در اینگونه کشورها ضعیف عمل کند، به سه شماره، این کشورها فرو می پاشند ( نمونهء قدرت گیری تجزیه طلبان در بلژیک، در این اواخر، نمونه ای خوب برای تأئید نظر فوق است).


به بحث اصلی باز می گردیم...

همانگونه که ذکر شد، پیشینهء گرایش به نظام غیر متمرکز و مرکز گریز، به تفکرات باز مانده از صورتبندی اقتصادی، سیاسی پیشین ( زمینداری ) باز می گردد. این گرایشات اعتقاد دارند که مدیریت سیاسی باید غیر متمرکز عمل کند و هر واحد کشوری( بر مبنای اجتماع قومی و نژادی یا مذهبی و یا زبانی و فرهنگی ) باید از اختیارات کامل در حوزه های سیاست، اقتصاد و فرهنگ برخوردار باشد! و نظام مدیریت مرکزی، فقط در حوزهء تنظیم قوانین کلی و سیاست خارجی و ارتش، تصمیم گیرنده باشد و حق دخالت در امور محلی را نداشته باشد. به زبان ساده و عامیانه؛ ایشان، معتقد به حکومت ملوک الطوایفی هستند ولی با نام جدید ( نظام فدرال و یا خود مختار؟!).

آنها معتقدند که در اینصورت، نیروهای محلی می توانند خود تصمیم بگیرند و بر این اساس از توسعه و دمکراسی بیشتری!!! برخوردار می شوند.

نقطهء ضعف اساسی چنین تفکری آنستکه، پاسخی برای مبنای حقوقی اِعمال حق در جامعه ندارد! و اما به زبان دیگر، از آنجا که مبنای برخورداری از حق را، نه انسان ِ برابر بودن و حقوق شهروندی، بلکه تمایز قومی و نژادی و مذهبی و زبانی قرار داده است، بر این اساس بسیار سریع، به سمت ایجاد یک جامعهء مخوف طبقاتی با تمایزات شدید، که هر قوم و قبیله برای خود خواهان حق ویژه هستند، حرکت خواهد کرد و فردگرائی و فرد محوری متعصبانه، اساس وجودی چنین جامعه ای را هماره تهدید می کند. اینچنین است که مدیران چنین نظامی، بر خلاف آنچه تصور می کنند، باید برای کنترل و هدایت وضعیت موجود، دست به ایجاد نظام پلیسی و ایجاد انواع و اقسام سیستم های کنترل بزنند!


در نظام غیر متمرکز، علاوه بر اینکه تبعیض و تمایز، برطرف نشده و از بین نمی رود، بلکه بعکس، تداوم یافته و بشکل مدرنی! نظام مند و تثبیت می شود!! چرا که اگر در نظام متمرکز، اعتقاد به حقوق شهروندی، صرفنظر از ویژگیهای متفاوت و متمایز است و این امید می رود که در پی مبارزات پارلمانی، حزبی و قانونی، بتوان به حقوق مدنی در حوزه های مختلف دست یافت، در نظام غیر متمرکز، نظر به اینکه اعتقادی به حقوق شهروندی بر مبنای آنچه ( بخصوص در زمینه ء طبقاتی! ) ذکر شد، وجود ندارد، و اصل، تمایزاست، نه نقاط اشتراک، جامعه بشدت موزائیکی شده، تفاوتها، بعنوان نقطهء قوت عمل کرده و جامعه به قهقرا می رود و برای ادامهء حیات مجبور به دادن باج به قدرتهای بزرگ می شود ( نمونهء اینگونه کشورها و دولتها در دههء اخیر، بسیار ایجاد شده اند و اکنون از مشکلات فراوان در رنج هستند! آذربایجان، گرجستان، ترکمنستان، بوسنی و هرزگوین، آلبانی، ... از جملهء چنین جوامعی هستند!).


نکته ای که باید عمیقأ به آن توجه داشت اینستکه؛ بحث سازمان اداری جامعه و شکل تنظیمات ساختاری و مبانی قانونی و حقوقی آن را، بهیچوجه نباید با محتوای عادلانه و آزادانه آن، « اینهمان » پنداشت! بلکه آنچه تعیین کنندهء سمت و سوی عملکرد ساختار و اهداف عدالت طلبانه و یا دمکراتیک آن است، نوع و شیوهء تفکری است که از دل اندیشه ها و آرمانهای احزاب موجود در یک جامعه، که بنابر دمکراسی پارلمانی، قدرت را در دست می گیرند، بوجود می آید.

به معنا ی دیگر، ساختار یک حکومت و یک جامعه و نظام اداری آن، همچون ابزاری هستند که با توجه به اینکه در اختیار چه نیروها با چه تفکری، قرار گیرند، می توانند به محتوای این ساختار و شکل، معنای عادلانه و یا غیر عادلانه، دمکراتیک و یا ضد دمکراتیک، بدهند. اگر این امکان را در دو نظام متمرکز و غیر متمرکز، با هم مقایسه کنیم، ممکن است که نظام غیر متمرکز ملوک الطوایفی؛ قدرت طلبان بدنبال پست و مقام را ارضاء کند! اما توده های عادی مردم را از امکاناتی که در اشتراک و برابری حقوقی و شهر وندی با دیگر مردمان، بدست می آورند، محروم می کند!

بعنوان مثال برای یک آذربایجانی و یا یک کرد، فرقی نمی کند که آن کسی که بعنوان شهردار انتخاب شده است، ترکی حرف می زند و شیعه است یا کردی حرف می زند و سنی است. آنچه برای او اهمیت دارد اینستکه کار و بهداشت و آموزش رایگان داشته باشد، بیمه باشد، آینده اش تامین و روشن باشد، مسکن داشته باشد، از احترام و حقوق مدنی برخوردار باشد و در نهایت، بعنوان یک شهروند برابر حقوق، یک انسان و یک آدم فرض شود! و چنین چیزهائی، تنها در یک نظام متمرکز با مدیریت و برنامه ریزی صحیح و قانونمند و همگانی و شکل دمکراتیک امکانپذیر است نه با ریاست جمهوری ارثی الهام علی افی و یا نظام ریاست جمهوری مادام العمری و قومی ترکمن باشی و ملوک الطوایفی مسعود بارزانی! که هنوز نه به دار است و نه به بار، برای خودش، دفتر و دستک زندان و شکنجه، به راه انداخته است!!

آنانی که نظامهای آمریکا، روسیه، سوئیس، کانادا را هم مثال می آورند، باید دقت کنند که آنچه که این نظامها را بخصوص از جنبهء اقتصادی و اجتماعی، قابل تحمل کرده است، نه شکل غیر متمرکز و فدراتیو آنها، بلکه حاکم بودن تفکر حقوق شهر وندی براحزاب موجود در این کشورها ست! بهمین دلیل است که می بینیم سه جامعهء آمریکا و روسیه و سوئیس، با اینکه هر سه فدراتیو هستند، از منظر حقوق شهروندی و عدالت و آزادی، بهیچوجه یکسان و همانند و برابر نیستند!


در پایان، آنچه بنظر می رسد « با توجه به سابقهء تاریخی و فرهنگی ایران » بهترین شکل برای ادارهء جامعه باشد، نظامی متمرکز، مقتدر و مردمسالار است که بر اساس حقوق مدنی و شهر وندی اداره شده، و نظام قدرت، غیر مستقیم و توسط احزاب و به تناوب انتخاب و برقرار شود.

هر نوع نظام غیر متمرکز در ایران، کشور را بسرعت بسمت تجزیه و فروپاشی به پیش خواهد برد و این آن چیزی است که جز استعمارگران و نوکران آنها، کسی از آن منتفع نخواهد شد!

گرایشهای گریز از مرکز، باید با قدرت و قاطعیت سرکوب شده و در نطفه خفه شوند! ( بخصوص گرایشهای پان ترک و یا پان عرب ) (1)

تمامی رژیمها و حکومتهائی که در آینده ایران نیز ممکن است، مصدر کار باشند، باید هماره به این امر حیاتی توجه کنند که اگر کرامت انسانی و حقوق مردم مد نظر است، چنین فضیلتی جز از گذر اعتقاد به مدیریت واحد برنامه ریزی شده و با مشارکت آزادانه شهروندان و بر اساس مردمسالاری، شکل نخواهد گرفت. هر نوع گرایشی که بر مبانی تمایز مذهبی و قومی و نژادی و زبانی، بخواهد حکومت تشکیل دهد، با هر نامی، ارتجاعی است و درنهایت علیه منافع و حقوق انسانی و باید با آن مقابله کرد!
تمامی گرایشهای گریز از مرکز و معتقد به نظام غیر متمرکز، در زیر لوای تظلم خواهی، مظلوم نمائی و دمکرات منشی، در اصل و اساس، خواهان تثبیت قدرت یک گروه خاص از اجتماع، و نه مردم عادی و شهر وندان هستند! و در نهایت، اگر به هدف برسند، اقلیم آنها ، جزیره های تفریحی استعمار و جهنم شهروند ان بی حقوق، خواهد بود!!!

چهارم دیماه 1386
1 -
این آشغالها ( پان ترکیست ها و پان عرب ها ) اگر قدرت بگیرند! حمام خونی راه خواهند انداخت که کشتارهای رواندا و سارایوو، و کامبوج، در سایه قرار خواهند گرفت! آنانی که امروز گلستان سعدی و شاهنامهء فردوسی را به آتش می افکنند، فردا مردمان بیگناه غیر خودی را در آتش خواهند سوزاند و سر خواهند برید! سرکوب قاطعانهء این مزدوران استعمار، وظیفهء همهء حکومتگران در همهء ادوار است!

بهار سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت

سه‌شنبه ۸ آوریل ۲۰۰۸

تأثیر جابجائی طبقات بر جامعهء ایران

تأثیر جابجائی طبقات بر جامعهء ایران


فرهاد عرفانیمزدک



تاثیر جابجائی طبقات بر جامعهء ایران، از زوایای مختلف، قابل بررسی است، بخصوص از جنبهء اقتصادی، لیک، آنچه در این نوشتار خواهد آمد، تاثیر این جابجائی بر وضعیت اجتماعی و فرهنگی، بخصوص در حال حاضر است.

پس از جنبش پنجاه و هفت، و زد و بندی که سر و ته آن را جمع کرده و در اختیار ارتجاعی ترین طبقات اجتماعی، و نمایندگی تاریخی آن، قرار داد، چند ویژگی برجسته را در همان بدو امر می شد تشخیص داد. اگر فهرست وار بخواهیم به این ویژگیها اشاره کنیم، عبارتند از:

الف - طبقهء سرمایه دار نوپای صنعتی، که پس از اصلاحات ارضی، و بخصوص در دههء پنجاه شکل گرفته و در ارتباط با سرمایه داری جهانی قرار داشت، از عرصهء حیات اجتماعی خارج و در بدو امر، جای خود را به مدیران بوروکرات وابسته به رژیم جدید قرار داده، و سپس در یک دگردیسی دهساله، و خصوصأ پس از پایان جنگ، نوکیسه هائی از میان همین مدیران، نمایندگی طبقهء فوق الذکر را بعهده گرفتند.

ب - طبقهء متوسط نسبتأ وسیع بوجود آمده در عصر پهلوی، که عمومأ اداریها، نظامی ها و دولتی ها، آموزش و پرورشی ها و روشنفکران و هنرمندان و نویسندگان... بوده و نوعی جامعهء شهروندی مدرن نوپا را نمایندگی می کردند، از عرصهء نمود اجتماعی خارج شده، و جای خود را به خرده بورژوازی تضعیف شده در دوران پادشاهی، یعنی صاحبان صنوف کوچک مختلف و بقالها و کاسبها و دلالها و طیف وسیعی از بازاریان دادند، که اکنون بجهت سهیم شدن در قدرت سرمایه داری نوکیسه، خیز برداشته بودند!

پ - با قدرت گیری بوروکراتهای وابسته به رژیم جدید و بازاریها، و تضعیف و از دور خارج شدن بورژوازی صنعتی، طبیعتأ، طبقهء کارگر ( در طیف وسیع خود )، بشدت تضعیف شده ( هم از جهت کمی و هم کیفی ) و جای خود را به قشر وسیع خرده بورژوازی روستائی و شهرستانی، که اینک با فروش گاو و گوسپند و زمین و باغ خود، به حاشیهء شهرهای بزرگ سرازیر شده بود، و سعی می کرد سهم خود را از شرکت در جنبش پنجاه و هفت بازستاند، داد.


ت - روحانیت، که تا پیش از سال پنجاه و هفت، بعنوان یک قشر زائدهء دلالها و بازاریها و زمینداران و خرده بورژواهای روستائی، معنا پیدا می کرد، اکنون با بدست گیری قدرت، بسمت تبدیل شدن به بخشی از بورژوازی نوپا، در پوشش سرمایهء دولتی، حرکت می کرد.


اکنون با توجه به چهار نکتهء مذکور، راحت تر می توان سر منشأ بسیاری از تحولات پس از سال پنجاه و هفت را در حوزهء سیاست و اجتماع و بدنبال آن، فرهنگ، دریافت!


با کنار رفتن نمایندگان جامعهء مدرن صنعتی، چه در بخش سرمایه و چه در بخش خدمات، تقریبأ به اندازهء یک دهه، یعنی تا پایان سال شصت و هفت، جامعه، بشدت از یک آشفتگی ساختاری، رنج می برد. همراه با فروریزی ساختاراقتصادی و طبقاتی، و هنجارهای فرهنگی گذشته، هنوز بافتی نوین، جایگزین نگشته بود و طبقات و اقشار تازه به میدان آمده، در یک سردرگمی دائم و کشمکش بین آرزوهای کودکانهء خرده بورژوازی و اتوپی از یکسو، و از سوی دیگر؛ درنده خوئی نظام دلالی و بازار، به سر می برد.

با پایان جنگ و تغییر رهبری، زمینه، برای شکل گیری حاکمیتی با سمت و سوی مشخص، فراهم می شود؛ خرده بورژوازی آرمانگرا، چه در ساختار حکومتی، و چه خارج از آن، و حتی در اپوزیسیون، نفله شده و تقریبأ از دور خارج می شود. این دوران، که با ویژگی « شعار سازندگی » خود را مشخص می کند، دورهء پا گرفتن تشکلات حامی سرمایه گذاریهای بزرگ، شکل گیری مافیای تجارت، زد و بند نمایندگان بازار سنتی با بازار جهانی و همچنین عروج فرهنگ حاشیه نشینی و روستائی و شهرستانی، به فرهنگ مسلط بر روابط شهری، بخصوص در پایتخت و شهرهای بزرگ است!

در طی این دوره، شکل گیری طبقه متوسط نوین، که ریشه در ارتجاعی ترین و عقب مانده ترین طیف ها و اقشار اجتماعی با روبنای خرافی دارد، کاملأ مشهود است. از جملهء ویژگیهای این طبقهء متوسط جدید، بی اعتنائی به آداب مدرنیته، لاابالی گری، کلاشی و حقه بازی و ریا و ظاهر سازی و همچنین، به رخ کشیدن نوعی اشرافیت زمخت باز مانده از دوران خانخانی است!
طبقهء متوسط جدید، ضمن اینکه از امتیازات و امکانات طبقه متوسط شهری، برخوردار شده است، اما در کردار و گفتار و پندار، عمیقأ روستائی و قوم و قبیله گراست!

تأثیر چنین پدیده ای، بزودی، خود را در حرکتهای سیاسی مطروحه در سطح جامعه، نشان می دهد:

طبقهء متوسط قدیم، فارغ از تعلقات منطقه ای و زبانی و رنگ و نژادی و همچنین عقیدتی، یکدست و فراقبیله ای بود و خود را همسان با مدرنیسم، فرا می کشید، در حالیکه طبقه متوسط جدید، با مفاهیم همگرائی، منافع ملی، ملت و ملیت و وحدت طبقاتی و هماهنگی با جهان پیشرفته بیگانه است و آرمانهای خود را در عقب مانده ترین افکار ارتجاعی بازمانده از عصر ماقبل مدرنیسم، جستجو می کند. عمیقأ فرد گرا و ساختار گریز است و ویژگیهای سرپیچی از نظم و یکسانگرائی حقوقی، بخوبی در رفتار سیاسی وی، مشهود است. او قبیله گرا و قومگراست و از تمایلات ملی و میهنی، گریزان است، چرا که اساسأ فاقد بینش عمیق و آینده نگر است و منافع خود را هنوز در نوستالژی قومی جستجو می کند! با اینکه شهر نشین شده است و از امکانات یک جامعهء نوین سود می برد.


از سوی دیگر، مافیای بازار، که اینک لایهء مسلط بر حاکمیت است، از آنجا که نفع خود را، نه در یکپارچگی اجتماعی، بلکه در آشفتگی طبقاتی و به تبع آن فرهنگی، یافته است، از تمایلات طبقهء متوسط جدید، استقبال می کند و به آن پر و بال می دهد، چرا که در اینصورت، و با ایجاد یک جامعهء خانخانی، برای همیشه از شر شکل گیری نوعی از تشکیلات سراسری جدی که حاکمیت وی را با خطر روبرو سازد، جلوگیری می کند!

با توجه به نکتهء فوق الذکر است که سکوت، و از سوی دیگر، پر و بال دادن به جریانات فرهنگی و اجتماعی ضد ملی و ضد ایرانی و قوم و قبیله گرا، معنا پیدا می کند!!
از اینجاست که می توان درک کرد که چرا حاکمیت، نسبت به از هم گسیختگی فرهنگی جامعه بی تفاوت است، و حتی به گرایشات مرکز گریز، پر و بال هم می دهد!...

شاید بتوان گفت؛ اساسأ، به همان میزان که یک نظام مدرن و پیشرفته از انسجام ملی در حوزه های اقتصاد و سیاست و فرهنگ و اجتماع حمایت بعمل آورده و بنیانهای آنرا تقویت می کند، یک نظام پس مانده و متکی بر طبقات انگلی ( همچون بازار)، منافع خود را در از هم گسیختگی اجتماعی، تعارضات ملی و فرهنگی و گسستهای تاریخی، جستجو می کند، چرا که این طبقات نوکیسه و ارتجاعی، تنها به منافع آنی خود می اندیشند و از آنجا که به سیال بودن بازار و پول اعتقاد دارند، اساسأ فاقد شناسنامه و احساسات ملی و تاریخی و سرزمینی هستند.

اینک و پس از سه دهه از عروج بازار سنتی و پیدایش طبقه متوسط جدید، جامعهء ایران با گسستی عمیق روبروست و ازهم پاشیدگی اجتماعی و فرهنگی ناشی از آن، در همهء عرصه ها، مشهود است. تغییر و یا جلوگیری از تداوم چنین روندی، تنها با شکل گیری حاکمیتی ملی و متکی بر نظام متمرکز مقتدر از جهت مدیریت مدرن! میسر است، نه دمکراسی خرده بورژواها!!!

هجدهم فروردین ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
www.adabeerfani.blogfa.com

چهارشنبه ۲۶ مارس ۲۰۰۸

انسان ِ غیراخلاقی

انسان ِ غیر اخلاقی



فرهاد عرفانی - مزدک



اندیشمندان بزرگ بشری، تعاریف مختلفی از انسان بدست داده اند. گروهی، او را موجودی متفکر و گروهی دیگر، وی را ابزار ساز لقب داده اند. جمعی، او را اجتماعی، و دسته ای دیگر، ناطق خطابش کرده اند. نیز بوده اند کسانی که انسان را موجودی اخلاقی دانسته اند. حقیقت این است که همهء این تعاریف، با هم، در مورد انسان، مصداق دارد. هر کدام از این تعاریف، گوشه ای از یک حقیقت واحد است، که وجه تمایز انسان، از سایر موجودات است. اما آنچه در این میان، به زعم این قلم، به انسان، خصائل انسانی می بخشد، و او را در مرحلهء (( حقیقتِ تمایز )) قرار می دهد، همان اخلاق است. بواقع، نتیجهء همهء تلاشهای فکری، عقیدتی و (( علوم انسانی )) بشر، به آنجا ختم می شود که، از او موجودی اخلاقی بسازد. در اینجا (( اخلاقی ))، دقیقا مترادف با (( انسانی )) در نظر گرفته شده است و صد البته آنچه انسانی ست، طبیعتا عادلانه و قرین به اختیار و آزادی نیز می باشد.


... و اما ما، در این نوشته، می خواهیم بگونه ای مختصر، به وجهی از انسان واقعی، و نه مجرد، آنهم در وجوه غیر اخلاقی آن، اشاراتی داشته باشیم. انسانی که نه در فکر ِ متفکر، بلکه در روی زمین، و درگیر ِ کشمکش اجتماعی، طبقاتی و فرهنگی ست. او معاصر ماست، و در لحظه به لحظهء زندگی مان، با او، برخورد داریم. ای بسا، خود نیز، از آن جمله ایم!
ممکن است این پرسش پیش آید که چرا از میان اینهمه مباحث فرهنگی، باید به این جنبه پرداخت، و آنهم صورتِ منفی آن؟ پاسخ، از این منظر، آن است که :
نمی توان در نبرد تاریخی میان روشنائی و تاریکی، خیر و شر، و ظلم و عدالت، به یاری انسان شتافت، مگر از کنار ِ تجزیه و تحلیل، و شناخت همه جانبهء آنچه سد راه حرکت وی، به سوی درستی ست. یکی از این موانع، در زندگی امروز ما، حضور انسان ِغیر اخلاقی ست. حضوری که با سلطهء همه جانبهء منفعت طلبی بر زندگی انسان، بسیار پر رنگ، خود را می نمایاند، و تاثیر خویش را، خواه ناخواه، بر این نبرد سرنوشت ساز می گذارد.

***


یکی از اندیشمندانی که بگونه ای عمیق و بصورت عملی، به تجزیه و تحلیل و روانکاوی انسان، در وجوه منفی پرداخته است، داستایفسکی ست. او در کنار لئو تولستوی، به شکل گیری اندیشه های انسانی، یاری بسیار رسانده است. در تفکر وی، انسانها به دو دستهء اخلاقی و غیر اخلاقی تقسیم می شوند. گروه سومی نیز هستند که موجودیت اخلاقی انسان را می پذیرند، اما به نوعی پراگماتیسم، یعنی عافیت طلبی یا سود آوری عملی اخلاق اعتقاد دارند.
و اما از این دیدگاه، در عمل، متاسفانه انسانهای غیر اخلاقی، در زندگی روزمره بسیار موفق تر از آدمهای اخلاقی اند. در اینجا، ما سعی می کنیم بسیار مختصر، دلایل این امر را بر شماریم.


در منظر انسانهای غیر اخلاقی؛ هیچ نوع قید و بند و چهار چوبی وجود ندارد، که آنها را، در جهت مورد خواستشان، متوقف کند. آنها به راحتی دروغ می گویند، تهمت می زنند، حقایق را وارونه جلوه می دهند.

فرصت طلبند!، به راحتی آنجا که منافعشان ایجاب کند، حتی با دشمن شان کنار می آیند و درست مانند بوقلمون رنگ به رنگ می شوند.
لا ابالی اند!، این آدمها همه چیز را از زاویه منافع شخصی می بینند. آنها در عین حال که با شما هم آوایند، قادرند با دشمن تان نیز نان تلیت کنند و آبگوشت بخورند. خصلت های ویژهء این افراد؛ محافظه کاری، ریاکاری، عافیت طلبی، دروغگوئی، تهمت زنی، فحاشی، تهدید و از همه مهم تر، بزدلی ایشان است! آنها فاقد کوچکترین شهامتی در دفاع از حقیقت اند. حاضر به مبارزه در هیج میدانی نیستند. پیشاپیش طرف برنده را می گیرند. دنباله رو هستند. برای اینکه احیانا رسوا نشوند، سریعا و کاملا همرنگ جماعت می شوند. به اصطلاح معروف، همواره نان را به نرخ روز می خورند.

انسان غیر اخلاقی، زبان چرب و نرمی دارد. چاپلوس است. از القاب، کمال استفاده را می کند. او، در هر لحظه، آماده است که دوست را دشمن، و دشمن را دوست کند. کسی را به عرش اعلاء ببرد، و دیگری را به اسفل السافلین، و بالعکس. به راحتی قول می دهد، و به سادگی پیمان می شکند.

ظاهر ساز است. گاهی اوقات، در اظهار ادب، مبالغه می کند، بیش از حد مودب می شود، چرا که می خواهد ابتذالش را پنهان کند. آنجا که منافعش ایجاب می کند لات می شود، یقه می دِرّد، فحاشی می کند... او ثبات شخصیت ندارد، دو شخصیتی، یا چند شخصیتی ست. در کل، هنرپیشهء مجربی ست!

در قاموس فکری ایشان، خراب کردن و لجن مال کردن دیگران، کاری مجاز، ساده و راحت است، چرا که آنها معتقدند: هیچ وسیلهء اخلاقی ای وجود ندارد، شما از هر وسیله ای و به هر شکلی ، هر چقدر کثیف، می توانید استفاده کنید، مهم این است که آن وسیله ثمر بخش باشد ( پراگماتیسم )


شما گناه می کنید، ولی دچار عذاب وجدان نمی شوید، چرا که عمل گناه آلود شما، مغایرتی با منافع تان، ندارد، بنا بر این حتی از گناهی که مرتکب می شوید لذت می برید. در این قاموس، آدمی که گناه نمی کند، احمق است. ساده لوح و ابله است.

از نظر انسان غیر اخلاقی، آدم اصولی ( با پرنسیپ )، آدم ِ خشکه متعصب است. انعطاف ندارد. با او نمی توان لاس زد. او را نمی توان به بازی گرفت. قواعد بازی! را رعایت نمی کند. او خشن است. دموکرات نیست . اگر جائی که شما شجاعت و شهامت ابراز وجود ندارید، او شهامت از خود نشان دهد و در برابر نادرستی بایستد و به افشاء گری بپردازد، وی را خشونت طلب، اغتشاش گر و دیوانه و ... می خوانید، چرا که ناخود آگاه! احساس گناه می کنید. برای لحظه ای، او، وجدانتان را تکان داده و بیدار کرده است و حقارت شما را، به رُخِتان کشیده است. بنابراین او را محکوم می کنید. چرا که اگر به او حق بدهید، در واقع، خود را بخاطر ضعفتان، محکوم کرده اید.


انسان غیر اخلاقی، در عین حال، انسان ضعیف و قابل ترحم است! حال رقت باری دارد. دل آدم اخلاقی، برایش می سوزد! چرا که او فاقد جوهر ِ آدمیت است، و در همهء عمر، مجبور به نقش بازی کردن است. او هیچگاه قادر نیست خودش باشد. هرگز قادر نیست به عنوان یک آدم ِ صاحب هویت و تشخص ظاهر شود. همواره در سایهء دیگران حرکت می کند. هیچگاه شهامت ابراز نظرش را ندارد و اگر با کسی روبرو شود که چنین باشد، او را تحقیر می کند ، برای اینکه حقارت خود را بپوشاند.

انسان غیر اخلاقی، در ظاهر، به طبقهء خاصی تعلق ندارد و از طبقهء خاصی دفاع نمی کند. عقیده ای ندارد ( و گاهی دارد! ) ، ایمان ندارد ( و گاهی دارد )، به اخلاق معتقد نیست، لا ابالی ( بی پرنسیپ ) است...، به یک معنی، او مصداق کامل واژهء (( بی شرف )) است. واژه ای که در فرهنگ عامه، همین بار را دارد. اینگونه آدمها، موجودیتشان، رابطهء مستقیمی با آشفتگی و نابسامانی ( در همه یا برخی زمینه ها ) دارد.اگر هم از نظم و قانون دفاع کنند، منظورشان نظم ِحاکم است، نه نظم محکوم! آنها، یار و یاور ِ نظر و دیدگاهِ در قدرتند. فرقی هم برایشان نمی کند که این دیدگاهِ در قدرت، فضای ِ یک جلسه سخنرانی و مصاحبه معمولی باشد، و یا نظر گاهی در حکومت. آنها جائی نمی خوابند که زیرشان آب برود. در سایه می نشینند و مواظب آفتابند.

...

انسان غیر اخلاقی، هم می تواند حراف باشد، هم کاملا سکوت کند. برخورد او متناسب با الزامی است که موقعیت و منافع شخصی اش می طلبد. او به راحتی تن به حقارت می دهد، و به همین دلیل ، به محض بدست آوردن کوچکترین قدرتی، از تحقیر و خرد کردن دیگران ابایی ندارد.

او همواره مشکور است! چرا که حاضر به مقابله نیست. او هر ارزشی را با پول می سنجد. پول، خدای اوست. هر چند در حرف، ممکن است هر نوع تفکر ِ مذهبی، یا غیر مذهبی ای را، به راحتی بپذیرد، جامهء آن را به تن کند و حتی شما را به دلیل انکار اعتقاداتی که خود، بدانها اعتقاد ندارد، گردن بزند. انسان و زندگی، برای او، منبع چپاول و غارت است. او به حق ِ حیات اعتقاد دارد، اما فقط برای خود. انحصار طلب، و سخت محافظه کار است، درعین حال، اگر لازم باشد، دموکرات تر، لیبرال تر و چپ تر! از هر آزادیخواهی می شود.

...

انسانهای غیر اخلاقی، ممکن است دارای بعضی از خصایص، و یا همهء آن چیزهائی باشند که بر شمردیم، ممکن است با توجه به نوع تربیت، جلوه هائی گوناگون از این خصائل را به نمایش گذارند ، اما همهء آنها در یک چیز مشترکند: (( در عمل! به حقوق انسانی، اعتقاد ندارند و منافع شخصی را، بر همه چیز ترجیح می دهند )).

انسان غیر اخلاقی، دقیقا همان جانور است! حال، هر اسمی می خواهید رویش بگذارید، و هر لقبی می خواهید، به او بدهید؛ (( موجود اندیشمند، ناطق، اجتماعی، ابزار ساز،... ))، در اصلِ ِ قضیه فرقی نمی کند! او در اسارت ِ نظامی ست که اینچنین تربیت اش می کند. راه ِ مبارزه با انسان غیر اخلاقی، مبارزه با زمینه های پیدایش اوست. پند و اندرز تاثیری ندارد، باید منجلابی که، چنین جانورانی پرورش می دهد را، خشک کرد!
****
تیرماه 1379

چهارشنبه ۱۹ مارس ۲۰۰۸


بهاران فرخنده باد

نوروز بر همهء ایرانیان و پارس زبانان جهان خجسته باد

سالی سرشار از شادی و شکوفائی و امید و پیروزی را برای همهء

هم میهنان آرزومندم

جمعه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۰۸

سخنی با ملت بزرگ افغانستان !

سخنی با ملت بزرگ افغانستان!


فرهاد عرفانی مزدک



برادران، خواهران، همدلان و همزبانان عزیز!

بار دیگر، دست خانمان برانداز استعمار حقیر بریتانیا ( انگلیس ) و شرکایش، اینبار از آستین حکومتی دست نشانده و مزدوری بنام (( عبدالکریم خرم، وزیر اطلاعات و فرهنگ! )) بیرون آمده است، تا هستی و هویت شما را به بازی گرفته، ملت افغانستان را به ورطه ای دیگر از سقوط کشاند.


سیاست فارسی ستیزی، سیاست کهنهء استعمار انگلستان، در طی سیصد سال گذشته بوده است. آنها با این سیاست کثیف، توانستند شبه قارهء هندوستان را از هویت فرهنگی و تاریخی خود تهی ساخته و زبان خویش را بر آن حاکم کنند. اینک همان سیاست از طریق مزدوران و سیاست پیشگان جاهل در ایران و افغانستان به پیش برده می شود.


هم میهنان گرامی!

استعمار انگلستان خوب می داند تا فرهنگ و هویت ما، استوار بر شانه های رودکی سمرقندی و حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی، ناصر خسرو قبادیانی، خیام نیشابوری، مولوی بلخی و حافظ شیرازی و ... دیگر بزرگان اندیشهء مشرق زمین است، آنها نخواهند توانست سیاستهای کثیف استعماری خویش را در خانه های ما به پیش ببرند، پس هم از اینروست که در ایران از طریق علم کردن زبانها و گویشهای محلی و ترکی و عربی در برابر فارسی و در افغانستان از طریق گسترش واژه های انگلیسی و گویشهای محلی و ترویج ادبیات نامأنوس با تاریخ ملت افغان و در تاجیکستان با سنگ انداختن در راه ترویج خط پارسی، در تلاش هستند تا ارتباط نسل های جدید پارس زبان را با گذشتهء پر افتخار فرهنگ سازشان قطع کرده و با بوجود آوردن ملتهائی کوچک و بی هویت، برای همیشه حاکمان واقعی خانه هایمان شوند!


شما اندیشمندان، روشنفکران، نویسندگان و شاعران بزرگ افغانستان !

میهن شما و قلب فرهنگی ما، افغانستان ( خراسان، آریانا ) زادگاه زبان پارسی دری، قوام آئین انسانی زرتشت و همچنین شکل گیری عظیم ترین فرهنگ تولید شده توسط بشراست. فرهنگی که در دورانی نچندان دور، شرق و غرب عالم اندیشه را بهم پیوند می داد و خورشید حقیقت محوری، همچنان بر تارک آن می درخشد.
بر شماست تا اجازه ندهید مشتی مزدور نقاب زدهء استعمار، به خود اجازه دهند بر خاک محل تولد خداوند بلخ ( مولوی ) و حجت خراسان ( ناصر خسرو) ایستاده و به زبان پارسی و در حقیقت، به همهء هویت و هستی شما و ما ایرانیان و تاجیکان توهین کنند!
بر شماست تا بار دیگر پرچم احیای زبان پارسی و زدودن آن از ناپاکی ها را بر افرازید و غزال غزل را در دشتهای اندیشه، سرافرازانه تر از همیشه برانید!

هموطنان افغان!

بر شماست تا در این مقطع حساس از تاریخ، همچون گذشته، پرچمدار قیام فرهنگی پارس زبانان جهان باشید و با احساس مسئولیت در حراست از دژ سر به فلک کشیدهء زبان پارسی، نشان دهید که فرزندان راستین صدها و هزاران شاعر و اندیشمند بزرگ بی همتا در تاریخ مشرق زمین و همهء دنیا هستید!
2، 12، 1386

سه‌شنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۰۸

فراموشخانه یا فراماسونری !



فراموشخانه!



(( هم در تشکیلات حکومت، هم در میان مخالفین ))




فرهاد عرفانیمزدک




سابقهء تشکیلات فراماسونری، بعنوان سازمانی سری، که از منافع گروهی خاص، از نخبگان و اشراف، دفاع می کند، به قرون وسطی باز می گردد، اما با وقوع انقلاب صنعتی وسپس قدرت گیری سرمایه داری، بعنوان یک صورتبندی اجتماعی – طبقاتی، تشکیلات فراماسونری نیز، تغییر شکل داده و بعنوان یک شبکه و سرویس جاسوسی بین المللی، که حافظ منافع سرمایه داری جهانی است، وارد میدان درگیریها و کشمکش های سیاسی در سطح دنیا، بخصوص جهان سوم، می شود!



پس از جنگ جهانی اول و با افول ظاهری! امپراطوری استعماری بریتانیای کبیر؟!، فراماسونری ( که در زمان مورد نظر، دیگر هدایت و مدیریت کامل آن در اختیار لژ لندن قرار گرفته بود ) شکل کاملا اطلاعاتی – عملیاتی به خود گرفت و بعنوان ستون پنجم پبشبرد سیاستهای انگلستان، در سطح جهان، وارد عمل شد. اگر بخواهیم تاریخی را در اینمورد ذکر کنیم، می توانیم به حوادث مربوط به انقلاب عراق و تغییر جغرافیای سیاسی خاورمیانه در دههء بیست میلادی، اشاره کنیم.



این روند همچنان، بدون تغییر ادامه دارد تا وقوع جنگ جهانی دوم و قدرت جهانی شدن ایالات متحده آمریکا. در اینزمان است که همکاری نزدیکی بین لژهای لندن و واشینگتن بوجود آمده و با اینکه مدیریت تشکیلات ماسونی در لندن باقی می ماند، اما آمریکا نیز به کرسی هائی در خور توجه دست می یابد!




و اما در ایران و با وقوع تحول پنجاه و هفت، زنده یاد اسماعیل رائین، دست به کاری بزرگ می زند و پتهء حداقل صد و پنجاه سال نفوذ و هدایت سیاست در ایران، توسط ماسونها را، با انتشار کتاب فراماسونری در ایران، به روی آب می ریزد و جان خویش را بر سر اینکار با ارزش می گذارد! پس از این تاریخ، دیگر در کمتر اثری و در کمتر محفلی، سخن از فراماسونری می رود!! در حالیکه رد پای فعالیت گسترده این تشکیلات مخوف جاسوسی و هدایت سیاسی را در تمامی تحولات سی سالهء اخیر، بخوبی می توان دید!!!
...
فراماسونری در نقش ستون پنجم!


همانطور که ذکر شد، شکل فعالیت فراماسونری در دوره های مختلف تاریخی، با توجه به صورتبندی تاریخی و اجتماعی – اقتصادی، دگرگون شده است و بخصوص در دهه های اخیر و با توجه به تحولات عظیم در مسائل اقتصادی و جابجائی قدرت در سطوح ملی و جهانی، ماسونها، اکنون دیگر، بیشتر در سطوح مدیریتی به فعالیت مشغولند و کمتر بعنوان چهره های آشکار ظاهر می شوند. اکنون آنها را در عرصه های مستقیم قدرت، کمتر می توان دید، بلکه بیشتر تلاش می شود تا صرفأ هدایتگر و خط دهندهء جریانات اجتماعی و یا سیاسی بوده و از درگیری مستقیم پرهیز نمایند. اکنون دیگرماسونها را در کرسی های وکالت و وزارت و حکومت کمتر می توان دید، بلکه بیشتر آنها را در سیمای استراتژیست، رهبر حزب و گروه، نظریه پرداز عضو کمیتهء مرکزی!!، نویسنده و هنرمند و روزنامه نگار!، مشاور رئیس بانک مرکزی و سهامدار عمده و بزرگ ناشناس و استاد دانشگاه و مشاور رئیس جمهور و رئیس ناشناس یک فرقه تجزیه طلب مقیم لندن و یا کویته! و امام جمعه مسجد جمکران! یا پیر دراویش؟! و ... باید دید. مهم اینستکه متوجه باشید که مستقیم و غیر مستقیم، از هر کجا که آنها را ول کنید، چهار دست و پا در لندن فرود می آیند!!!



بیاد می آورم روزی را که به تماشای یک برنامه سیاسی سیمای جمهوری اسلامی نشسته بودم، مجری برنامه با شخصی بظاهر استاد دانشگاه و استراتژیست، که ضمنأ نقش مهمی در وزارت بازرگانی داشت! و مشاور رئیس جمهور هم بود، صحبت می کرد. بحث د رتمام مدت، پیرامون این محور بود که مواضع اروپا در قبال ایران، با مواضع آمریکا یکی نیست و هماهنگی ندارد!! مجری جوان و ساده لوح، ناخود آگاه در رابطه با نقش احیانأ منفی انگلستان در این میان سوال کرد که بیکباره، آقای استراتژیست از کوره در رفت و گفت: (( نه، بهیچوجه انگلستان نقشی منفی بازی نکرده است! ما هیچوقت از جانب انگلستان ضربه نخورده ایم! و هماره روابط حسنه ای با بریتانیا داشته ایم و تاریخ؟! گواه این مسئله است!!! )).


نگاه فوق الذکر، تنها می تواند نگاه یک ماسون، به تاریخ معاصر و نقش انگلستان درآن باشد! در غیر اینصورت و در شرائط عادی، چه کسی می تواند با وجود صدها و هزاران سند معتبر، (( که مؤید نقش مخرب و منفی انگلستان در تحولات حداقل صد و پنجاه ساله ء اخیر ایران است ))، حضور ویژهء استعمار را کتمان کند؟!


...


و اما پس از تغییر حکومت در سال پنجاه و هفت، با توجه به اینکه روحانیت و بازار، قدرت را بدست گرفتند، حضور و نقش فراماسونری، علاوه بر اینکه کاهش نیافت، بلکه بمراتب، بیشتر هم شد!


برای درک موضوع فوق الذکر، باید متذکر شد که تشکیلات فراماسونری، بطور سنتی، سه پایگاه اصلی در ایران داشته است. این پایگاهها عبارت بوده اند از؛ تشکیلات اداری سلطنت ( بغیر از خانواده سلطنتی ! )، روحانیت و بازار! به معنی دیگر، این سه حوزه، حوزه های نفوذ فراماسونری در ایران بوده اند.


صد البته در تمامی دوران معاصر، فراماسونری همواره تلاش داشته است تا در نفوذ و سمت دهی به تشکیلات احزاب سیاسی و مطبوعات و رسانه ها نیز، نقش بازی کند، اما میزان و حدود تأثیر گذاری عناصر ماسون تا پیش از سال پنجاه و هفت، بیشتر در سه حوزهء فوق الذکر بوده است، تا عرصهء فعالیت احزاب و مطبوعات و رسانه ها.
لیکن پس از بهمن پنجاه و هفت، و با فروپاشی تشکیلات قدرتمند ماسونی در ساختار اداری حکومت سلطنتی، حوزهء نفوذ ماسونی، علاوه بر حکومت، به عرصهء مدیریت احزاب و مطبوعات و رسانه ها نیز، بطور گسترده، کشیده شده و بسط یافت!



کسانی که تا دیروز در بیرون حکومت، نقش بازی می کردند، اینک سردمدار قدرت و تحولات سیاسی شده بودند. بازاریانی که در تشکیلات فدائیان اسلام متشکل شده بودند ( لاجوردی، خاموشی، عسگر اولادی، زواره ای و بادامچیان و... ) اینک تحت عنوان هیأت های مؤتلفه، واسط حکومت – بازار و روحانیت شده و مستقیما مجری سیاستهای کفتار پیر استعمار ( انگلستان ) در ایران گشتند!



نظر به اینکه، تشکیلات ماسونی، دیگر نه یک تشکیلات بظاهر در جهت گسترش تمدن؟!، بلکه بعنوان یک سرویس اطلاعاتی و هدایت سیاست عمل می کرد، با استفاده از موقعیت و بلبشوی پیش آمده در اوضاع سیاسی – اجتماعی ایران، بسرعت، حوزهء نفوذ و فعالیت خود را هم در ساختار حکومت و هم در ساختار احزاب و مطبوعات و رسانه ها گسترش داد.



اگر بخواهیم تشکیلات ِ هدف را در حکومت و بیرون حکومت نام ببریم، می توانیم از؛ هیأتهای مؤتلفه، انجمن حجتیه، مجاهدین انقلاب اسلامی و جبهه مشارکت، در حکومت نام ببریم و در بیرون از حکومت؛ تشکیلات بهائیان، سازمان مجاهدین خلق، حزب توده، حزب دمکرات کردستان، حزب کمونیست – کارگری، حرکت ملی آذربایجان جنوبی؟!، جنبش الاهواز، جندالله بلوچستان ( بتازگی تغییر نام داده !!! ) را می توان نام برد.



باید دقت شود که جریانهای نامبرده، در تمامیت خود، تحت نفود فراماسونری نیستند، بلکه ماسونها بطور گسترده دررهبری این گروهها و دسته ها نفوذ کرده و به پیشبرد سیاستهای استعماری، از طریق این جریانها، یاری می رسانند، البته با حمایت ام آی شش!!!.



باید دقت کرد که هیچ ماسونی، در معرفی خود، به شما کارت شناسائی؟! نشان نمی دهد، بلکه وی را از روی عملکرد و سیاستی که پیش می برد، یا خواهان پیشبرد آنست، باید شناخت! برای نمونه، ذکر یک مورد اخیر، خالی از لطف نیست!؛


با قدرت گیری محافظه کاران نو، د ر انگلستان و آمریکا، و بیرون کشیدن پرونده های نظری ِ خاک گرفته در بایگانی استعمار، و همزمان با ارائه طرح خاور میانهء بزرگ!، توسط تونی بلر؟!!! به جورج بوش، موج بزرگی از نظریات تجزیه طلبانه و استقلال خواهی، تحت لوای، فدرالیسم و حقوق قومی و زبانی، هم در حکومت اسلامی و هم در بیرون آن، و در بین احزاب و گروهها ی اپوزیسیون به راه می افتد!


بیکباره، همزمان با طرح شعار فدرالیسم در حزب دمکرات کردستان، سخنگوی حزب توده، با پرونده ای مشابه، از لندن به راه افتاده، به کنگرهء پنجم حزب فوق الذکر می رسد تا خواست فدرالیسم برای ایران را در طرح برنامهء جدید، جای دهد! یکشبه، دهها گروه و حزب قومی، با امکانات فراوان مالی و رسانه ای، از زیر زمین، مثل قارچ، سر بر می آورند؛ (( به گفتهء یک مقام امنیتی جمهوری اسلامی - که در سال هشتاد و پنج و در پایگاه اینترنتی اخبار روز - انعکاس یافت، سی و هشت هزار پایگاه و صفحهء اینترنتی به ترویج و تبلیغ نظریات قومگرایانه و تجزیه طلبانه مشغولند!!... )).



فریاد داد خواهی قومی و تظلم خواهی روستائی، از چهار گوشه ایران و جهان! به هوا می رود. آقای اعلمی، نماینده تبریز و ظاهرأ امام زمان!! در مجلس، با چهرگانی و پور پیرار( فراماسون کهنه کار و جاسوس دو جانبه!!! ) و هجری ( مردی در نقشهای گوناگون! ) و... تعداد زیادی دیگر از چهره های آشکار و پنهان استعمار، با نامهای مستعار و واقعی، مانند؛ آیدین تبریزی و مهران بهاری ( اسامی مستعار! ) و ... بیات و هیأت و براهنی و امیدوار ... بنی طرفی و الاهوازی و ریگی و گلمراد و ... همراه و هم آوا شده ، بر بام سرزمین فلک زدهء ایران، نقارهء رهائی قومی می زنند!!!



نکتهء بسیار ظریف و قابل توجه د ر این موج به راه افتاده، سرچشمه گرفتن همهء این جریانها از لندن، یعنی ام القرای استعمار است! و باز هم از آستین نفوذی ها، در کمیته مرکزی حزب توده!!!


اگر در دفعات قبل ( بلوای آذربایجان و کردستان در دههء بیست خورشیدی )، حوزهء عملی تشکیلات ماسونی، محدود به نفوذ چند عنصر در رهبری حزب فوق الذکر و روحانیت بود، اینبار، با توجه به امکانات فراوان ( بخصوص از منظر رسانه ای )، دهها گروه و حزب و دسته و فرقه و شخصیت سیاسی و ادبی؟! و هنری و روشنفکر؟! را نیز، در بر می گیرد!

...


متأسفانه! نهادینه نشدن مبحث (( الویت منافع ملی در سمت گیریهای سیاسی )) و عدم توجه به آن در نظام آموزش و پرورش، باعث شده است که با کوچکترین تندبادی، افرادی پیدا شوند که بدون هیچگونه حس و باور ملی، آماده برای زیر پا گذاشتن منافع و هویت و هستی ملت و کشور باشند! این افراد، به راحتی، مصالح و منافع شخصی و فرقه ای و قوم و قبیله ای خویش را، بر منافع ملی و عمومی ترجیح داده و آماده برای خودفروشی، وطن فروشی و هموطن فروشی می شوند. هم از اینروست که می بینیم که سرویسهای جاسوسی، فراماسونری و دستگاههای مشابه، که در راستای منافع استعمار عمل می کنند، هیچگاه در یافتن عناصر مستعد برای خیانت، دچار مشکل اساسی نبوده اند!
ناگفته پیداست که، در سوی دیگر این معادله، عدم پایبندی حاکمان ایران به حقوق اساسی ملت است، که در ایجاد بستر مناسب برای سوء استفاده بیگانگان، تاثیر قابل توجه داشته است!



آنچه در پایان این نوشتار، بنظر می رسد که باید ذکر شود، جلب توجه تمامی میهن دوستان، مدافعین حقوق مردم، فعالین جدی سیاسی، روشنفکران و نویسندگان ملی و متعهد، به این مسئله است که؛ هر گونه تلاش و مبارزه ای که صورت می گیرد، اگر زیر مجموعه ای از مبحث منافع ملی ایران و دفاع از هویت و هستی تاریخی این مردم باشد، پذیرفتنی و قابل مطرح شدن است و هر آنچه خارج از این سر لوحه، طرح شود، مستقیم یا غیر مستقیم، به ضرر ملت ایران و در جهت منافع بیگانگان خواهد بود و منجر به نفوذ و سوء استفاده عناصر بیگانه و مزدور، از جمله ستون پنجم استعمار، دستگاه فراماسونری! خواهد شد.



بار دیگر، توجه فعالین سیاسی را به این موضوع مهم جلب می نمایم که؛ سرنخ تمامی فعالیتهای ضد ملی، حتی هر آنچه ایالات متحدهء آمریکا انجام می دهد، به لندن می رسد!

تمامی ارتباطات، از هر نوعی که به لندن

وصل شود، باید از جانب فعالین سیاسی،

مشکوک تلقی شده و زیر ذره بین قرار

گیرد!

دستگاه طراحی سیاست بریتانیا ( دولت سایه! )، با تجارب گسترده ای که از قرنها فعالیت استعماری دارد، به راحتی، مدیریت سیاسی در حکومتها و احزاب را ( بخصوص در جهان سوم ) به بازی می گیرد. هم از اینروست که مقابله با آن، در جهت حراست از منافع ملی، هوشیاری فوق العاده ای را از سوی همهء عناصر میهنی می طلبد! از برچسب تئوری توطئه و دائی جان ناپلئونیسم نهراسید!! خود این برچسبها از سوی عناصر ماسون مطرح می شود!!!
صفوف خود را از مزدوران با نقاب و بی نقاب استعمار پاک کنید!
10،10، 86

چهارشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۰۸

اهمیت دقت در کاربرد واژه ها



اهمیت دقت در کاربرد واژه ها

فرهاد عرفانی – مزدک



یکی از نکات پر اهمیت در طرح مقولات سیاسی، بکارگیری صحیح واژه ها، بگونه ای است که معنائی غیر از منظور مورد نظر، از آن مستفاد نشود! چنانچه این اصل ساده، مورد توجه قرار نگیرد، یا به آن بی توجهی شود، نتیجه آن خواهد شد که در درجهء اول، موجبات سوء تفاهمات زبانی و تفسیر و تأویلات فراهم آید، و در ثانی، منجر به رواج دیدگاهی خطا، در طی زمان شود، که اصلاح و زدودن آن از فرهنگ عامه، کاری بس دشوار خواهد بود.

همانگونه که می دانیم، کاربرد هر واژه و یا عبارت در عالم سیاست، از وجوه مختلف برخوردار است، که دو وجه از این وجوه عبارتند از؛ الف: وجه زبانی ب: وجه حقوقی.

توجه به وجوه فوق الذکر، در گفتار و نوشتار، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. بعنوان مثال وقتی در نوشته ای سیاسی، شما می گوئید: (( دریای مازندران ))، از طرفی به نامی اشاره دارید که در تاریخ ادبیات، حداقل از زمان فردوسی، یعنی هزار سال پیش، کاربرد داشته و این دریا را به مردمی که در حاشیه آن می زیسته اند نسبت می داده و حدود جغرافیائی آن را مشخص می کرده است و از سوی دیگر، با بکارگیری این عبارت، وجه حقوقی حقی که این مردمان حاشیه نشین بر این دریا دارند را اشاره می کنید! درست بهمانگونه که با بکار گیری واژهء کاسپین در مورد دریای فوق الذکر، به تعلق تاریخی این دریا، به مردم ایران و ملاحظات حقوقی و معنائی آن، که اشاره بوجود تاریخی کاسپین ها در کنارهء این دریا دارد، توجه می دهید!

یا مثلأ وقتی می گوئید ایرانی، از طرفی اشاره دارید به مردمانی از یک گروه و تیره انسانی مشخص، که خود را نجیب و آزاده می دانند و از سوی دیگر اشاره می کنید به مردمانی که در یک حوزهء مشخص جغرافیائی با فرهنگ و تمدن و تاریخ ویژهء خویش زندگی کرده و می کنند و بر این اساس، از منظر حقوقی، دارای حق ویژه بر یک حوزهء مشخص زیستی - جغرافیائی! هستند!

یا زمانیکه می گوئید؛ (( ترک ))، اشاره به مردمی از تیره ای خاص مغولی - چینی دارید که سکونتگاه اصلی ایشان در مناطق ماوراء قفقاز بوده است که در طی هزارهء اخیر، در مناطق مختلف آسیا و اروپا پراکنده شده اند، ولی وقتی می گوئید (( ترک زبان ))، اشاره به مردمی دارید که، جدا از وابستگی قومی و نژادی، در حال حاضر به این زبان تکلم می کنند.

با مثال فوق، بخوبی روشن می شود که بکار گیری درست واژگان، از چه اهمیتی برخوردار است؛ با توجه به مثال فوق، مثلأ اگر درنوشتهء خود بگوئید: (( ترکهای ایران ))، ترکها را تیره ای ایرانی معرفی کرده اید که از منظر تاریخی، بخشی از طوایف ایرانی بوده اند و بر این اساس، شاید حقوقی خاص؟! بر آنها ملحوظ است، در حالیکه اگر بگوئید ترک زبانان ایران، شکل قضیه، از اساس، فرق خواهد کرد!

واضح تر بگویم؛ وقتی می گوئید ترک زبانان ایران، به موضوعی صحیح اشاره کرده اید، و آن، وجود مردمانی ایرانی تبار است، که زبان مادری شان ترکی شده است! اما وقتی می گوئید ترکهای ایران، یعنی اقوام غیر ایرانی، که در بخشی از ایران ساکن هستند و (( این )) غلط است.

شاید در مورد عبارت (( ترکهای ساکن ایران ))، از دورهء تهاجم ترکها به ایران در عصر سلاجقه، تا دورهء ایلخانیان و مغولها و اقوام ترکی که در زمان صفویان به ایران کوچانده شدند، بتوان با دیدهء اغماض نگریست، اما پس از این تاریخ و حداقل از چهار صد سال پیش تا کنون، از منظر قومی – نژادی، دیگر اثری از این طوایف، وجود ندارد و در زمان حاضر بر اثر آمیختگی آن مردمان با سایر مردم ایران، از آن اقوام، تنها زبانی بر جا مانده است، که صد البته زبانی آمیخته با زبانهای بومی منطقهء آذربایجان مانند آذری و همچنین با فارسی و عربی و ... است، که بنام زبان آذری، یا با اغماض (( ترکی ! )) خوانده می شود.
این زبان، تا پیش از اینکه به خط فارسی، عربی، یا لاتین نوشته شود، تنها یک گویش بوده است. بر این اساس، فاقد ادبیات مدرن و نوشتاری از منظر تاریخی است و تک و توک، نوشته های موجود به این زبان، قدمتی بیش از چند صد سال ندارند که آنهم مربوط به زمان آشنائی طوایف ترک و ترکمن و مغول با فرهنگ ایرانی و زبان فارسی است! چرا که ترکها و مغولها، اصولأ خط و نوشته و دانش را امری مذموم و بیهوده می دانسته اند و بزرگترین افتخار در نزد ایشان، شکارچی خوب بودن، جنگجوئی، و داشتن رمه و چادر و زن فراوان بوده است!!! بگذریم از سند سازی ها و جعلیاتی که اینروزها آقای مایکل لدین از مؤسسه اینترپرایز، وابسته به کاخ سفید و آقای ریچارد آرمیتاژ، معاون سابق وزارت خارجه آمریکا و همکاران ایرانی ایشان! در ایران و جمهوری آران؟! و عثمانی؟! بعمل می آورند، بلکه بتوانند برای تجزیه طلبان، شناسنامه و سند و هویت و تاریخ مصرف! درست کنند!...........

از بحث خود دور نشویم ! آنچنانکه گفتیم، هر واژه و عبارت، در عالم سیاست، غیر از وجه زبانی و ادبی، دارای بار و محتوای سیاسی خاص است که در فرهنگ واژه های سیاسی، تاریخچه و موضوع خاص خود را حمل می کند.

بر این اساس، بکارگیری واژه ها و عبارات در نوشته های سیاسی، لزومأ تطبیقی با وجه ادبی خود ندارند! و صد البته ممکن است گاهی دقیقأ و نعل به نعل، منطبق بر وجه ادبی خود باشند. دراینجا ذکر دو نمونه می تواند روشنگر باشد؛ در روزنامه قانون که در زمان ناصر الدین شاه و توسط میرزا ملکم خان منتشر می شده است می خوانیم : (( جمع کثیری از خلق ایران ! ، به چندین سبب خود را از وطن مألوف، بیرون کشیده، در ممالک خارجه، متفرق شده اند . در میان این مهاجران متفرقه، آن اشخاص باشعور، که ترقی خارجه را با اوضاع ایران تطبیق می کنند، سالها در این فکر بودند که؛ آیا به چه ترتیب می توان به آن بیچارگان که در ایران گرفتار مانده اند، جزئی امداد برسانند. پس از تفحص و تفکر زیاد، بر این عقیده متفق شدند که به جهت نجات و ترقی خلق ایران، بهتر از یک روزنامهء آزاد، هیچ اسباب نمی توان تصور کرد... )) .
،
اگر دقت کنیم، میرزا ملکم خان، بعنوان یک ادیب سیاسی نویس، دراین نوشته کوتاه خود، در دو جا از عبارت خلق ایران، و در مجموع چهار جا از واژهء ایران و یکجا از واژهء وطن و یکجا از عبارت (( ممالک خارجه )) استفاده کرده است. اگر عبارت (( خلق ایران )) را با عبارت (( ممالک خارجه ))، در کنار هم قرار دهیم، خیلی ساده در می یابیم که نویسنده ، این دو عبارت را کاملأ آگاهانه و با علم به محتوای سیاسی هر دو عبارت، یکی را مفرد و دیگری را جمع بکار برده است! یعنی اینکه نگفته است: (( خلق های! ایران )) و گفته است خلق ایران! چرا که سهل انگاری در کاربرد کلمهء خلق از نظر ادبی و جمع بستن نادرست آن، می توانسته است مشکلات حقوقی از منظر سیاست ایجاد کند! درست بهمانگونه که با بکارگیری غیر مسئولانه عبارت (( خلقهای ایران ))، توسط گروههای سیاسی عصر رضاشاه، که متأثر از فرهنگ وارداتی بودند، موجبات مشکلات قومی و قومگرائی در دهه های اخیر، فراهم آمد !

میرزا ملکم خان، بدرستی از واژهء خلق، بعنوان یک ملت! استفاده می کند و با بکار گیری کلمهء ایران، در چهار جا، غیر قومی بودن نام کشور ایران و ملی بودن آن را از منظر سیاسی، متذکر می شود!

همانگونه که می دانیم در ایندوره، یعنی عصر قاجار و ناصر الدین شاه، اروپائیان، بنابر سنت هرودتی؟!، ایران را، پرشیا یا پرشین می نامیدند! و این خطای تاریخی ایشان بود که بنابر سنت درگیریهای خویش با امپراطوری هخامنشی، از ایران، تحت عنوان سرزمین پرش یا پارس نام برده اند! در حالیکه ایرانیان همواره( بنابر مکتوبات و اسناد موجود ) خود را ایرانی و سرزمین شان را ایران ( کتیبه داریوش بزرگ – تخت جمشید ) می نامیده اند .
از سوی دیگر، ملکم خان با کاربرد عبارت ممالک خارجه، بدرستی اشاره به مملکت ها و یا کشورهای مختلف(( از منظر حقوق سیاسی )) دارد، در برابر و مقایسه با مملکت ایران و خلق و مردم ایران!

همانگونه که می بینیم، او از منظر حقوق سیاسی، نه د رمورد ممالک خارجه و نه در مورد ایران، واژه و عبارتی که نشانی از هویت قومی و یا زبانی و مذهبی داشته باشد، بکار نمی گیرد، چرا که از منظر علوم سیاسی، دخالت دادن مؤلفه های فوق در تعریف هویت ملی و کشوری و حقوق بین الملل، خطاست و منجر به ایجاد سوء تفاهمات حقوقی می شود و اینکار، تنها توسط استعمارگران و در رابطه با طرح تجزیه کشورهاست که مورد استفاده قرار گرفته و می گیرد!

او همچنین در نوشته خود، با بکارگیری واژهء وطن درمورد ایران، اشاره به سرزمینی واحد دارد که موطن و محل تولد ایرانیان است. دقت کنید که او واژهء وطن را نه درمورد مناطق و ولایات و استانهای ایران همچون آذربایجان، کردستان، بلوچستان و یا ...، بلکه در مورد کل این مجموعه بکار می گیرد.

و اما در مورد دوم، برخورد غیر مسئولانه و احمقانه شاهان ترک قاجار، با همین عبارات و واژه هاست! این شاهان فاسد و لاابالی و خائن، که در طی حکومت صد و سی و یکساله شان، سرزمین کهن ایران، توسط غارتگران و استعمار گران، چپاول و غارت شد و تکه تکه شد و بغارت رفت، از سر گنده گوئی! و قمپز در کردن های توخالی برای خلق مفلس، سرزمین تحت سلطه خویش یعنی ایران را، (( ممالک محروسه ؟!)) می خواندند و به این عنوان سکه می زدند و سخن می راندند و نامه می نگاشتند !!! که چه؟ که آری؛ ما امپراطورهائی همچون امپراطور روس و یا شاه و ملکهء انگلستان هستیم که بر ممالک ؟! مختلف حکومت می کنیم!!!
اگر بیاد آوریم که اکثر شاهان قاجار، حوزهء اقتدارشان، چیزی در حول و حوش حرم سراها شان بوده است! آنگاه پی خواهیم برد که کاربرد این واژگان، چقدر ابلهانه و سفیهانه بوده است !!

دقت کنید که همزمان با میرزا ملکم خان که از مملکت ایران و خلق ایران صحبت می کند، ناصر الدین شاه قاجار، هر ده و ده کوره را یک مملکت بحساب می آورد و حوزهء اقتدار خویش را (( ممالک محروسه )) می نامد! درست مثل مش قاسم در رمان بیاد ماندنی ایرج پزشکزاد (( دائی جان ناپلئون ))، که از روستای خویش، غیاث آباد، بعنوان (( مملکت غیاث آباد )) یاد می کند !!! ، ناصرالدین شاه نیز از شهرستان اراک، بعنوان (( مملکت عراق عجم؟! )) نام می برد!
خوشبختانه در آنزمان، آنها که فرهنگ ساز بودند، میرزا ملکم خانها، میرزا آقاخان کرمانی ها و قائم مقامها بودند، نه شاهان ترک و شازده های تبریز نشین ایشان !!

اکنون نیز که استعمار، دندان تیز کرده است تا میهن را تکه پاره کرده و مردم ایران را همچون مردم عراق، توسط مزدوران سرویس های امنیتی خود، قتل عام کند و گناه آن را به گردن گروههای موهوم و یا دست ساز خویش بیاندازد، گروهی ابله و مزدور بی جیره و مواجب، و یا خائن و وطن فروش و مزدور، با بکار گیری غلط و نابجای واژه های سیاسی، دارند زمینه های تجاوز جنایتکاران غربی را فراهم می کنند و صد البته برای سرپوش گذاشتن بر ننگ و خیانت خود، تلاش دارند تا از موضع دفاع از حقوق مدنی و یا قومی و زبانی وارد شده، مظلوم نمائی کنند !

مثلأ یکی از این مزدوران بی جیره و مواجب، ( البته فعلأ بی جیره و مواجب ! چون که بعدأ ممکن است همچون مسعود بارزانی به کسوت نوکران آمریکا مفتخر شود و صاحب جیره و مواجب شود !!! ) که در حماقت و سفاهت، روی پاچه ورمالیده هائی همچون پورپیرار و چهرگانی و هیأت و بهاری و صمد لی و تبریزلی و... را سفید کرده است! در فحش نامه ای وقیحانه، و در چند جا، از عبارت (( ملت های ایران ؟! )) استفاده کرده است که شاید در نگاه اول بنظر آید، این ابله، از سر حماقت و ناآگاهی، همچون کودکان دبستانی، عبارات سیاسی را غیر مسئولانه بکار می برد، اما با کمی دقت در حالات نامتعادل ایشان و قوم و قبیلهء خائن شان ( حزب دمکرات کردستان ایران ؟!)، که از آمریکا و شخص جرج بوش، رسمأ برای حمله به ایران و بمباران و قتل عام مردم دعوت بعمل می آورند!، متوجه می شویم که خیر! این کاربرد نادرست عبارت (( ملت های ایران )) کاملأ آگاهانه و بر اساس و در راستای اجرای طرح تغییر جغرافیای سیاسی خاور میانه است و تفاله هائی همچون این درویش ابله ( فراماسون؟! ) صرفأ مجریان و پادوهائی بیش نیستند!! که در حال زمینه سازی برای اجرای آن مقاصد شوم هستند!

نیازی نیست که کسی سیاسی کار باشد و دارای سواد آنچنانی باشد تا بتواند درک کند که در ایران، تنها یک ملت زندگی می کند و آنهم ملت ایران است و صد البته هر ملتی، مرکب از مردمانی است با تیره های مختلف انسانی و مذاهب و زبانها و گویشها و آداب و رسوم متفاوت.

از منظر سیاسی و حقوق بین الملل و ادبیات سیاسی، شما تنها زمانی مجاز هستید از کلمهء ملت برای نامیدن مردمی خاص استفاده کنید که؛ اشاره به کشوری با مرزهای مشخص، پرچم مشخص، حاکمیت مشخص و به رسمیت شناخته شده توسط مجامع بین المللی و دیگر کشورها، و سازمان اداری و نظامی مشخص، داشته باشید. در غیر اینصورت، شما مجاز نیستید، هر گروه قومی نژادی و یا زبانی و مذهبی را (( ملت )) بنامید! و محدودهء جغرافیائی وی را کشور و یا مملکت؟! بدانید.

مثلأ شما نمی توانید بگوئید ملت عرب! ولی می توانید بگوئید مردم عرب و یا قوم عرب و یا عرب زبانها!
و یا مجاز هستید بگوئید ملت اردن، ملت فلسطین، ملت عراق، ملت عربستان و ملت یمن، ولی مجاز نیستید بگوئید؛ ملت بنی طرفی یا بنی هاشم و بنت بقره!! و کشور کله گردها و مملکت کله دراز ها!!! .

شما نمی توانید بگوئید ملت ژرمن و یا ملت اسلاو و یا ملت انگلوساکسون یا ملت کاتولیک و پروتستان و ارتدوکس، اما می توانید بگوئید ملت آلمان، ملت روسیه ، ملت انگلستان و .، بر همین اساس ، شما مجاز نیستید بگوئید ملت ترک و یا کرد! اما می توانید بگوئید ملت ایران!

ملت، مفهومی حقوقی است، که در حقوق بین الملل، دارای معنائی خاص است که پیشتر توضیح داده شد. بنابر این، هنگامیکه فردی در یک نوشتهء سیاسی؟! از عبارات (( ملت های ایران و یا کشوری کثیرالمله؟!! (1) )) استفاده می کند، از دو حال خارج نیست؛ یا بیسواد و نا آگاه نسبت به علوم سیاسی و حقوق بین الملل است و از روی حماقت! و بی مسئولیتی، ولنگارانه از هر واژه و عبارتی در یک نوشته و یا سخنرانی استفاده می کند و یا آگاهانه و به منظور پیشبرد یک سیاست خاص است، که در مورد فوق، دقیقأ خوش خدمتی به بیگانگان، در جهت اجرای مقاصد ضد مردمی و غیر انسانی استعمارگران است!

بنابر آنچه آمد، از روشنفکران ، نویسندگان و رهبران سیاسی، انتظار می رود که در سخنان و نوشته های خویش، حساسیت لازم را در گزینش واژه ها و عبارات بکار گیرند تا مبادا سهل انگاری در اینمورد، دستاویزی برای بیگانگان و وطن فروشان شود تا منافع ملی ایران و حقوق تاریخی شهروندان این سرزمین را مورد تعرض قرار داده و یا زیر سوال ببرند !

هموطنان عزیز دقت فرمایند که از بیگانگان و مزدوران حقیر ایشان، که در کسوت ظاهری مبارزه؟! به خیانت و نوکری بیگانه مشغولند، انتظاری نیست. این فواحش سیاسی، دیر یا زود، افشاء خواهند شد! اما از مدافعین راستین حقوق مردم ایران و منافع ملی ایشان انتظار میرود به مسئولیت تاریخی خود در صیانت از حقیقت و جلوگیری از تجاوز به ناموس واژه ها، عمل نمایند!
...
7 آذر 86

زیرنویس: 1 – نگارنده شک ندارد که اولین کسیکه در تاریخ معاصر جملهء؛ (( ایران کشوری ست کثیرالمله )) را بکار گرفته، یا خود کارگزار مستقیم استعمار پیر ( انگلیس ) بوده است و یا توسط ماموران کهنه کار سرویسهای جاسوسی به شکستن این تخم لق در دامن مردم ایران ترغیب شده است!

همانگونه که می دانید؛ لنین قبلأ این عبارت ( کشور کثیرالمله ) را در مورد امپراطوری روسیه تزاری (( که ملتها و سرزمینهای مختلفی، همچون لهستان و یا بخشهائی از ایران را تصاحب کرده بود )) بکار گرفته بوده است و سپس، در ترجمهء آثار وی، وارد ادبیات سیاسی ایران شده است و متأسفانه! فعالین سیاسی چپ ( و در واقع چپ های انگلیسی؟!!! )) آنرا بطور گسترده و کاملأ بیمورد و غلط، استفاده و تکرار کرده اند، بگونه ای که امروز هر بچه شهرستانی که از پدر و مادرش قهر می کند و به عالم سیاست وارد می شود تا عقده گشائی کند، اولین عبارتی را که می آموزد و کمبودهایش را احساس می کند که می تواند با آن التیام بخشد، تکرار طوطی وار این جمله است که؛(( ایران کشوری است کثیرالمله! ))، بدون اینکه حتی برای یک لحظه بیاندیشد که اگر ایران، کشور است؟ دیگر نمی تواند دارای ملتهای متعدد باشد! و اگر دارای ملتهای متفاوت است، که دیگر کشور نیست! بلکه سازمان ملل است!!!!!!!!!

این احمقها فکر می کنند که هر دهکوره ای را می توان یک کشور خواند و هر لهجه ای را یک زبان و هر قوم و قبیله را یک ملت! جهان بینی این نوچه ها و پادوهای استعمار، با اینکه ده خود را ترک کرده اند! اما فراتر از جغرافیای روستایشان، نرفته است!

جالب اینستکه با اولین نقدی که روبرو می شوند و احساس می کنند که پنبه های تخیل کودکانه شان، رشته شده است، چنان افسار پاره می کنند که بیا و ببین!؛ همانند چهار پایان جفتک انداخته، پالان به زمین می اندازند و چنان عرعر شوونیست و فاشیست و پان فلانیست! شان به هوا می رود که تو گوئی دیر گاهی ست در فراق کاه و یونجه، درد الیم کشیده اند! و کس نبوده که حتی نعل شان کند!!

... و در اینجاست که بسراغ فرهنگ لغات می روند تا شاهد مثالی بیابند که آهای خلایق نگاه کنید؛ درست است که ده و روستای ما، محدودهء جغرافیائی اش به اندازه ای بوده که اگر سنگی می انداخته ایم به انتهایش می رسیده است و مستراح نداشته است و حمام نداشته است و مدرسه نداشته است و جاده نداشته است ... اما از زمان ابوالبشر ما قرابیه می خورده ایم و به (( بیا )) می گفته ایم؛ (( گل )) و اجدادمان همانها بوده اند که در یک شب، سر هفتصد نفر را می بریده اند!..... و آن یکی می گوید که نگاه نکن که امروز اسم من گلمراد است، من زمانی برای خودم غلغل میرزا خیاط گوسپندیان بوده ام با سه ذرع مملکت و یک دفتر چهل برگ مشق شب، به زبان ِ فاخر ِ پشکل تپه ای!!!.........

و در پایان، وقتی که دیگر همهء در ها رابسته می بینند، روی به قبلهء عالم آورده، با خواندن روضهء دو طفلان مسلم، افسارشان را به کاخ سپید می بندند و بست می نشینند که یا ما را به سگی آستان قدس خود بپذیرید و به قلاده ای زرین، مفتخرمان کنید و یا از شر این هموطنان و این وطن و این هویت و آدمیت، خلاصمان کنید که بیش از این تحمل انسان بودنمان نیست!! ای لعنت بر این حقوق شهروندی! که ما را از هرچه هویت چس الاغ تپه ای بود، خالی ساخت

7 آذر 86

چهارشنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۰۸

اروپا مرکزی و حقارت تاریخی ما






تفکر (( اروپا مرکزی )) و حقارت تاریخی ما !!



فرهاد عرفانی - مزدک


-معمولا مجادله از آنجا آغاز می شود که ، اطلاعات یکطرف ، و یا دو طرف بحث ، دارای نقصان ، و یا اساسا ناکافی و اشتباه است. جدل ، البته چیز بدی نیست ! چرا که اگر بر بستر منطق صورت پذیرد ، هر چند جدال است ، اما گوهر حقیقت از میان آن جلوه گر خواهد شد. حال ! یکلحظه تصور کنید که طرفین مجادله ، کاملآ بی خبر از موضوع بحث مورد نظر خویش باشند ! آنگاه چه پیش خواهد آمد ؟ قطعا صحنه ، صحنهء نمایشی مضحک و یا حزن انگیز خواهد شد !!

********


ممکن است این مقدمه و آنچه در پی خواهد آمد ، بی ربط به نظر رسد ، اما در پایان نوشتار خویش تلاش خواهیم کرد ارتباط آن را با متن نمایان سازیم.

دراولین نگاه به اروپای پس از قرون وسطی ، ممکن است بنظر رسد جامعه ، تمام و کمال ، ارتباط خود با همهء آنچه قرنها با آن آمیخته و آموخته بوده است را ، قطع کرده و اساسا وارد عصر نوینی گشته است ، اما با کمی دقت و درنگی کلی ، متوجه خواهیم شد که چنین نبوده است ، و اگر چنین بود ، یک جای دیالکتیک زندگی و نظریهء زائیده شدن جامعهء نو از درون جامعهء کهنه ، که اساس تحول تاریخ است ، می لنگید.


جوامع اروپائی ، در پی رنسانس، بسیاری از آموزه های قرون وسطایی خویش را ، در بطن روابط جدید جای داده ، و تا هم اکنون که ما صحبت می کنیم ، به اشکال گوناگون از آنها استفاده می نمایند.

دگرگونی ها ، که عمدتا خود را در قالب تغییر صورت بندیهای تاریخی نمایان می سازند ، اگر چه منجر به تغییر ساختار می شوند ، اما در همهء وجوه ساختار جدید جامعه (( از جمله اقتصاد ، سیاست، اجتماع و فرهنگ و سنن و آداب )) به یک اندازه ، و یک سرعت و همسان ، به پیش نمی روند و درست بر همین اساس است ، که می بینیم گرچه اولین نمود ِ بیرونی رنسانس ، کنار نهادن دین از حکومت است، اما شکل نگرش و فلسفهء حاکم بر نگاه به جهان پیرامون ، تنها تغییر شکل می دهد و بنیانهای ایدئولوژیک آن ، با سرسختی به حیات خود ادامه می دهند. به عنوان نمونه ، تفکر (( زمین محوری )) در ارتباط با هستی ، یعنی آنگونه اندیشه ای که زمین را مرکز عالم قرار می داد ، با همهء تغییرات شگرف پس از رنسانس ، در یک دگردیسی پنهان ، به (( اروپا مرکزی )) تبدیل می شود. همان نخبگانی که در هیات مسیحیت ، و در قالب (( زمین مرکزی )) ، به قلع و قمع اندیشه های نو و حاملان آن می پرداختند ، اینک در راستای تغییر صورت بندی ( فورماسیون ) و الزامات تامین منافع به اشکال نوین ، به قلع و قمع ملل و فرهنگهای دیگر می پردازند.

اروپائی که تا پیش از این به خود مشغول بوده ، و اگر به جهان خارج توجه می کرد ، از گذر ِ تحمیل باورهای مذهبی ، و دفاع از جزمیات منسوخ ، و درگیرشدن در جنگ های خونین با جوامع شرقی بود ، اینک به یکباره چشم گشوده ، کشف سرزمین های جدید و استعمار و استثمار ملل و فرهنگ ها و تمدن های کهن را ، در سایهء ایدئولوژی نوین (( اروپا مرکزی )) ، می بیند.
برای طبقات نو : مذهب ، سیاست ، اقتصاد ، ادبیات ، هنر ، مدنیت ، روابط انسانی ، و همه چیز ، در راستای (( منافع )) معنی می یابد. ایدئولوژی ای که مبنای مشروعیت آن ، دستیابی به علوم و روابط جدید و قدرت